۸/۰۸/۱۳۸۶

سینما وریته

عکس تزیینی است

سینما وریته
محسن قادری

زیگاورتوف درساخت مجموعه فیلم های خبری Newsreel سال های 1920 روسیه با نام کینوپراوداKino-Pravda (سینما حقیقت) چهره برجسته ای بود.او براین باور بود که دوربین- با عدسی های گونه گون و توانایی گرفتن نماها به گونه واژگونه،فیلم برداری با فواصل زمانی، فیلم برداری کند گذر و تند گذر و بازایستاندن حرکت- می تواند واقعیت را بسی دقیق تر از چشم انسان بازنمایاند.او از رهگذر این آگاهی، فلسفه فیلم سازی خود را پایه نهاد.

سال های 1930 تا 1940: تبلیغات جنگ

سنت تبلیغ سیاسی ازدل فیلم هایی سربرآورد که آشکارا درپی متقاعد ساختن مخاطب درباره یک دیدگاه ویژه بودند. یکی از شناخته ترین فیلم های تبلیعاتی پیروزی اراده ساخته لنی ریفنشتال است.مجموعه فیلم های چرا می جنگیم ساخته فرانک کاپرا یک مجموعه فیلم خبری به سفارش دولت امریکا بود که می خواست به مردم این کشور بگوید اینک هنگامه پانهادن به کارزار جنگ است. در کانادا، هیات فیلم * که بنیان گذارش گریرسون بود به انگیزه های تبلیغاتی پایه گذاری شد. این هیات فیلم های خبری ای تهیه کرد که زمام داران این کشور آنها را ضد تبلیغی مشروع درپاسخ به جنگ روانی آلمان نازی می دانستند که رهبری آن با یوزف گوبلز بود.

در بریتانیا همفری جنینگز توانست تبلیغ را با رویکرد شاعرانه درمستند آمیخته سازد.او با فیلم های آتش ها برافروخته شدند و خاطرات تیموتی به این هدف دست یافت.

سال های 1950 تا 1970

سینما وریته Cinéma Vérité اصطلاحی است برابر با کینوپراودای ورتوف که ژان روش آن را برای کارهای خود و همچون ادای دین به ورتوف به کار گرفت. درست همانگونه که کینوپراودا در زبان روسی« سینما حقیقت» معنی می دهد سینما وریته نیز درزبان فرانسه همین معنا را برمی تابد، گواینکه دومی به شگردهای ورتوف بسیار کم استواراست.به گفته دیگر،نمی توان این نکته را نادیده گرفت که پیدایش سینما وریته(یا سینمای مستقیم 1 که آن نیز پیوند نزدیک با این جریان دارد) به برخی پیشرفت های فنی چون نور، دوربین های بی صدا وکارا و صدا برداری همگاه استوار بود.


از این رو، سینما وریته و دیگر سنت های همگون مستند را می توان درچشم اندازی گسترده تر همچون واکنش به موانع دست و پاگیر تولید فیلم استودیویی به شمارآورد.فیلم سازان با فیلم برداری در رویدادگاه اصلی وکمک گرفتن از گروهی کوچک- چیزی که در موج نوی سینمای فرانسه نیز رخ داد- از پیشرفت های فن آوری بهره می بردند.این پیشرفت ها آنها را توانا ساخت تا دوربین های حمل شدنی و صدای همگاه را به کارگیرند و بدین سان رخدادها را همان جا که رخ می داد به فیلم درآورند.

گرچه گاه این اصطلاحات به هم درآمیخته می شوند اما میان سینما وریته ژان روش و سینمای مستقیم 2 امریکای شمالی یا به نگارش درست تر Cinéma Direct که از پیشگامان آن میشل برو و پیر پرو فیلم سازان فرانسوی زبان کانادا و ریچارد لیکاک ، فردریک وایزمن و آلبرت و دیوید مایزلس درامریکا بودند تفاوت های برجسته وجود دارد.

کارگردانان این جنبش ازدید سروکاریافتن و درگیر شدن با موضوع، دیدگاه های متفاوتی داشتند.برای نمونه، کاپل و پنبیکر برآن بودند که با موضوع سروکار( یا دست کم سروکار آشکار)نیابند؛درحالی که کاپل از جایگاه خود همچون فیلم ساز بهره می برد تا برای نمونه سردسته اعتصاب شکنان را در فیلم اش هارلن کانتی به هراس اندازد).ازآن سو، پرو، روش و کونیگ و کرویتر سروکار یافتن مستقیم با موضوع و حتی برانگیختن او را چنانچه نیاز بود ترجیح می دادند.

فیلم های هارلن کانتی، امریکا( باربارا کاپل)، به گذشته ننگر(د.ه.پنبیکر)، پسر تنها( وولف کونیگ و رومن کرویتر) و خاطرات تابستان(ژان روش) همگی در بیش تر زمان چون فیلم های سینما وریته شناخته شده اند.

بنیان های این سبک، دنبال کردن یک فرد درهنگامه بحران با دوربین متحرک و روی دست برای به ثبت رساندن واکنش های فردی تر اوست.مصاحبه های خشک ورسمی دراین فیلم ها نایاب اند ونسبت فیلم برداری(میزان فیلم گرفته شده برای فیلم پایانی) بسیار بالا و در بیش تر زمان 80:1 است.از این پس این تدوین گراست که کار را باز می یابد و آن را برمی سازد. تدوینگران این جنبش چون ورنر نولد، شارلوت زورین، موفی مایر، سوزان فرومک و الن هاود اغلب نادیده گرفته شده اند درحالی که بازده کارشان در این سبک فیلم چنان برجسته و حیاتی است که اغلب درعنوان بندی فیلم چون یکی از کارگردانان از انها یاد شده است.

فیلم های شناخته سینما وریته/ سینما مستقیم اینها هستند: راکت پوشان* *،زن نمایشگر، دست فروش، کودکان نگاهمان می کنند، انتخابات آغازین، فراسوی بحران ریاست جمهوری و باغ های خاکستری.

Film board*

**

راکت، پاپوشی همانند راکت تنیس است که به پا بسته می شود تا هنگام راه رفتن، پا در برف فرو نرود.نخستین جمله ای که درعنوان بندی این فیلم نمودار می شود توضیح این واژه است:« راکت: وسیله ای که به پا ها بسته می شود تا هنگام راه رفتن برروی برف، پاها درآن فرو نرود.»(فرهنگ لاروس).این توضیح برروی تصویر ورزشکارانی که با این پاپوش ها بربرف گام برمی دارند نمایان می شود.

Direct Cinema.1

2.Cinema Direct

3. Michel Brault

Pierre Perrault 3.

همپیوند

برگرفته از سایت پاسخ ها

۷/۲۷/۱۳۸۶

علف


پس از چهار روزسفر در سنگلاخ ها و چادر زدن در دره ها یک روز صبح با رودی خروشان مواجه می شوند... رود پهناور کارون ...نه پل، نه قایق، و پنجاه هزار نفر در راه...شما چگونه می توانید از این رود عبور کنید، با خانه و خانوده تان...حتی ارابه نشینان اولیه هم به فکرشان نمی رسید...با شناورهای ساخته از پوست بز...بعد از گرفتن سوراخ ها... همه چیز، حیوان، گهواره، باید از آب بگذرد...اسب، گاو، گوسفند، الاغ و مردان می توانند شنا کنند اما بز اگر هم بتواند نمی کند...بع-بع-بع-بع-بع...همه سوارند...اولین قایق ها راه می افتند... همیشه برای یک نفر دیگر جا هست البته اگر بز باشد...یا علی...آب یخ زده، سفید از غبارصخره ها، و سرد از سرمای کوهساران...به الاغ وسطی نگاه کنید...گوساله را به شناور می بندند به این امید که گاو دنبالشان بیاید...مادر نگران اما مراقب کنار می ایستد.او پسرش را برای قایقرانی تربیت نکرده بود...یک مرد قدرتمند، حیدرخان- و پسرش مثل پدر...حیدر و مردانش از شش نقطه به آب می زنند...یا علی ...از سرعت حرف بزن...یا علی...آب خروشان، افراد قبیله فریاد کشان،گله نالان،فریاد غرق شوندگان... گرفتار در گرداب مرگ...درست به موقع...درحالی که رودخانه سهمش را از زندگی می ستاند اولین شناگران به ساحل می رسند... برای شش روز و شب دیگر جمعیت بی پایان، خسته و مبارز از رود کارون گذشتند- از هر نقطه و در هر لحظه- روز و شب...

از زیرنویس های فارسی فیلم علف ،مریان کوپر، ارنست شودسک و مارگریت هریسون.

درسال 1304خورشیدی،مریان کوپر،ارنست شودسک و مارگریت هریسون فیلم مستند علف را درباره کوچ بختیاری ها از گرمسیر (شرق خوزستان)به سردسیر(غرب استان کنونی چهارمحال وبختیاری)ساختند.این فیلم از فیلم های مطرح تاریخ سینمای مستند است. مریان کوپر و ارنست شودسک 8 سال بعد(1933)با ساخت فیلم کینگ کونگ به شهرت بیش تری دست یافتند.

۷/۱۹/۱۳۸۶

راهنمای فیلم های مستند مجله فیلم و تاریخ

عکس تزیینی است

راهنمای فیلم های مستند مجله فیلم و تاریخ

محسن قادری

آنچه درپی می آید درباره پیدایی «مجله فیلم و تاریخ» اززبان سردبیر آن است.
سپس دسته بندی موضوعی «راهنمای فیلم های مستند» این مجله ارائه می شود.

در29 دسامبر 1970 جان اوکانر و مارتین ای جکسن، کمیته سینمایی مورخان را به انگیزه آغاز انتشار مجله ای درباره فیلم وتاریخ بنیان نهادند.آنها درهمین زمینه بیانیه ای انتشار دادند که بخشی از آن در زیر می آید:

«وجود کمیته سینمایی مورخان برای کاربرد افزون ترمنابع فیلم در زمینه های آموزشی و پژوهشی،گسترش آگاهی ها درباره فیلم و کاربرد فیلم برای مورخان و دیگر دانشمندان علوم اجتماعی است تا این منابع درنظام کارا و سودمند نگهداری فیلم به کارآیند و پژوهش گران بتوانند به بایگانی های فیلم دست رسی یابند وامکان برگزاری گردهم آیی ها و نشست های همپیوند با فیلم فراهم آید.

مجله ای درزمینه فیلم وعلوم انسانی در نخستین روزهای کار پدید خواهدآمد تا مبادله آگاهی ها برای پژوهش گران و دیگرعلاقمندان به فیلم را آسان سازد.کوشش خواهد شد با پژوهش گران علاقمند در دیگر نهادهای اجتماعی ارتباط برقرار شود تا انجمنی مشترک از پژوهش گران فیلم پدید آید.به همین سان،با پژوهش گران خارجی علاقمند به کاربرد فیلم نیز ارتباط برقرار خواهد شد.»

جان اوکانرتا همین چند سال پیش که به بیماری دچارشد سردبیراین مجله بود.با وجود پایان یافتن سردبیری او و نیزبا وجود وقفه درتغییرمجله ازحالت محلی به ملی و بین المللی، ما دوستداران و دوستان او این آرمان را پی گرفتیم. می دانیم که این امر انتظارات او را برآورده خواهد ساخت.موقعیت کنونی جان به عنوان رییس هیات مشاوره سردبیری مجله،انگیزه ای است که ما برترین معیارها را برگزینیم.هنگامی که انجمن تاریخ امریکا جایزه سینمایی جان ای.اوکانر را در 1993به وجود آورد درحقیقت نقش پیش گام جان درتقویت پژوهش،تحقیق و تولید فیلم در زمینه تاریخ،سینما و تصاویر بصری به عنوان قوالب استنادپذیر را به شناسایی رساند.

درسی سال گذشته مجله فیلم و تاریخ مجله ارزانی بوده که حتی کتابخانه های« کم درآمد» می توانند خریدار آن باشند.ما بر روی این موضوع مطالعه می کنیم که رسانه ها چگونه تاریخ را رقم زدند و تاریخ چگونه رسانه ها را رقم زد.ما به بررسی تحول ژانر در طی زمان می پردازیم و اینکه دگرگونی های در فرمول های ژانر چگونه تحت تاثیر خواست های امروزین بوده اند.ما به بررسی کتاب های مرتبط، فیلم ها وبرنامه های ویژه تلویزیونی می پردازیم.مجله فیلم و تاریخ سالی دوبار به همت کمیته فیلم مورخان انتشار می یابد که انجمنی وابسته به انجمن تاریخ امریکا از سال 1970 است.

با بهترین درودها
پتر س.رولینز
سردبیر

درمقدمه ای که برفیلم شناسی مستند درسایت این مجله آمده چنین می خوانیم:

درچند دهه گذشته صدها فیلم مستند با کیفیت بالا درباره جهان وگذشته آن ساخته شده.فهرست این دست فیلم ها همه ساله با پخش این فیلم ها در شبکه های پی بی اس،هیستوری چنل،دیسکاوری چنل ودیگر مراکز رسانه ای بالا می گیرد.تاکنون منبع قابل اعتمادی وجود نداشته که این مستندهای ارزشمند را شناسایی کند و تفسیرهای سودمند دراختیار پژوهندگان، آموزش گران و دانش جویان نهد.مجله فیلم و تاریخ مفتخراست که فیلم شناسی دقیقی از مستندهای تاریخی یا همپیوند با تاریخ دراختیار می نهد.

درآغاز سده بیست ویکم،پتر رولینز،سردبیر مجله فیلم وتاریخ، از کیت ویل لاک استاد تاریخ کالج«رریتان ولی کامیونیتی » درخواست کرد که کتاب شناسی مستندهای کتابخانه شخصی اش را دروبسایت مجله گردآورد.این تحلیل ها و تفسیرها که در طی سالیان به گونه غیر رسمی برای داشنجویان فراهم شده بود پایگاه اطلاعاتی اولیه ای ازعناوین فیلم ها فراهم آورد. از آن زمان تاکنون،مورخان دیگر،فیلم پژوهان و آموزش گران دراین زمینه همکاری های دیگری داشته اند و این مدخل ها را به 300 مورد رسانده اند.بدین سان،این «راهنما» اکنون طرحی رو به گسترش است که هر سال بر دامنه آن افزوده می شود.در گسترش «راهنمای فیلم های مستند مجله فیلم و تاریخ» مشارکت همگانی نقش بنیادی دارد و موجب نو به نو شدن و غنی تر شدن این منبع ارزشمند برای پژوهندگان و دانش جویان می شود.

راهنمای فیلم مستند مجله فیلم وتاریخ بر پایه نظم الفبایی،این موضوعات را دربرمی گیرد:

امریکایی افریقایی
کشاورزی
تاریخ امریکا از حرف a-e
تاریخ امریکا از حرفn-y
رییس جمهورهای امریکا
تاریخ کهن-رنسانس
انسان شناسی
هنر و معماری
اقتصاد
آموزش وپرورش
محیط زیست و طبیعت
نژاد
تکامل
فیلم نگاری
تاریخ دربرابر هولیوود
هولوکوست
طنز
جهانی
قضایی
کار
مسائل هم جنس گرایی مرد وزن،دوجنسیتی و تغییر جنسیتی
رسانه ها
پزشکی و بهداشت
گوناگون
موسیقی و سرگرمی
اسطوره شناسی و فلسفه
بومیان امریکا
اشخاص
اندیشه سیاسی
سیاست
دین
علم و علمی تخیلی
ورزش
ترابری
جنگ ار حرفA-L
جنگ از حرف M-S
جنگ از حرف T-W

زنان

یک روز از زندگی آندره آرسنویچ

ُآندره تارکوفسکی

یک روز از زندگی آندره آرسنویچ
محسن قادری

یک روزاززندگی آندره آرسنویچ،ادای دین کریس مارکرفیلم سازنام دارفرانسوی به دوست وهمکارش آندره تار کوفسکی است که در 1986 درگذشت.فیلم آمیزه ای از بریده فیلم ها،یادداشت های روزانه تارکوفسکی وتاملات شخصی اوست.

آندره تارکوفسکی یکی ازبزرگ ترین فیلم سازان سده بیستم وبی گمان برجسته ترین فیلم سازپس ازجنگ شوروی با شاهکارهای تامل برانگیزی چون آندره روبلف، سولاریس و استاکربه جایگاهی اسطوره ای در تاریخ سینما رسید.ویژگی های سبکی کارهایش چون بهره گیری از پیرنگ های ساده،روایت تکه تکه و برداشت های بلند، برخی از بنیان های فیلم هنری مدرن شدند.رویارویی او با حکومت شوروی،سانسور فیلم هایش وتبعیداش در رازآلودگی آثارش نقش داشتند.

یک روز از زندگی آندره آرسنویچ،کریس مارکر،فرانسه،2000

مارکربا خوانش دقیق فیلم های تارکوفسکی-همچون نشان دادن چند صحنه نایاب ازفیلم دوره دانشجویی او(اقتباسی از «قاتلان»ارنست همینگوی)وتولید تقریبا گمنام«بوریس گودونف» -جایگاه تارکوفسکی را به درستی دراثرخود بازمی نمایاند.نگاه موازی به زندگی و فیلم های تارکوفسکی، بینشی اصیل ازاین کارگردان خلوت گزین به دست می دهد. ماجراهای شخصی روایت شده درنوشته های تارکوفسکی- ازدیدارپیش گویی شده او با بوریس پاسترناک (نویسنده دکتر ژیواگو)گرفته تا برخورد اوبا کا گ ب درخیابان های پاریس(که گمان می کرد آمده اند او را بکشند)- برجذابیت های فیلم مارکرهرچه بیش ترمی افزاید.

یک روز از زندگی آندره آرسنویچ با بهره گیری ازتصاویرپشت صحنه فیلم های تارکوفسکی و درخواست های وسواس گونه او به گروهش (ازجمله به سون نیکویست فیلم بردار کارهای برگمان به هنگام فیلم برداری سکانس دشوار و پیچیده ای از واپسین فیلم اش« ایثار»)ونمایش لحظات برگزیده ای از تارکوفسکی درکنار دوستان و خانواده اش درحالی که در بستر بیماری افتاده و همچنان تدوین واپسین فیلم اش را پیش می برد،تصویری شخصی و جذاب از این فیلم ساز بزرگ به دست می دهند.

در زیر بخش هایی ازدیدگاه منتقدان گوناگون درباره این فیلم می آید:

چهار ستاره! شاهکار! یک روز از زندگی آندره آرسنویچ ساخته مارکر بهترین تک نگاری درتحلیل تارکوفسکی است که من تا کنون دیده ام،اثری که یکپارچگی کلی آثار او را روشن می دارد و رازهای نهفته در فیلم هایش را همچنان دست نخورده باقی می گذارد.این ویدیونگاری،زندگی دیگرنگاشته وخودنگاشته را با بینش شاعرانه و سیاسی درهم می آمیزد و ازقضا به خوبی از انجام این کار برمی آید.

جاناتان روزنبام،شیکاگو ریدر،(اصل مقاله روزنبام را به انگلیسی دراینجا ببینید)

شناخت بی مانندی ازواپسین کارگردان بزرگ شوروی آندره تارکوفسکی.مارکرهمچون ژان لوک گدارومارتین اسکور سیزی،مفسر اصیل وتیزبین فیلم سازان دیگر است...صادقانه ترین و صمیمانه ترین ادای دین یک فیلم ساز به فیلم سازی دیگر.

جیم هابرمن،ویلاژ وویس

تاملی ناب دردنیای شاعرانه وفراواقعی تارکوفسکی.
لس آنجلس تایمز

مجذوب کننده! چیزی که مستند کریس مارکر را به هدیه ای گرانبها بدل می سازد این است که نگرش های اوبه این کارگر دان بس قابل فهم و برانگیزنده اند.این اثر نه تنها تحلیلی دیدنی از درخشش تارکوفسکی که آینه تمام نمای خود مارکر است.
تایم اوت نیونیورک

تحلیل عالی و بی مانندی درباره زبان شاعرانه تارکوفسکی.تبیین کامل بینش تارکوفسکی آنچنان که در این اثر مارکر نمود یافته را به سختی درجای دیگرمی یابید.
دالاس آبزرور

فیلمی که مقوله مستند وحتی گونه« فیلم مقاله» را به چالش می گیرد...نامه عاشقانه عبارت درست تری درباره این فیلم است: اثری شخصی،حسی،وصادقانه.گوهراین فیلم مونتاژ درخشان آن است که بیش تر از آثار تارکوفسکی برگرفته شده اما الگوهای تازه مارکر نیز آن را برجسته تر ساخته است...این فیلم ما را برآن می دارد تا به ابرازبینش ها و نگره های شخصی خود درباره این فیلم ساز برآییم.
هفته نامه ال ای

حتی آن دسته از ما که فیلم های تارکوفسکی را ملال آور می یابند تا جذاب،پی به دقت و عشقی می برند که در تامل تارکوفسکی بر انسان و بر کارش نهفته است.هیچ فیلمی را به یاد ندارم که زندگی هنرمندی را این سان صمیمی و از نزدیک به تصویردرآورده باشد.
دترویت فری پرس

سهم آگاهی بخش کریس مارکر درباره آندره تارکوفسکی فقید سهمی برجسته در پژوهش فیلم است.
وریتی

پیوند به تصاویر برگرفته از روی فیلم

حضورفیلم در جشنواره ها:

جشنواره فیلم مستند برداشت دوم،2001
جشنواره فیلم برلین،2000
جشنواره فیلم سان فرانسیسکو،2000
جشنواره فیلم تورنتو،2000
جشنواره فیلم تلورید،2000

شناسه فیلم

55 دقیقه/رنگی
تاریخ اکران:2000
تاریخ کپی رایت:1999

نام فیلم به انگلیسی

One Day in the Life of Andrei Arsenevich


۷/۱۲/۱۳۸۶

حقیقت فیلم مستند

خاطرات یک تابستان،ژان روش و ادگار مورن،فرانسه،1960

حقیقت مستند
محسن قادری

يكي از موضوعات مورد بحث در مورد سينماي مستند و داستاني و تفاوت ها ميان آن دو،بحث حقيقت و بيان آن است. تصورغالب اين است كه فيلم هاي مستند واقعيت را بيان مي دارند و فيلم هاي داستاني در پي بيان واقعيت نيستند.به عنوان مثال،بيننده فيلم هاي مستند هنگام ديدن فيلمي كه در اين دسته بندي قرار دارد،همواره در پي دانستن اين نكته است كه آيا اين فيلم واقعيت را مي گويد يا نه.در حالي كه ممكن است هنگام ديدن فيلمي داستاني، توجه به اين نكته برايش چندان مهم نباشد. به عنوان مثال،او هنگام ديدن فيلمي از مايكل موردرباره واقعه يازدهم سپتامبر يا فيلمي از يك كارگردان كرد درباره كشتار مردمان ساكن نواحي كرد نشين عراق ،ممكن است دائم از خود بپرسد آيا كارگردان حقيقت را نشان مي دهد و اساسا آيا آنچه وي مي بيند تا چه اندازه به حقيقت نزديك است.در حالي كه همين تماشاگر هنگام ديدن فيلمي از استيون اسپيلبرگ يا فرانسيس فورد كاپولا ممكن است به اين مساله اهميت چنداني ندهد.

اين شايد تجربه بسياري از تماشاگران مستند باشد كه گاه هنگام ديدن فيلمي كه ادعاي گفتن حقيقت را دارد در ذهن خود با سوالاتي مواجه مي شوند در اين باره كه:كارگردان چرا فلان صحنه را به اين صورت به نمايش در آورد يا چرا در گفتار متن فيلم موضوعي را بيان داشت كه با واقعيت،واقعيتي كه او از آن با خبر است، منطبق نيست. در واقع در اين جا تجربه شخصي بيينده مستند است كه با تجربه فيلم سازيا به عبارتي با تجربه مستند در تقابل قرار مي گيرد.او ممكن است هنگام تماشاي مستند از خود بپرسد چرا فيلم ساز به او دروغ مي گويد.اين شايد حق مسلم تماشاگر است كه از مستند انتظار بيان حقیقت را داشته باشد حتي اگرحقیقتی كه گفته مي شود را نشناسد.

اين نكته ما را به ياد ماجرايي مي اندازد كه امبرتو اكو تعريف مي كند و بسيار نيز بازگويي شده است.اکو و دخترش درجلو تلويزيون نشسته اند و برنامه هواشناسی را تماشا مي كنند.گوينده مي گويد فردا هوا برفي است و كساني كه برنامه مسافرت دارند ترجيح دارد كه درخانه بمانند.اكو با شنيدن اين خبر تصميم به ماندن در خانه مي گيرد اما دخترش به او يادآوري مي كند كه همان گونه كه پدرش بارها به او يادآور شده، تلويزيون حقيقت را نمي گويد.اكو با يادآوري اين ماجرا مي افزايد:«ناگزیرشدم به اظهار نظر بسيار پيچيده اي با منطق و( از نظر زبان شناسي) كاربرد شناسي گسترده اي درباره زبان هاي طبيعي و نظريه گونه (genre)رو بياورم تا او را متقاعد سازم كه تلويزيون گاه دروغ مي گويد و گاه نيز حقيقت را مي گويد.»بنابراين حتي فرهيخته ترين بينندگان نيز از فيلمي مستند انتظار بيان حقيقت را دارند اما درهرحال اين پرسش همواره باقي است كه آيا انتظار بيان حقيقت در يك فيلم مستند به خودي خود انتظاري منطقي است؟

گفتن حقيقت يكي از نخستين وساده ترين انتظارات انساني است.به عبارت ديگر،همه از يكديگر انتظار شنيدن حقيقت را دارند اما آيا درهمه شرايط امكان بيان حقيقت وجود دارد؟آيا گفتن حقيقت به توانايي ها و امكانات ما مبتني نيست؟هنگامي كه فردي از ما ساعت را مي پرسد ما آن چيزي را به او مي گوييم كه ساعت مچي مان نشان مي دهد.آنچه كه بر صفحه ساعت ما نمودار شده مي تواند كاملا دقيق يا اندكي نادقيق باشد.اما درهرحال ما گمان مي كنيم يا تلاش كرده ايم كه زمان واقعي را بيان داريم. اين پاسخ ارتباطي با حالات روحي ما يا ديدگاه هاي اخلاقي مان ندارد بلكه صرفا بر واقعيتي عيني مبتني است.اما هنگامي كه كسي از ما حالمان را مي پرسد ممكن است به سادگي بگوييم كه«خوب»هستيم.اين جواب ساده ممكن است حقيقت حال ما را بيان ندارد اما نوعي گريز از توضحيات مفصل و پيچيده تر درمورد حالت روحي امان در آن لحظه است.اين كاملا به تصمميم ما بستگي دارد كه به سادگي بگوييم «خوب»هستيم يا آن كه در باره حالت روحي واقعي و يا ديگر مشكلاتمان در آن لحظه شروع به صحبت كنيم.

اين بحث را با نگاه به يكي از فيلم هاي مطرح سينماي مستند پي مي گيريم:«خاطرات يك تابستان»(1960)ساخته ژان روش و ادگار مورن.اين فيلم به عنوان تجربه اي در كاربرد ابزارهاي نوين فيلم برداري (دوربين هاي سبك قابل حمل، صداي شاهد و همگاه،و...)همچون بيانه «سينما وريته»شناخته مي شود،يعني سينمايي كه همچنان كه از اين عنوان بر مي آيد مي خواهد حقيقت را بيان دارد.در صحنه اي ازاين فيلم ادگار مورن به روش مي گويد «فكر مي كنم اين فيلم حقيقت را بيان داشت».و روش در صحنه پاياني در حالي كه با مورن دست مي دهد مي گويد«به دردسر افتاديم».قابليت هاي نوين دوربين هاي 16 ميلي متري درآن زمان به روش ومورن اين شهامت را بخشيده بود تا درخيابان هاي پاريس جلو رهگذران ظاهر شوند و از آنها اين سوال را بپرسند كه آيا آنها «خوشبخت اند؟».سوالي بس دشوار كه پاسخ گفتن به آن همان اندازه دشوار است كه از كسي بپرسيم حالش خوب است يا نه.واضح است كه امروزه با مقايسه ابزارهاي فيلم برداري آن دوره با ابزارهاي امروزی اين پرسش اندكي ساده باورانه به نظرمي رسد.درست همان گونه كه پرسش هاي مايكل مور در فيلم هاي«بولينگ براي كولومباين» و«فارنهايت 9/11»هنگامي كه دربرابر سناتورها و سياستمداران امريكايي ظاهر مي شود،ساده انگارانه به نظر مي آيند.

اين موضوع بيش از آن كه از ارزش كار اين فيلم سازان بكاهد، ما را با تلاش هاي درازمدت مستند براي پاسخ گفتن به پرسش حقيقت بازمي گرداند.پرسشي كه شايد برخي مستندسازان گمان كنند پاسخش را يافته باشند اما از ديد تحليل گران و مهم تراز همه ازديد مخاطبان مستند(يا حقيقت بينان) هنوزپرسش حقيقت درفيلم مستند بي پاسخ مانده يا پاسخ هايش مبهم است.اين موضوع ما را همچنين متوجه اين نكته مي سازد كه شايد هيچ ابزاري به اندازه «تصوير»دردنياي امروز مورد بحث قرار ندارد،عنصری كه با وجود كاربرد فراوان آن در دنياي امروز و تنيده شدنش در بافت رسانه اي امروز تا اين اندازه غير قابل اعتماد و بحث انگيزاست.تصوير كه از يك سو سنت بسيار عميق و دور و درازي را در حوزه هنرهاي تجسمي(نقاشي،تصويرسازي،و...)پشت سر دارد در دنياي فيلم هنوز به تعريف دقيق و روشني دست نيافته است.از همين رومخاطب در مواجه با تصوير متحرك و حتي تصوير عكاسي با پرسش هاي بسياری در زمينه حقيقت و اصالت روبروست و تا امروز نوعي عدم باور در اين مورد وجود دارد.درحالي كه درحوزه تاويل «متن» يا«سند ادبي» تا حد زيادي اين معضل از ميان برداشته شده است.

نمونه ديگري از تلاش ها براي كشف حقيقت،كوشش هاي ادوارد مايبريج درنخستين سال هاي پيدايش سينماست.او نيز كوشيد ازحقيقتي پرده بردارد كه ذهن او را به خود مشغول داشته بود:آيا اسب هنگام تاخت، همه پاهايش به زمين مي خورد؟او نيز كوشيد براي پي بردن به اين پرسش ازفن آوری نوین بهره گيرد زيرا بدون آن چشم انساني به تنهايي قادر به ديدن و درك این موضوع نبود.به اين منظور او ازعكس هاي پی درپی بهره برد:دراین روش، برخورد پاهاي اسب درحال تاخت با رشته هاي بسته شده به باطري هاي متعدد و پاره شدن آنها،تك عكس هايي را می آفرید.دعاوي سينما وريته درباره حقيقت،برآمده از تجهيزات قابل حمل تر و حساس تر براي ثبت مستقيم صدا در تمام محيط ها بود.اين تكنيك،به باور مورن به سينما امكان مي داد تا«زندگي را به شكل خام»بر پرده ثبت كند، درست همانگونه كه ما آن را بدون دوربين يا ميكروفن احساس و تجربه مي كنيم.هم فن آوری مويبريج و هم فن آوری دوربين هاي سبك وزن سينما وريته،در خدمت بيان حقيقت بودند.

در اينجا مي بايست به يكي از مهم ترين كوشش گران در رابطه با فن آوری و حقيقت اشاره كنيم: ژيگا ورتوف كه از نظر زماني دردوره اي ميان مويبريج و مورن جای مي گيرد.ورتوف در پي آن بود كه فيلم هايي برپايه ديد ریزبین تر «كينو-آي»(دوربين-چشم)بسازد،يعني به کارگیری دوربين فيلم برداري که«جلوه های دنیای عینی را به شيوه اي كاملا متفاوت از چشم انسان گرد آوري و ثبت می كند».او با اشاره به دوربين –چشم مي نويسد:

همه ابزارهاي سينمايي
همه نو آوري هاي سينمايي
همه شيوه ها و روش هايي كه مي توانند به خدمت آشكارسازي و نشان دادن حقيقت درآيند.
نه تنها دوربين-چشم به خودي خود بلكه حقيقت به کمک توانایی های دوربين- چشم،يا به عبارتي كينوپراودا[سينما حقيقت].
نه تنها«به فيلم درآوردن نا آگاهانه زندگي» از رو ي «ناآگاهي»بلكه به فیلم درآوردن آنها برای نشان دادن آدم ها بدون نقاب ها،بدون آرايش، براي به ثبت رساندن آنها به کمک چشم دوربين درآن دم كه بازي نمي كنند...».

اين كلمات نشانگر انطباق ميان«كينو پراودا»ي ورتوف و چيزي است كه مورن می پنداشت با«خاطرات تابستان» به خوبي به انجام رسيده است.در واقع سينماوريته فرانسه و«كينو پراودا»ي روسيه،به تعبيري،برگردان دقيقي از يكديگرند (گو اینکه اولي كم و بيش رونوشت دقیقی از دومی است).ماموريت ورتوف براي بهتر دیدن ازچشم انساني –يعني ديدن مردم بدون نقاب-در اينجا(در سينماي فرانسه)درماموريت سينما وريته براي ديدن(و شنيدن) همچون چشم انساني نمودار گشت.

در اينجا نکته ديگري وجود دارد،نکته ای كه به دید من براي درك آنچه كه تصور مي شود «حقيقت فيلم»است بسيار مهم است.بار ديگر به كلمات ورتوف باز مي گرديم:

براي درك افكارشان كه با دوربين عريان شده است.
دوربين-چشم همچون امكان دیدپذیرساختن نادیدنی،روشن كردن ناروشنی،آشكارساختن پنهان،نقاب برداشتن از نقاب زده،نا بازي كردن بازي شده، و تبديل دروغ به حقيقت.دوربين-چشم به همچون آمیزش علم با فيلم خبري، براي نبرد عميق تر براي كشف كمونيستي جهان،به عنوان كوششي براي نشان دادن حقيقت بر پرده(در سينما).

بنابراين،حقيقت فيلم(كينوپراودا) فراتر از سطح صرف است.در واقع، به سختي به نظر مي رسد كه این حقیقت درسطح صرف باشد: بلكه چيزي است كه در لايه زيرين سطح نهفته است،آنچه كه مشخصا«نامرئي...پنهان...و درنقاب»است؛ نه صرفا اعمال آنها كه بر روي پرده نشان داده مي شوند بلكه«افكارشان».در اينجا بارديگر تناقض آشكاري ميان ورتوف و مورن ديده نمي شود(و در واقع،نه حتي با مويبريج،كه در صدد بود آنچه را ناديدني است آشكار سازد). به وضوح،حقيقت مورد نظرمورن آن سان كه در خاطرات تابستان نمايانده شده،حقيقت شخصيت است، آشكار سازي«شخص واقعي» كه درپشت ظاهر اعمال روزانه اش گرفتاراست و«افكارش»را دوربين نمودار می سازد.

اما اين حقيقت ممكن است در تقابل باچيزي باشد كه با دوربين چشم غيرانساني آشكار شده و ازدید ورتوف در گوشه به گوشه جهان پرسه مي زند تا حقيقت تاكنون نديده را جست و جو كند.در واقع دوربين چگونه مي تواند افكار موضوعات (ابژه ها)را جلوه گر سازد؟چگونه مي تواند «جهان را كشف كند» كه رد پايش را بر لنز آن بر جاي مي گذارد؟

يكي از جالب توجه ترين و عجيب ترين پاسخ ها به اين پرسش ها را ميكل آنجلو آنتونيوني طرح ساخت كه به حقيقت آشكار شده به کمک تصوير بسيارعلاقمند بود.آنتونيوني با اشاره به فيلم برداري از يك چراغ برق در گوشه تاريك يك خيابان،می گوید:

« فيلم احتمالا همه چيز را ثبت مي كند،مهم نيست در نور باشد يا در تاريكي...اما فنون رو به رشد ما این امكان را نمي دهد كه از روي هرآنچه در فتوگرام است پرده برداريم.مي دانيم كه در زيرتصوير نمايان شده تصوير ديگري يافت مي شود،تصويري كه نزديك تربه حقيقت است و در زير آن نيزتصوير ديگري نهفته است و تصويري ديگر در زير اين يك.و به همين سان تا رسيدن به تصوير واقعي حقيقت مطلق و راز آميز كه تاكنون كسي نديده بسیاری تصاویر دیگر وجود دارد. و بارديگر شايد تا از هم گسيختن همه تصاوير،همه تصاوير واقعيت،كه دليلي براي يك سينماي تجريدي خواهد بود».

ديدگاه آنتونيوني در باره«تصوير واقعي حقيقت...كه هيچ كس آن را نخواهد ديد» حاكي از اعتقادي رئاليست يا ايدئاليستي رئاليستي است كه معتقد است حقيقت فراسوي ادراك آدمي است.يقينا اين بحث پيچيده اي است كه بيش از همه در حوزه فلسفه مي گنجد و در اين مورد يعني حقيقت مستند، ما را از موضوع اصلي دور مي دارد.در واقع بحثي كه با خاطرات يك تابستان آغاز شد شايد بهتر از هر چيز ما را در ادامه اين بحث ياري كند.بحثي كه روش و مورن هيچ يك به طور مستقيم اشاره اي به آن نكرده اند،اما به خودي خود مي تواند به گسترش بحث ما بيانجامد.اين بحث كه هدف واقعي سينما وريته اين نيست كه افكار انساني را بيان دارد بلكه مي كوشد با كاربرد فن آوری سينما،حقيقتي را بگويد كه شايد احساس انساني به خودي خود قادر به درك آن نباشد.يقينا بسياري از بينندگان اين فيلم،و به ویژه برخي از آنها که در آن نيز همچون شخصيت ظاهر شده اند تشخيص مي دهند كه آنچه كه آدم های اين فيلم بيان مي دارند در حقيقت برخاسته از سينما و حضور دوربين بوده است. ماريلو، شخصيتي كه در اين فيلم از احساسات خود سخن مي گويد مي داند كه بسياري از حرفهايش به خاطر اين است كه دوربيني در جلو او وجود دارد كه حرف هايش را گردآوري و ثبت مي كند.يعني همان دوربين چشم ورتوف.ابزاري كه بدون آن آدم ها شايد به سخن در نمي آمدند.اين سخن در مورد خود فيلم ساز نيز صادق است زيرا او نيز مي داند كه آنچه را در فيلم بيان مي دارد برخاسته از حضور دوربين است و در واقع اين دوربين بوده كه به او امكان و زمينه سخن گفتن داده است. ازاين رو مي توان گفت كه يكي ازويژگي هاي سينما وريته ابزارگرايي (انسترومنتاليته ) است. ازهمين روست كه فیلم سازان سينما وريته اصرار بر مصاحبه به عنوان يك شكل بیان بنيادي دارند.اين ابزارگرايي موضوع را وا مي دارد كه براي دوربين سخن بگويد و در بسياري موارد در حقيقت آن چيزي را بيان دارد كه گمان مي كند در جلو دوربين گفتني است،هرچند كه اين مي تواند لزوما واقعيت وجودي او نباشد.اين بحث ما را به موضوعی به نام «حقيقت فيلمي»سوق مي دهد و شايد يكي از دشواري هاي سينماي مستند به عنوان زباني براي بيان حقيقت عيني جهان همين باشد.زيرا سينما در كوشش براي يافتن و بيان حقيقت جهان،خود حقيقتي ديگر مي آفريند: حقيقيت سينما.

۶/۲۳/۱۳۸۶

رویکرد تحلیلی به مستند

عکس تزیینی است

نگاشته ای که در پی می آید پیشگفتارکتاب« سفرهای کشف»نوشته بری کیت گرانت است که به سینمای فردریک وایزمن می پردازد. عنوان اصلی این پیش گفتار«مردی با دوربین فیلم برداری» است.نویسنده دراینجا می کوشد نادیده انگاری و کم مهری به سینمای مستند در نگاشته های تحلیلی فیلم را به بررسی گذارد.گفتنی است این کتاب درسال های آغازین دهه 90 نوشته شده و گرچه از آن هنگام تا کنون رویکرد به سینمای مستند دگرگونی بسیار پذیرفته اما هنوز درقیاس با حجم بسیار نگاشته ها دربار سینمای داستانی ،این گونه از فیلم به نگره ها و تحلیل های بیش تری نیاز دارد.

محسن قادری











با نگاه به تولید پیاپی فیلم های مستند درطی تاریخ سینما، نادیده گرفتن نسبی آنها درنقد فیلم مایه شگفتی است. به بیان دیگر، فیلم های مستند همان اندازه که از سوی سینمای تجاری به حاشیه رانده شده اند از سوی پژوهش گران فیلم نیز درحاشیه مانده اند.فیلم های مستند به جای آن که به درستی همچون متون فیلمی درک شوند بیش تر« به مثابه فیلم های مستند» به بحث گذاشته شده اند. اگر نگرش آلن روزنتال را بپذیریم که دهه گذشته شاهد افزایش چشمگیرنگاشته های نظری پیرامون مستند بوده ، بازهم این امر به هیچ رو به حقیقت نزدیک نیست زیرا روزنتال خود نیز در ادامه می افزاید که مقولات مهم انتقادی و نظری پیرامون مستند به گونه گسترده ای نادیده یا دربهترین وجه دست کم گرفته شده اند. در حالی که ازآن سو، فیلم داستانی با دامنه گسترده ای از رویکردهای انتقادی - معنا شناسی، تحلیل روان شناختی، ساختار گرایی، فرمالیزم، فمینیزم، نظریه پذیرش-موشکافی شده است. ژانرها ( موزیکال، ملودرام، فیلم سیاه)، سبک ها ( سینمای کلاسیک هولیوود، مونتاژ شوروی) و جنبش های سینمای داستانی ( موج نوی فرانسه، سینمای نوین آلمان) همگی موضوع تحلیل های انتقادی ژرف و پی درپی بوده اند. حتی اگرچنین می نمود که نقد فیلم برای مدتی سینمای تجربی یا آوانگارد را برتری می بخشد اما دردهه گذشته گرایش به فیلم داستانی چنان زنده گشته که درواقع این گرایش صفحات مجله های آکادمیک فیلم را به انحصار خود درآورده است.


نگاشته های اندکی که درباره مستند وجود دارند توجه خود راکم و بیش بر مقولات تاریخی،اخلاقی و سیاسی می نهند و از تحلیل متنی[= ساختاری]دقیق فیلم های مشخص می پرهیزند.چنانچه دراین نگاشته ها فیلم های مستند مد نظرقراگرفته باشند،بیشتر شرایط تولید آنها به بررسی گذاشته می شود ودرنتیجه فن آوری و ابزارهای عینی چنان مورد تاکید قرار می گیرند که به نوشته آنت کوهن این امربعد زیبایی شناختی را کنارمی راند وخود«وجه تعیین کننده« متون» فیلمی مستند می شود.».هم از این روست که برای نمونه روبرت س.آلن و داگلاس گومری درپژوهش متفاوت و ستودنی خود پیرامون سینما وریته امریکا،زیبایی شناسی فرم را« فیلم برداری همگاه در سر صحنه در شرایط غیر قابل کنترل،بهره گیری از کم ترین روایت،و«عینیت» فیلم سازبه هنگام تدوین» برمی شمرند.

آلبرت مایزلس


درمبحث تحلیلی مستند،درست به خلاف مولف گرایی کلاسیکClassic Auteurism،فن آوری جایگاه بسیار ویژه ای می یابد.دراینجا بحث فیلم بردار(وحتی تدوین گر)بیش ازمبحث کارگردان به چشم می آید به گونه ای که گاه به کارگردان صرفا چون هنرمند شکل دهنده نگریسته می شود.برای نمونه،ریچارد لیترمن، فیلم بردارفیلم« زوج متاهل»(1969) عنوان کارگردان مشترک را به همراه آلن کینگ برای این فیلم به دست آورد زیرا تجربه اش از تکنیک درمی گذشت؛ همین عنوان را شارلوت زه ورین تدوینگر نیزبه همین دلیل با آلبرت و دیوید مایزلس برای فیلم « پناهم ده»*(1970)به دست آورد. روزنتال اشاره می کند که به این دلیل برخلاف نظریه یک« مولف» واحد در فیلم های تجاری تقریبا می توان گفت که بهترین مستندها با تالیف چند سویه متمایز می شوند.

بدینسان،نشانه حائز اهمیت این نادیده گیری تحلیلی این است که فیلم سازان مستند به ندرت به عنوان مولف به بحث گذاشته شده اند.این روزها البته مولف گرایی به هرحال به گونه جدی از رواج افتاده وحتی درباره کارگردانان فیلم داستانی نیز معدود پژوهش هایی ازاین دست وجود دارد(گو اینکه درآغاز پژوهش هایی بیش از این گمان می رفت). نادیده گیری مولف گرایانه سینمای مستند،به خیلی پیش از زوال مولف گرایی برمی گردد وبنابراین سخت بتوان آن را به سادگی حاصل دگرگونی تاریخی درگرایش انتقادی به شمارآورد.شاید بی مهری تحلیل های مولف گرایانه به مستند، دست کم تا حدی از آن رو بوده که تصور می شده مستندها درپی ثبت واقعیت پیشافیلمی اند.هرچند این یقینا حاصل نگاه ساده اندیشانه به مستندها به مثابه«عینی»یا«خنثی»نیست اما با تصوراینکه بینش مستندسازان تحت شعاع هدف اخلاقی فیلم یا یکپارچگی رخداد های پیشافیلمی است یا باید باشد،گرایش بر این بوده که ملاحظه سبک کم اهمیت جلوه داده شود. درحالی که این را باید برای واکنش های متفاوت بیننده ای لحاظ کرد که نگاه سینمایی نافرهیخته به مستند یا فیلم های داستانی دارد،زیرا تنها یک تجربه گرای ساده اندیش جهان را دارای معنا و نظم عینی می داند و دوربین را ابزاری بی چالش برای به تصویر کشیدن آن.قطعا این یک موضوع پیش پاافتاده نقد فیلم امروز است که هرمستندی به دلیل انتخاب های سبکی چون محل قرارگیری و حرکت دوربین،تدوین،مواد خام فیلمی،نمایانگر کشاکش میان واقعیت پیشافیلمی و تاویل است.همان گونه که ریموند کرنی این نکته را به ایجاز دربحث از سینما وریته مطرح می کند« وریته آن ضرورتا و به گونه گریزناپذیر استوار به سینمای آن است».

مشکل دیگر درنگرش به کارگردان مستند به مثابه مولف ریشه درهمین لحن مولف گرایی کلاسیک دارد.در 1962،به هنگامی که سینمای مشاهده گر درامریکا با شتاب چشمگیر روبه گسترش بود،آندروساریس با اشاره به این که«معنای درونی یک اثرمولف ازکشاکش میان بینش فردی کارگردان ومواد خام او برمی خیزد» کوشید به مولف گرایی منزلت تئوریک بخشد.پیش از او آندره بازن،پرسیده بود« مولف،آری،اما[مولف]چه چیز؟»چه ما اینها را به معنی سوژه (یا به تعبیر کلود شابرول« تم های کوچک»)،فیلم نامه یا سنت کلی درک کنیم،به نظر نمی رسد فرمول بندی بازن یا ساریس هیچیک به صرف حضور اپریوری رخدادهای پیشافیلمی دیده شده بر پرده، بی مناسبت با مستند باشند.

در مستند تشخیص مولف سخت تراست زیرا غالبا « فیلمنامه»ای وجود ندارد و سنت های آن با وضوح بسیار کمتری تعریف شده اند.برخی منتقدان در واقع به گونه ای مبهم به مستند همچون یک ژانر ارجاع می دهند و برخی دیگر آن را همچون فرمی می نگرند که ژانرهای چندی را در خود نهفته دارد-سینمای مستقیم، سمفونی شهر،فیلم مردم شناختی،و همانند آنها.بنابراین چگونه می توان به گونه ای مشابه با ژانرهای داستانی به تعریف دقیق مقوله ای از سینما پرداخت که آثار گوناگونی چون کارهای رابرت فلاهرتی،لنی ریفنشتال، استن براکیج و پتر اتکینز را در بر می گیرد؟

پیش از این در 1950 ریموند اسپاتیس وود گله داشت که تعاریف مستند به گونه اسف باری مبهم اند(گواینکه تعریف خود او به سختی رضایت بخش است). اکنون می بینیم که این وضعیت ازآن زمان تا کنون بهبود اندکی یافته.با آنکه بیش تر تعاریف مستند ناشیانه و مشکل زا بوده اند، اما یکی از این تعاریف با وجود مبهم و دو پهلو بودنش هنوز کارا مانده. این تعریف همان تعریف گریرسون است که مستند را«پرداخت خلاقانه واقعیت»خوانده.این تعریف که فاقد اطناب دست و پاگیر بسیاری ازتعاریف مستند است،هم حقایق جهان بیرون(«واقعیت») وهم نفوذ اجتناب ناپذیر فیلم ساز(« پرداخت خلاقانه»)را درخود نهفته دارد.فیلم سازان مستند خود از دیربازبه این کشاکش در کارهای شان اشاره داشته اند: ژان

ویگو نخستین فیلمش « درباره نیس»(1930) را «نقطه نظر مستند شده»1خواند و ژان روش فیلمش « تورو و بیتی» (1967) را در گفتار متن این فیلم« سینمای مردم شناختی اول شخص» خواند.

به بینش فردی بیان شده درمستندهایی چون« درباره نیس» توجه جدی شده اما به این اثر تنها به این دلیل پرمهری شده که کارگردانش فیلم های داستانی مهمی نیز ساخته است.می توان از خود پرسید اگرفیلمی چون «لاس هورداس» (سرزمین بی نان،1932)نام لوییس بونوئل را به عنوان کارگردان برخود نداشت امروزه ما درباره آن چگونه می اندیشیدیم؟البته فلاهرتی استثنای آشکاری است که قاعده را اثبات می کند.او تنها مستندسازی است که منزلت وجایگاه مشاهیر آندرو ساریس در اثر تاثیر گذارش«سینمای امریکا»(1968)را ضمانت می کرد،(گوآنکه ساریس آشکارا احساس می کرد ناگزیر است اشتیاق خود به فیلم سازی غیر داستانی را با این گفته توجیه کند که:« در واقع،فیلم های او [= فلاهرتی] به راحتی درجریان سینمای داستانی در می غلتند به گونه ای که سخت به نظرمی آید که ابدا شبیه فیلم های مستند باشند». مطالب بسیاری درباره بینش روسوویی« رمانتیک» فلاهرتی نسبت به مردمان ناآشنا که بر محیط های دشمن خو غلبه می یابند نوشته شده است.ریفنشتال به نظرمی رسد تا حدی از سر اکراه احتمالا به خاطر خط مشی فیلم هایش به عنوان صدایی اصیل دردنیای مستند شناخته شده است،در حالی که ژیگا ورتوف جایگاه خیالی خاص خود را در تاریخ فیلم اشغال می کند.درواقع« مردی با دوربین فیلم برداری» (1929)اثری که وی بیش از همه آثارش با آن شناخته می شود، بیش تر او را به عنوان یک فیلم سازتجربی مشخص می سازد تا مستند ساز؛ در حقیقت،نگاشته های تئوریک او احتمالا بیش ازفیلم هایش بر تکامل مستند تاثیر داشته اند.کوتاه آنکه، این حقیقتی تاسف باردر نقد فیلم است که درحالی که کتاب های زیادی درباره بسیاری از کارگردان های دست چندم هولیوود نوشته شده،برای نمونه هیچ کتابی به سینمای ریچارد لیکاک، د.ا.پنبیکر،آرن سوکزدورف،مایکل روبو یا برادران مایزلس اختصاص نیافته است.درحالی که هریک از ایشان مجموعه آثاری خلق کرده اند که به اندازه کافی غنی اند تا چنین تحلیل دقیق ومفصلی را به خودبینند.

درباره فردریک وایزمن،به نظر می رسد فقدان نسبی چنین نقدی به ویژه کنجکاوی برانگیز و شگفت آور باشد.آثار وایزمن اصالتی متمایز دارند و آشکار کننده سبک و نگرش یکپارچه و استواری هستند که بیش ازهرکارگردان نامدار دیگری بی درنگ درکارش تشخیص دادنی است.در اصطلاحات مولف گرایانه رایج، آثاراو به وضوح آشکار کننده« مهر ونشان فردیت کارگردان» اند.فیلم های وایزمن گرایش به این دارند که برسیمای انسانی به همان شکل دراماتیک و وجودی آثار برگمن تاکید کنند.ازآن سو شگرد جاگذاری گاه و بی گاه نماهای راهرو و خیابان درکارهایش شگردی سبکی است که به همان اندازه کاربرد نماهای میان گذاری شده یاسوجیرو ازو منسجم و مهم است.مولف گرایان دوست دارند گفته ژان رنوار را بازگو کنند که کارگردان همیشه فیلم واحدی می سازد؛ وایزمن نیز همینگونه می گوید که مستندهایش درباره نهادها« روی هم رفته همیشه فیلم واحدی هستند»و اینکه این فیلم ها«همگی یک فیلم اندکه 50 ساعت به درازا می کشند».درواقع،می توان گفت که فیلم های او تشکیل دهنده بخش های منفرد یک اثر سمفونی شهرند که همچنان روبه پیش روی دارند. استفن مامبر درکتاب« سینما وریته در امریکا» با دیدگاه لیکاک همسوست که در این گونه مستند ها نمی توان گفت که فیلم ساز به مثابه کارگردان عمل می کند.« با ین حال وایزمن درعنوان بندی همه مستندها یش،به گونه آشکار خود را چون«کارگردان»به شناسایی می رساند.»او گفته است:«وقتی که فیلم را امضا می کنید،دارید می گویید که این فیلم شماست،به این نحو است که آن را می بینید»)در واقع این اصطلاح[=« کارگردان»] به تعبیر دقیق ترچه بسا توصیف کننده شکل دهی خلاقانه مواد خام به دست اوست.

پافشاری براینکه وایزمن یا هرفیلم سازدیگری مولف است،خطر برتری بخشیدن بینش فردی بر زمینه های تاریخی فیلم و بر«سنت مستند» را در بردارد(« سنت مستند» اصطلاحی است که ما آن را از منتخب لوییز جاکوب برگرفته ایم).در واقع،این موضوع شاید به توضیح این نکته یاری رساند که چرا این رویکرد در نقد مستند رواج نداشته است.دریک شیوه تحلیلی که به درستی هم ازایدئولوژی متون دردست بررسی و هم از روش شناسی های تحلیلی به کار رفته دراین متون آگاهی دارد،هیچ کس نمی خواهد به کوچک جلوه دادن واقعیت تاریخی در گستره صناعت زیبایی شناختی متهم گردد.با این حال درباره زمینه های تاریخی فیلم های وایزمن،قابل ذکر است که اودعوی انتخاب موضوعاتی را دارد که به آنها علاقه دارد وهرگز سوژه ای را به خاطر رخدادی تاریخی انتخاب نمی کند.وایزمن می گوید این که فیلم« محدوده کانال» درطی دویستمین سالگرد استقلال امریکا و مذاکره درباره معاهده کانال جدیدی با پاناما فیلم برداری شده به سادگی از سر اتفاق بوده است.با توجه به اینکه وایزمن فهرستی از موضوع های بالقوه دارد و اینکه بخش قابل ملاحظه ای از وقت او صرف این می شود که اجازه فیلم برداری هریک از آنها گرفته شود،بسا که پیوندهای تاریخی وجود داشته باشند(همچنان که درباره فیلم « محدوده کانال»)اما این پیوندها در فهم خود این فیلم ها حیاتی نیستند.

گمان می کنم،به وضوح در پیوند با سنت مستند،فیلم های وایزمن نه تنها به طورعام دراین سنت که همچنین در پیوند با مستندهای دیگری وجود می یابند که همین موضوع ها یا موضوع های مشابه آنها را بررسی می کنند.بدین سان،فیلم« آموزش ابتدایی» برای مثال می تواند با فیلم« دختران سرباز»(نایک برومفیلد و جان چرچیل،1980)مقایسه شود.همین گونه « نزدیک مرگ» با فیلم « احتضار»(مایکل رومر،1985)و« قانون و نظم» و« بیمارستان»به گونه مشخص با فیلم «چشمان»(1970) و« دست غیبی»(1971)براکیج از«سه گانه پیتسبورگ»اوقابل مقایسه است.اما اگرهدف تحلیل ، اثبات« راهبردهای سبکی این فیلم ها باشد،این مقایسه ها تنها تا آن آنجا مفیدند که شخص به محتوا دلبستگی داشته باشد. افزون بر این،همان گونه که این فصل روشن می دارد،آثار وایزمن از چندین سنت دیگر درهنر امریکا برآمده اند. اگر من بر پیوند فیلم های وایزمن با این سنت های دیگربیش ازپیوندهای آنها با مستند تاکید می کنم از آن روست که ویژگی های زیبایی شناختی آنها را به گونه ای مفصل و دقیق نشان دهم و نشان دهم که برای درک کامل مستند،لذت زیبایی شناختی بیش ازتاریخ،فن آوری و اخلاق حیاتی اند.

به طور قطع،همان گونه که فصل های آینده نشان خواهند داد، برخی ازفیلم های وایزمن می توانند به گونه سودمندانه بر حسب کشاکش میان بینش و موضوعات کلی مورد بحث قرار گیرند.برای نمونه،دیوانگی های تیتیکات را می توان در پیوند با سینمای موزیکال بررسی کرد،آموزش ابتدایی و مانوور را می توان با فیلم های جنگی مقایسه کرد(حتی به گونه مشخص ترهمچون کمدی های خدمت سربازی)،و« گوشت» را می توان در پیوند با وسترن نگریست.وایزمن اذعان می دارد که مستندهایش در پیوند با سینمای غالب هولیوود وجود می یابند ویادآور می شود که«همه آنها فیلم سینمایی اند و گاه فیلم های سینمایی من بر ضد کلیشه های فیلم های آنهاست و این گاه کاملا آگاهانه است».سکانس طنز آمیزی در«سنترال پارک» فرانسیس فورد کاپولا را نشان می دهد که دارد« زندگی بدون باغ وحش»،اپیزودش در فیلم گروهی« قصه های نیویورکی»(1988)را بدون برخاستن از روی صندلی اش کارگردانی می کند.این نشانگر تمایز واقعی فیلم سینمایی معمول هولیوودی همچون سرگرمی منفعل و مستند وایزمن همچون اثری است که بیننده را به گونه فعال در گیرمی کند. شیفتگی وایزمن به فیلم به جوانی اش بازمی گردد؛ شناختش ازسینمای مردم پسند درشیوه های به کارگیری قواعد آن درکارهایش نمود می یابد.فیلم های هولیوود چنان بر پنداشت ما ازجهان سایه می افکنند که آدم های فیلم های وایزمن گاه سینما و واقعیت را درهم می آمیزند.از همین رو مربی بازیگری درفیلم« مدل» یک صحنه بصری را همچون«طوفان سسیل ب دومیل»توصیف می کند،وافسر فیلم« مانوور» به چهره های تاریخی در مستندی همپیوند با تاریخ امریکا همچون آدم های فیلمی سینمایی یاد می کند.

تا این تاریخ وایزمن بیست و سه مستند بلند درهمین میزان سالیان کارگردانی کرده و درچندین پروژه بلند داستانی همکاری داشته؛مجموعه آثاری ازهرجهت قابل ملاحظه.درواقع بازده مستندسازی او تنها از بازده مستند سازی ژان روش کم تر است.از چندین مستندساز امریکایی که در روزهای اوج سینمای مشاهده گرایانه سال های 1965 به آوازه رسیدند وایزمن تنها کسی است که همواره آثاری با اهمیت گسترده آفریده.افزون بر این،فیلم هایش چه بسا تماشاگرانی بیش ازهرگروه مستند دیگر داشته است(شاید به استثنای مجموعه مستندهای فرانک کاپرابا نام«چرا می جنگیم؟»که در دوران جنگ جهانی دوم لازم بود برای توجیه ورود امریکا به جنگ نگریسته شوند)زیرا این فیلم ها در تلویزیون به نمایش درآمدند که به نوشته ای.ویلیام بلوم« غایی ترین رسانه برای آگاهی رسانی مستند»است.با این حال باید خاطر نشان کرد وایزمن بر این دعوی است که فیلم می سازد نه برنامه های تلویزیونی و او سبکش را تغییر نمی دهد تا از صفحه کوچک تر رسانه الکترونیکی تبعیت کند.دو قرارداد پیاپی با شبکه تلویزیونی WNET و SBP ،به او امکان داد تا بدون محدودیت ها در خصوص موضوع اصلی یا گذشت زمان-هر سال از فاصله 1971 تا 1981 یک فیلم بسازد(که شروع شان با فیلم« اسانس» بود)-گرچه به گفته وایزمن او ناگزیر بوده که دربرابر مدیران تهیه تلویزیونی برسرسکانس های« قانون و نظم» و «بیمارستان» مقومت کند و ناگزیر شده که در پخش تلویزیونی «آموزش ابتدایی»مواردی را حذف کند.به استثنای« دیوانگی های تیتیکات»همه مستندهای وایزمن درPBS پخش شدند.همچنین بسیاری از آنها در تلویزیون بریتانیا و درهلند نمایش داده شدند.


«پناهم ده» یکی از آهنگ های آلبوم « بگذارخون بیاید» ساخته گروه رولینگ استون است.نام اصلی این آهنگ به انگلیسی

gimme shelter

یا

give me shelter

است.پناهم ده مستندی است که شارلوت زه ورین و آلبرت مایزلس در1970 ساختند.این فیلم به رخدادهای اجرای رولینگ استون در نوامبر و دسامبر 1969 ومشخصا به کنسرت آلتامونت (کالیفرنیا)می پردازد که درطی آن سیاهپوست جوانی به نام مردیت هانترکه بنابه به گفته ای با رولوری به روی صحنه صحنه نشانه رفته بود،خلع سلاح شده و به ضرب چاقوی «هلزاینجل» که امنیت این کنسرت مجانی را برعهده داشتند کشته می شود.

1.Le point de vue documenté

شناسه کتاب به انگلیسی

Voyages of Discovery
The Cinema of Fredrick Wiseman
by Barry Keith Grant
University of Illinois Press,1992

۶/۲۰/۱۳۸۶

دوست داشتم شلواری هم اندازه شما می پوشیدم


گفت و گو با مایکل مور درباره سیکو
به بهانه نمایش این فیلم در سینماهای فرانسه
محسن قادری

چه چیز باعث شد این مستند را بسازید؟

راستش دراصل نمی خواستم فیلمی درباره نظام بهداشت بسازم بلکه می خواستم فیلمی بسازم که این پرسش را به میان کشد :«ما امریکایی ها که هستیم؟»چرا این گونه ایم؟وضع ما از بقیه بدتر نیست!پس چرا تنها فرانسوی ها هستند که فکر می کنند امکان دیدن پزشک به هنگام بیماری جزیی ازحقوق انسانی است؟امروزه درامریکاعامل اصلی بی خانمانی به مخارج درمانی برمی گردد.شما اگر با نظام بهداشت و درمان خودتان مشکل دارید مشکل عمده ای نیست درحالی که درمورد ما چرا!

مشخصا به نظر می رسد که این نظام اسف بار است.چرا امریکایی ها همچون فرانسوی ها تحولی ایجاد نمی کنند؟

پرسش همین است.در فرانسه دولت از مردم می ترسد.در امریکاعکس مساله صادق است.بنابراین بخشی از کار من با ساخت این فیلم کمک کردن به آنهایی است که می ترسند.هنگامی که روی صحنه اسکارمی روم کارم این است که به جای تشکرکردن از مسئول رتق و فتق امورم یا آرایشگرم از امریکایی ها درخواست کنم به آقای بوش اعتراض کنند. تلاشم این است که به آنها بگویم« شهامت داشته باشیم!این تنها چیزی است که برایمان باقی مانده!»

آیا به خاطرمواضعی که گرفتید فشارهایی را تحمل کردید؟

درابتدا چرا اما بعدا که اکثریت امریکایی ها با بوش و جنگ عراق به مخالفت برخاستند کمتر.

آیا حقیقت دارد که از شرکت های بیمه کادو گرفته اید؟

(می خندد)نه!هیچ داروی مجانی نگرفته ام!نه!

شما فارنهایت 911 را ساختید ولی بوش برگزیده شد.بولینگ برای کولومباین را ساختید ولی کشتارهای دیگری در مدارس امریکا رخ داد.آیا از این نظر نومید نشدید؟

نه،چونکه باید مسائل را دردراز مدت نگاه کرد.من فارنهایت را ساختم وامروز سه سال بعد ازآن 70 درصد افراد با بوش مخالف اند.

اگر بوش را ببینید دوست دارید به او چه بگویید؟

لطفا استعفاء دهید! وازنتایج کارهای تان درس بگیرید!

چه پاسخی برای کسانی دارید که از شما انتقاد می کنند که پیش داوری می کنید و درواقع دوست دارید دیدگاه های شخصی اتان را در مستندهای تان اعمال کنید؟

من همین را می خواهم.من برای خود نقطه نظر و دیدگاهی دارم.

ولی گاهی این به عنوان دیدگاه برای مستند مبهم است.نه؟

من گونه ای نو ایجاد کرده ام،هژده سالی هست.با من و راجر آغاز شد و این چیزی است که افراد در همان روزها هم می گفتند!

ولی برای نمونه در سیکو می گویید که هنگام زایمان زنان فرانسوی، خدمت کاران برای شستن رخت های شان به خانه آنها می آیند.این را تایید می کنید؟

البته.

مطمئنید؟چون من در فرانسه زندگی می کنم و ازاین موضوع بی خبرم...

باید دراین مورد اطلاعات بگیرید.تمام امریکایی هایی که به فیلم درآورده ام و در فرانسه زندگی می کنند درجریان اند.

یعنی همه زنان امریکایی به محض ورود به فرانسه به سراغ کتاب راهنمای کمک های اجتماعی می روند؟

(می خندد)بله.چون امریکایی اند.امریکایی ها دنبال قبضه کردن و کلک زدن اند!(می خندد)ما امریکایی ها کارمان همین است!بله این خدمات واقعا وجود دارد.شاید به این طریق فرانسوی ها با دیدن یک فیلم امریکایی به مواردی درباره کشور شان پی ببرند.

شما نظام ما را بسیارآسان گیر می دانید؟

نه.هدف یک جامعه این است که افراد به کمک یکدیگر بیایند.این عالی است.شما از سالمندان تان نگهداری ومراقبت می کنید،از کودکان تان،از بیماران تان...مدرسه تا دوره دانشگاه رایگان است.ما چنین کاری نمی کنیم و من فکر می کنم حق با شماست.

شما تاکنون اسکار،نخل طلا،و جایزه سزار را به دست آورده اید...از این پس چه آرزویی دارید؟

دوست داشتم شلواری هم اندازه شما می پوشیدم!(می خندد)

سعی کردید این کار را بکنید؟

بله،این روزها سعی می کنم به خودم برسم.سخته.هر روز ورزش می کنم.

و نظام بهداشت شما در این رژیم غذایی کمک تان هم کرده؟

نه!(می خندد)

برنامه های آینده تان چیست؟جایی خواندم که می خواهید ادامه «فارنهایت 911»را بسازید که ظاهرا عنوانش این است:«فارنهایت 9/11 و نیم»

چیزهایی که در اینترنت می نویسند را باور نکنید!

حتی در سایت خود شما؟

(می خندد)

فرانسوی ها شما را خیلی دوست دارند.شما چه چیز را نزد فرانسوی ها دوست دارید؟

چیزی که دوست دارم این است که وقتی دارید شام می خورید راجع به سیاست و مسائل روشنفکری صحبت می کنید. درامریکاهنگام شام خوردن بحث درباره وضعیت هوا و بالارفتن قیمت بنزین است.

درپایان چه صحبتی دارید؟

همیشه سعی کردم بدانم شما فرانسوی ها چه کار می کنید که بیش ازما زندگی می کنید،سیگارهایی که می کشید، چیزهایی که می نوشید وغنای غذایی اتان را دیده ام.اگر شما پاسخ را می دانید لطفا به من هم بگویید!

شاید به خاطر شراب فرانسه باشد...

نکته همین است.ما آبجو زیاد می خوریم.مشکل ما این است.بیاید شراب را با آبجو معاوضه کنیم!

برگرفته از هفته نامه

A NOUS PARIS, Septembre 2007