۵/۱۲/۱۳۸۷

آوانگارد و سمفونی شهر

شهر، رالف استاینر و ویلار واندایک، امریکا، 1939

آوانگارد و سمفونی شهر
ریچارد م. برسام
محسن قادری


آوانگارد فرهنگی اروپا در سال های دهه 1920، با فیلم نیزهمان گونه به تجربه برخاست که به تجربه وگاه زیر و زبر ساختن مسیرهایی برخاسته بود که شعر،داستان، موسیقی،باله،ونقاشی می توانستند درپیش گیرند.بیان داستانی رمان های سیال ذهن جیمز جویس، ویرجینیا وولف و مارسل پروست، ثبت اهمیت لحظه آنی، ژرفای خودآگاهی فردی و ماهیت چرخه ای و درعین حال جریان آزاد زمان را به همرا داشت.دردنیای موسیقی،تونالیته و لیریسم استادان رمانتیک به تکنیک دوازده نتی آرنولد شوئنبرگ، آنتون فن وبرن، آلبان برگ و ایگور استراوینسکی انجامید.موضوعات سه بعدی نقاشان کوبیست چون پیکاسو وبراک پاره پاره شده و از زوایای گوناگون نگریسته شده بودند و همگی در سطحی گود و فرونشسته یا درچند سطح به هم تنیده و اغلب شفاف نشان داده شده بودند.
تجربه با رسانه نوین سینما به ویژه در فرانسه نمود داشت که درآنجا هنرمندانی چون مارسل دوشان، فرانسیس پیکابیا، فرنان لژه، من ری، سالوادور دالی و ژان کوکتو نگره های انتزاعی خود را در سینما به کار زدند.درآغازسال 1913، لئوپولد سورواژ، نقاش کوبیست روسی تبارساکن پاریس، برروی طرح فیلمی با نام « رنگ ریتم» کار می کرد که با آغاز جنگ جهانی نخست درکارش وقفه افتاد و سرانجام نیز ازآن دست کشید.در سال 1915 ساشا گیتری بازیگر و نمایشنامه نویس جوان، اطرافیان ما (1915) ، فیلم 45 دقیقه ای درباره دگا، مونه، رنوار، و رودن را ساخت.نخستین فیلم های برجسته تجربی درباره هنر را فیلم سازان آلمانی چون هانس ریشتر (ریتم 21، 1921، سمفونی مسابقه، 1928)، و والتر روتمن (آواز شاد،اپوس شماره یک) و نیز فیلم ساز سوئدی ویکینگ اگلینگ (سمفونی مورب ،1921) ساختند.این تجربه ها با وجود جدی بودنشان،دیری نپاییدند شاید از آن رو که این نقاشان، همچنان که آرتور نایت می نویسد،دریافتند که « فیلم بسیار کمرشکن،بسیار گران و بسیار نومید کننده است».با این همه، فیلم سازان نیز با الگوهای تجریدی، الگوهای تکرارشونده، تصویرهای تکرار پذیر،تجربه خود جوش،وچارچوب های زندگی روزمره به تجربه برخاستند.

چشمان کی کی،مدل پاریسی،در باله مکانیک
فرنان لژه ودادلی مورفی،1925

-->
فیلم های برجسته تجربی وانتزاعی اروپایی شامل فیلم های فرانسوی زیر بودند:
آنتراکت (1924) ساخته رنه کلر، مِنیلمونتان (1924) ساخته دیمیتری کیرسانوف، اِماک باکیا (1927)ساخته من ری ، سگ اندولسی (1928) ساخته لوییس بونوئل ، باله مکانیک (1929) ساخته فرنان لژه و دادلی مورفی،رازهای کاخِ تاس (1929) ساخته من ری، شب برقی (1930) ساخته اوژن دسلا،اوتور اولارژ (1927)ساخته ژان گره میون و اسب آبی( 1934) ساخته ژان پن لوُوِه.
درآلمان این فیلم ها شامل موارد زیر بودند:
-->بازار ویتنبرگ پلاتز(1929)،بازار برلین،و آلمان دیروز و امروز ساخته های ویلفرد باس؛وهمچنین ارگ پراگ ساخته الکساندر حمید. سه رهبر برجسته جنبش آوانگارد بلژیک این فیلم سازان بودند: هانری استورک، شارل دوکوکلیر، و آندره کوُوَن.در ایالات متحد، فیلم های آغازین درباره هنر شامل این فیلم ها بودند: آفریدن تندیس برنز (1925) ساخته آلن ایتون و مروین دبلیو پالمر، کوزه گر: اپیزودی از سده نوزدهم (1925) ساخته رابرت فلاهرتی، وپشت صحنه ها: جنبه کاری موزه (1928) محصول موزه هنر متروپولین.گرایش آوانگارد در فیلم اچ 2 او (1929) ساخته رالف استاینر نیز دیده می شد.
درحالی که امریکایی ها یک سنت فیلم سازی برپایه بینش رمانتیک به زندگی را شکل می دادند، روسها همچنان که خواهیم دید، سرگرم سازگارساختن پویایی فیلم سازی با نیازهای سیاست بودند و فیلم سازان تجربی فرانسه، آلمان و هلند در قلمرو نامحدودی ازاحساسات و سیاست کار می کردند.گرچه آنها گاه فیلم های ناپخته تولید می کردند که تاکیدهای طعنه آمیز برجسته ونمایان و ساختار معمولی وپیش پا افتاده داشتند اما کارشان نشانگر گام برجسته ای در رویکرد تجربی به فیلم سازی بود و درواقع سنتی ویژه خود بنا نهادند.فیلم سازان ساکن شهرهای بزرگ اروپایی برخلاف امریکایی ها و روس ها علاقه ای به سرودهای روستایی یا رمانتیک درباره طبیعت، غنای مردمان وعظمت منابع طبیعی خویش نداشتند. آنها درعوض فضای شتابناک و انسان زدای محیط شهری را به بررسی نهادند.به نظر می رسید که این فیلم سازان در نگرش خود به شهر هم عقیده بودند:آنها شهر را تنگ و تاریک، آلوده، خشونت زا،و اغلب زندگی ناپذیر اما برخوردار از جذابیت و زیبایی می یافتند.درحالی که فیلم سازان دیگر انسان را در ستیز با طبیعت نشان می دادند این فیلم سازان او را درستیز با خیابان های شهر نشان می دادند.یکی به بانگ بلند و با بینش، سرودی درباره شهر ودیگری درباره نواحی روستایی سر داده بود؛ درون مایه و سبک سرود چه بسا متفاوت می نمود اما ستایش درهمه حال ثابت بود.
این فیلم سازان آوانگارد اروپایی متاثر از مونتاژ ریتمی زیگا ورتوف، گونه ای فیلم را کمال بخشیدند که عموما سمفونی شهر خوانده می شود.فیلم های آغازین درباره شهرها شامل این فیلم ها بودند: نیویورک 1911( 1911) ساخته جولیوس جانسون، منهتا (1921) ساخته پل استراند [+] و چارلز شیلر، پویایی کلان شهر (1922) ساخته لازلیو موهولی ناگی و مسکو (1926) ساخته میخاییل کوفمن وایلیا کوپالین.فیلمی چون منهتا ساخته استراند و شیلر بیانیه بصری توانمندی به دست می دهد که فیلم های بعدی امریکایی چون شهر (1939) ساخته استاینر و واندایک و «ان وای ان وای»* (1957) ساخته فرانسیس تامسون را تحت الشاع قرار می دهد.
دیگرسمفونی های شهر نشانگر نیم نگاه ها و دیدهای ناداستانی به زندگی شهری بودند که از تکرار تصاویر،نقش مایه ها، ودرون مایه ها در یک ساختار ریتمی گسترده تر-یعنی سمفونی- یگانگی پذیرفته و به پیشروی و پیوستارایده ها دست می یافتند.کم توان ترین این فیلم ها اندکی بیش از گذری به زندگی و دست گرمی خوبی برای فیلم سازان تازه کار بودند.اما در بهترین حالت،این سمفونی ها همچنین ثبت شاعرانه ای از توانایی دوربین برای دستیابی به ریتم پویا والگوی کالیدسکوپی زندگی شهرند.این فیلم ها با یافتن تم های برجسته انسانی نهفته در زیرسطح ماشینی شدن و صنعتی شدن، موضوع خود را که پیوسته روبه دگرگونی بود تعالی می بخشند.این فیلم سازان به این بسنده نمی کردند که دارا و ندار یا ساختمان اداری و ساختمان کارخانه را درکنار هم به نمایش گذارند؛آنها برآن بودند که دریابند چرا دارا وندار وجود دارند و چرا شهر می تواند زشت وزیبا باشد.دستاورد فیلم های ناهمگونی چون شهرکهنه (گاملا استن،1931) ساخته استیگ آلمکویست، شهر (1939) ساخته استاینر و وان دایک و «ان وای ان وای» (1957) ساخته فرانسیس تامسون ودرسطحی دیگر عصر جدید (1939) ساخته چارلی چاپلین ازهمینجاست که این آخری با سکانسی آغاز می شود که انبوه آدم ها در مترو نیویورک را به گله گوسفندها برش می زند.
شمارکمی ازفیلم سازان تازه کار که فرصت به فیلم درآوردن شهرهای پیرامون خود را یافتند، بینش های جامعه شناختی خویش را با تکرار الگوهای تصویری وتقابل های طعنه آمیز گسترش بخشیدند.شهر زنده است و اگرجنبه ای از شرایط انسانی را از جنبه نمایان درچرخه طبیعت پیروزمندانه تر نمودارنمی سازد همین نیز بسیار مهم است و بخشی از دغدغه فیلم سازبه شمار می رود.بدینسان، طبیعی بود که کاوالکانتی درفرانسه، روتمن درآلمان و ایونز در هلند دوربین های خود را رو به شهر بگیرند به این امید که با مستند ساختن و تفسیر آن، خود و تماشاگران اشان آن را بهتر درک کنند.فیلم های آنها با بررسی زندگی روزانه، در لحظات منثور ومنظوم آن، بر جنبش فیلم مستند بریتانیا پیشی می گیرد.
N.Y.N.Y*
برگرفته از فیلم ناداستانی
تاریخ تحلیلی
ریچارد م. برسام
صص 57-59
Nonfiction FILM, A Critical History
Revised and Expanded ,Richard M. Barsam
Indiana University Press

۵/۰۶/۱۳۸۷

باور کردن دیدن است


عکس از اسوشیتدپرس
باور کردن دیدن است
ارول موریس

محسن قادری
نیویورک تایمز، سیزدهم ژوییه 2008

روزنامه ها و وبلاگ ها باردیگر پرشده از ماجرای عکسی که به شیوه دیجیتالی تغییر داده شده است. تصویر موشک های پرتاب شده از سوی ایران؛ تصویری که گفته می شود به جای سه موشک نشان داده شده در دیگرعکس های این پرتاب، چهار موشک را نشان می دهد. آیا برداشت ما این است که هیچ موشکی پرتاب نشده؟ یا [چنین برداشت می کنیم که] « تنها » سه موشک پرتاب شده؟ یا شاید هم تنها دو موشک؟ چند گام عقب نهیم. آیا فریب خورده ایم تا به این گمان درافتیم که ایران تهدیدی بزرگ تر از آن است که هست؟

ترکیب بندی از ارول موریس

شگفت آن که تاثیر این همه قیل وقال که خود این مقاله نیز بخشی ازآن است، جلب توجه بیش تر به این موشک هاست. اگر نخستین بار که این عکس ها در صفحات نخست روزنامه های امریکایی چاپ شدند خواننده نگاه سرسری شتابناکی به آنها می انداخت اکنون این موشک ها بیش از هر زمان دیگری عمیقا درذهن مردم جای کرده اند.

با خود می گفتم چگونه چنین اختلاف نظری درباره یک عکس، به خبری جهانی تبدیل می شود.آشکارا دلایل بسیاری وجود دارد. اما در کانون همه آنها این پرسش نهفته است: آیا ما در آستانه جنگ دیگری هستیم؟ به یاد دارم که جنگ در عراق با رفتارهای خصمانه و عکس ها آغاز شد. کالین پاول در سازمان ملل چندین عکس از نقاطی از عراق نشان داد که نشان گر مدارک خلل ناپذیر درباره سلاح های کشتار جمعی بودند. البته ما اکنون می دانیم که این مدارک تصویری خلل ناپذیر، دورغین بوده اند. برای گمراه ساختن، به غلط انداختن یا سردرگم ساختن نیاز نیست ابزارهای پیشرفته دیجیتالی به کار بریم. تنها چیزی که نیاز داریم خواستی است برای باور کورکورانه.

تغییرعکس ها به هدف تبلیغات سیاسی ازآغاز پیدایش خود عکاسی با ما همراه بوده و رهاورد دوران دیجیتالی نیست. اما درحالی که عکس های اصلاح شده دیجیتالی می توانند به آسانی چشم را فریب دهند، بیش تر آنها ردهای آشکاری به جا می گذارند که امکان می دهند تا این عکس ها به عنوان جعلیات برملا شوند. عکس های دست کاری شده بسیاری وجود دارند؛ از عکس ماتیو برادی که سر آبراهام لینکلن را به تنه جان کالهون پیوند داد تا عکس های دستکاری شده بی شمار از دوران اتحاد شوروی. کتاب کاملی - « کمیسر ناپدید می شود » نوشته دیوید کینگ - به دم دمی مزاجی های روس ها اختصاص یافته در این باره که چه کسانی در عکس ها باشند (و چه کسانی پاک شوند). در مجموعه عکس های نشان داده شده در بالا، استالین به همراه سه مقام دولتی، سپس با دو و آنگاه با یک تن دیده می شود چرا که این افراد که یکی پس از دیگری از چشم افتاده اند تصویرشان برش خورده و رنگی از نیستی پذیرفته است. (سرآخر، این خود اوست که در نقاشی ای بر پایه این عکس تنها به جا مانده است). ما انگیزها و مقاصد استالین از حذف رفقا را درک می کنیم اما « مقصود » از این عکس های موشک ایرانی چیست؟ آنها آشکارا تغییر داده شده اند. پرسش این است: چرا و به چه هدفی؟

دولت ایران نمی توانست بگومگویی خویش بینانه تر از این راه بیاندازد. این کار بیش از هر چیز توجه ما را به توان نظامی ایران معطوف داشته است.ما چه چیز را به یاد خواهیم سپرد-دستکاری دیجیتالی این عکس یا شلیک موشک درآسمان با آن ردهای دود؟ آیا ما هرگز درباره جزییات بنیادی موضوع به پرسش برمی آییم - درباره دامنه یا توان انفجاری این سلاح ها؟ تنها چیزی که در ذهن ما به جا مانده تهدیدی در قالب تصویر است.

این عکس ها چیز زیادی درباره تهدید « واقعی » ایران به ما نمی گویند. در اینجا خطر این نیست که به جای سه موشک چهار موشک نشان داده شده. ما مقاصد نهفته در پشت این عکس ها را خواه واقعی باشند یا دیجیتالی نمی دانیم. آیا این یک تهدید است؟ اخطار است؟ یا توپ درکردن است؟ همه آنچه درباره این عکس ها می دانیم این است که دولت ایران می خواهد توجه جهانی را جلب کند و در این راه موفق بوده است.

ارول موریس، مستند ساز شناخته شده امریکایی، نویسنده ستون « زوم » درنسخه آنلاین مجله تایم است.

۵/۰۵/۱۳۸۷

آینده گرایی


پویایی سگ درقلاده، جاکومو بالا، 1912


آینده گرایی
محسن قادری

جنبش هنری ایتالیایی ویکی از کوشش های آوانگارد بسیار بنیادگرای آغاز سده بیستم که به پس زدن خشونت آمیز همه سنت های فرهنگی و هنر گذشته فرا می خواند و همه دستاوردهای نو و مشخصا دستاوردهای فن آوری (چون خودرو، معماری شیشه ای وهمانند آنها) و به ویژه ارزش های نوین و در جایگاه نخست پویایی و شتاب را گرامی می داشت (« خودرو خروشنده و غران بسی زیباتر از تندیس پیروزی ساموتراس است »). آغازگر این جنبش فیلیپو ماری نتی شاعر ایتالیایی بود که در 1908 مانیفستی را انتشار داد. این جنبش با کارهای بوچونی، کارا، روسولو، بالا و سه ورینی، دستاوردهای فراوانی در زمینه نقاشی داشت. جنگ جهانی نخست اوج نگره های فرا نوگرای این جنبش (ستایش جنگ) و پایان آن را رقم زد.


هرچند چنین می نمود که سینما می بایست آینده گرایان را به خود کشد و گرچه کوشش هایی نیز از سوی آنان انجام گرفت که تجربه های « فتو دینامیزم » آنتون براگالیا (1916) یکی از آنها بود اما پیوند راستین این دو به درستی رخ نداد. نگره های آینده گرایی ده سال پس از پایان این جنبش در کار یکی از جانشینان آن، زیگا ورتوف، فیلم ساز دوران شوروی، پژواک یافت. با این دیدگاه، می توان مردی با دوربین فیلم برداری (1929) را یکی از نمودهای بسیار وفادارانه آرمان آینده گرای این جنبش و نمودی از شتاب وفن آوری نوگرا برشمرد که با احساساتی گری پسا رمانتیک ناهمخوانی داشت.

فارسی: آینده گرایی، فوتوریسم یا فتوریسم به خوانش فرانسوی
French: Futurisme
English: Futurism

با نگاه به « فرهنگ نظری و انتقادی سینما » نوشته ژک اومون ومیشل مری، انتشارات ناتان، پاریس، 2001

۵/۰۴/۱۳۸۷

تجربی


مخمصه های نیم روز، مایا درن، 1943،امریکا



تجربی
محسن قادری

منطقا باید همه فیلم هایی که « تجربه می کنند » و در حوزه ای مشخص چون حوزه های روایی، تصویرگری، صوتی، دیداری و همانند آنها تجربه می آفرینند را با این تعبیرمشخص نمود. با چنین برداشتی است که می توان نظریه ژان میتری در کتابش « سینمای تجربی » (1974) را درک کرد آنجا که تاریخ سینمای تجربی را بیش از هر چیز تاریخ جنبش های بزرگ هنری سینمای خاموش اروپایی می خواند.

اما امروزه این عبارت کم و بیش به گونه انحصاری مشخص کننده آن دسته از فیلم هایی است که همه یا بخشی از معیار های زیر (در کتاب « ستایش سینمای تجربی »، 1979، نوشته دومنیک نوگه، نویسنده فرانسوی) را در خود دارند:

- فیلم هایی که به راه و روندی صنعتی ساخته نشده اند.
- فیلم هایی که در چرخه تجاری پخش نشده اند (اما احتمالا در چرخه ها و محافل دیگر چرا).
- فیلم هایی که در پی پخش یا ضرورتا سودآوری نیستند.
- فیلم هایی که عمدتا غیر روایی اند.
- فیلم هایی که در پی پرسش گری و شالوده شکنی اند یا بازنمایی فیگوراتیو را به کلی کنار می نهند.

این اصطلاح با وجود ناهمخوانی های بنیانی اش (فیلم هایی که این اصطلاح بر آنها دلالت دارد بیش تر خود را آثار هنری می دانند تا تجربه گری ها) جای بسیاری از نام گذاری های پیش از خود چون سینمای ناب، سینمای کامل، سینمای مطلق، سینمای تجریدی، سینمای حاشیه ای، فیلم توقیفی، فیلم سروده و همانند آنها را گرفته است. از این میان تنها دو تعبیرتا امروز پا به پای « سینمای تجربی » کاربرد داشته اند: سینمای مستقل ( که اشاره به نظام تولید حاشیه ای دارد) و underground (سینمای « زیر زمینی ») که گاه تنها برای مکتب نیویورکی سال های 1960 کاربرد می یابد.

فارسی: آزمایشی، آزمایش گری، تجربی، سینمای تجربی

French: Expérimental, Cinéma Expérimental.
English: Experimental, Experimental Film.

واژه های همپیوند


با نگاه به « فرهنگ نظری و انتقادی سینما» نوشته ژک اومون و میشل مری، انتشارات ناتان، پاریس، 2001.

آوانگارد


عکس تزیینی


آوانگارد
محسن قادری

واژه کاملا نظامی (بازمانده از سده دوازدهم میلادی) که دو سده پیش به گونه استعاری نخست به فرهنگ سیاسی و آنگاه به حوزه فرهنگ راه یافت. مفهوم « هنر آوانگارد » در آغاز سده بیستم بسیار پرکاربرد بود و برای اشاره به شکل های آزمایش گری تصویری (فیگوراتیو) و بازنمایانه به ویژه در هنرهای تجسمی به کار می رفت. باید یادآور شد که این کاربرد استعاری واژه « آوانگارد » چندان دقیق نیست: آوانگاردهای نظامی که در زبان فارسی می توان آنها را پیشتازان، جلو داران، جلو زنان، پیش نشینان یا پیش روان خواند ماموریت داشتند که راه را بر خیل سربازانی بگشایند که در پی ایشان روان بودند در حالی که در هنر چنین چیزی هرگز مورد نداشته است زیرا پیشتازی هنر آوانگارد هیچ گاه انگیزه نشد تا خیل هنرمندان دیگر نیز با همین نگره و جهان بینی به میدان هنر پا نهند.

سینما نیزاین استعاره نظامی و ایدئولوژیک را وام گرفت تا پیش پنداشت های نظامی [بخوانید رزم آورانه] و دلالت های جدلی گروه های گوناگون سینماگرانی را روشن دارد که بیش تر در حاشیه صنعت فیلم یا در تضاد با آن جای داشتند. سینماگران فوتوریست ایتالیایی، پیروان سینمای « نابازی شده » شوروی (تعبیر زیگا ورتوف)، گروه « امپرسیونیست ها »ی فرانسوی و گرافیست ها و هنرمندان هنرهای تجسمی آلمان پیش از جنگ جهانی دوم همگی خود را به آوانگارد وابسته می دانستند. این هنرمندان در سال های بعد جانشینان دیگری نیز یافتند که برای نمونه می توان به « نویسه گرایان » (لتریست ها) در فرانسه اشاره کرد. آنچه آوانگارادها را تقریبا همیشه از دیگر همتایان خود جدا ساخته اشتیاق آنها به در انحصار گرفتن هنر و خوارداشت دیگر هنرمندان و دیگر جریان های هنری بوده است. از همین رو، آوانگارد خواهی ها همواره جریان هایی بس تئوریک یا دست کم خود آگاه بوده اند که شماری بیانیه یا مانیفست به دست داده و در آنها هنر سینما را از چشم انداز خود تعریف کرده اند که شناخته ترین اشان در فرانسه، ژرمن دولاک و لومتر هستند.

با نگاه به « فرهنگ نظری و انتقادی سینما » نوشته ژک اومون و میشل مری، انتشارات ناتان، پاریس، 2001.

۴/۰۶/۱۳۸۷

سرگئی آیزنشتاین


سرگئی آیزنشتاین.عکس: ریمون بره،
مجله ونیتی فر، 1930

سرگئی آیزنشتاین
نوشته دان شا
محسن قادری

سرگئی آیزنشتاین
زاد: 11 ژانویه 1898، ریگا، لات ویا
مرگ: 11 فوریه 1948، مسکو، اتحاد شوروی

دان شا استاد فلسفه در دانشگاه لاک هیون در پنسیلوانیای امریکاست. وی سردبیر مجله فیلم و فلسفه و همراه با استیون اشنایدر یکی از ویراستاران کتاب « اندیشه های تاریک، ژرف نگری های فلسفی درباره هراس سینمایی » (انتشارات اسکیرکرا، 2003) است.

هنگامی که سخن از آیزنشتاین به میان می آید با یک نمایش واری بصری باروک اهریمنی رو به رو خواهید بود که خواه نا خواه به نگره های آشفته او در نگاشته هایش درباره فیلم پیوند می یابد. و او افت شتابناک داشت... هنوز هستند کسانی که سنگ اش را به سینه می زنند اما نفوذش را دیگر به سختی بتوان بازشناخت.

دیوید تامسون1

هنگامی که دروس فیلم را در سال های دهه 1970 برگزار می کردم، خط مشی رسمی این بود که تاریخ سینما بازتاب دهنده کشاکش پیوسته رئالیسم و اکسپرسیونیسم است. این رویارویی را می توان از هر سو پی گرفت: از لومیرها و ملیس تا بیان آشنای آن در نگاشته های آندره بازن و سرگئی آیزنشتاین در نظریه کلاسیک. برحسب وظیفه هر دو جلد کتاب « سینما چیست؟ » و دو مجموعه   مقاله « شکل فیلم » و « مفهوم فیلم » با ویراست جی لیدا2 را خواندم. سال های 1970 بود و آیزنشتاین در اوج چیرگی و من شیفته مونتاژ استادانی چون نیکلاس رویگ، فرانسیس فورد کاپولا و سام پکین پا بودم و از همین رو ارزیابی تلخ دیوید تامسون در کتاب پر نفوذش « فرهنگ زندگی نامه ای سینما » (که نخستین بار در 1975 چاپ شد) بس چالش برانگیز بود.

بیش وکم سه ده بعد، به جای یک زندگی نامه  سینمایی کم و بیش سنتی تر، کوشیدم با دفاع از نگره های آیزنشتاین و کار او به این چالش پاسخ گویم. راست است که کار سینمایی آیزنشتاین برآمده از نگره پردازی اوست اما برای یک مهندس مارکس گرا کاملا طبیعی بود که برای بیان اشتیاق خویش پا به میدان فیلم گذارد. او که از پدر یهودی معماری زاده شده بود کوشید راه پدر را در پیش گیرد و همین بود که پس از خدمات برجسته در ارتش سرخ همچون مهندس، در جایگاه نقاش و طراح به تئاتر پیوست. بزودی کارگردان تئاتر پرولت کولت مسکو شد که تئاتری پیشرو بود و شیوه های طبیعت گرایانه استانیسلاوسکی را برنمی تابید و هوادار رویکرد بیومکانیک وزوولد میرهولد در بازیگری بود که خود بر دانش بازتاب شناسی پاولوف استوار بود. و از اینجا بود که کشش دیرپای آیزنشتاین به این پرسش آغازیدن گرفت که چگونه می توان در تئاتر و در فیلم واکنش تماشاگر را برانگیخت .

آیزنشتاین در سیمای روشنفکر، پیرو نگاه هگلی به شکوهمندی هنری بود:

« ...اشباع اندیشه مولف و تسلیم شدن به غرض حاصل آمده از این اندیشه است که در اصل می بایست تعیین کننده همه راه و روند اثر هنری باشد؛ پس اگر اثرهنری بازنمود تجسم این اندیشه آغازین نباشد، در نتیجه، اثری هنری که در اوج کمال خود تحقق یافته باشد نخواهیم داشت ».3 

در واقع، دغدغه های نظری پیشین آیزنشتاین جوان بود که وی را به جست و جو، نوآوری و پذیرش همه توان های بیانی مونتاژ رهنمون ساخت.

« رویکرد دیالکتیک به شکل فیلم »، مقاله بنیادیی که آیزنشتاین در سال 1931 نگاشت در فهم آنچه وی از دید سینمایی تشنه آن بود جایگاه برجسته می یابد. درست همان گونه که تاریخ از ستیز طبقاتی برمی آید - به این معنا که بورژازی همچون نهاد با پرولتاریا همچون برابرنهاد برخورد می یابد و به همنهاد پیروز جامعه بی طبقه ره می برد - همین گونه نیز ( به گونه شناخته شده ای در فیلم اعتصاب) نمای الف از شورش نافرجام کارگران به نمای ب از کشتارگله گاوها پیوند می خورد تا به همنهاد پ بینجامد که معنای نمادین اش این است که کارگران گله گاوند. این نوآوری فنی ( که آیزنشتاین « مونتاژ فکری »4 می خواند) از پژوهش های او بر روی تجربه های پرآوازه کولوشوف برمی آمد (که نشان داده بود که معنای هر نمایی درونبافتی است)، و نیز از اندیشه نگارهای ژاپنی (که بر پایه آن، دو نشانه جداگانه، می توانند از هم نشینی با هم معنای سومی پدید آورند، یعنی کودک + دهان = جیغ، پرنده سپید + دهان = آواز 6). در همین مقاله، به گونه کم تر شناخته شده ای، آیزنشتاین میان ده گونه ناهمگن ستیز دیالکتیکی تنها در سطح ترکیب بندی نما جدایی می نهد که بسیاری از آنها در فصل پلکان ادسا در فیلم رزمناو پوتمکین (1925) به کار زده شده اند.

اعتصاب

آیزنشتاین گو که به « ابداع » مونتاژ فکری خود در صحنه های کشتار موازی در فیلم اعتصاب بس می بالید، چیزی که بیش از همه در کارش برجسته می ماند استادی او در فنون مونتاژی است که وی آنها را در مقاله « شیوه های مونتاژ » همچون فنون متری 7، ریتمی 8، تونال 9، و اورتونال 10 باز می شناسد. از دیدگاه او، تماشاگر با تدوین بیش تر درگیر می شود تا با دریافت کنش پذیرانه اطلاعات نماهای ساکن و طولانی؛ که ما در جایگاه تماشاگران، کنش مندانه به دریافت های نمادین مونتاژ فکری می رسیم و از پویایی ریتم های پلکان ادسا یا تق تق مسلسل در فیلم اکتبر (1927) به شور و هیجان پاولوفی درمی افتیم.

آیزنشتاین امید داشت این شور و هیجان را در بستراهداف انقلابی دراندازد، و همین بود که دوست داشت گفته مارکس را بازگو کند که هدف، درک تاریخ نیست بلکه دگرگون ساختن آن است. او در « ساختار فیلم » برداشت لئو تولستوی درباره نظریه بیان را می پذیرد که اثر هنری راستین « برانگیزنده رشته احساس هایی است که ترکیب بندی را زایش بخشیده اند »11. با انجام این کار، شاهکارهایی چون رزمناو پوتمکین (که بر پایه شورشی موفق بیست سال پس از رخداد آن ساخته شده) می توانند به تاثیری دست یابند که به گفته آیزنشتاین « تماشاگر را به خلسه (اکستاز) می آورند ». او با ارجاع به واژه یونانی خلسه و توضیح اینکه « معنای ظاهری اکس تازیس « ازخود بی خود شدن »، « از خود به در شدن » یا « برون رفتن از حال عادی خویش » است نردبان هنر واقعی را هر چه بالاتر می برد. از دید آیزنشتاین ( همچنان که از دید مارکس، برشت و گدار) هنر می بایست خودآگاهی طبقاتی را بالا برد و بیننده را دگرگون سازد و در سطح آرمانی مخاطب را برآن دارد تا همین که از تئاتر بیرون آمد در برابر کوه مشکلات قد برافرازد. بدبختانه با این فنون مونتاژی فروش کالاهای سرمایه داری آسان تر از ایجاد انقلاب بود که زوال همین فنون را رقم زد.

پوشیده نماند که تامسون در نقد خود بر آیزنشتاین چند اشاره سودمند دارد که برجسته ترین آنها این است که چنین تدوین گسترده (و اغلب نمادین)ی به تاثرات عاطفی که کارگردان در پی آن است نمی انجامد بلکه بیشتر اثر فاصله اندازانه دارد که این از نیاز به دیدن  کل سکانس برای تفسیر ( و واکنش به) نماهای فردی برمی آید. تامسون آنگاه که  نبود قهرمان های تشخیص دادنی در فیلم های آغازین آیزنشتاین را نقد می کند هر چند دقیق و بی خطاست اما نامنصف است چرا که این خود بخشی از پیام ایدئولوژیک آیزنشتاین بود. به دید مارکس تاریخ را (همچنان که هگل می گفت) افراد تاریخی جهان دگرگون نمی سازند بلکه با گسترش سرمایه داری شرایط اقتصادی نیز دگرگونی می پذیرند و مردم آنگاه که  شرایط زیست اشان لگام می گسلد می بایست از سرضرورت به پا خیزند. از این رو در این فیلم های آغازین، مردم و نه افراد خاص آگاهانه جای قهرمانان نشسته اند. افزون براین، پرهیز وسواس گونه آیزنشتاین از کیش فردی اشکال عمده ای بود که خود او آن را در نگاشته های بعدی اش که نگاه اشان به فیلم های خط مشی عمومی (1929) و الکساندر نوفسکی (1938) است بازمی شناخت و به گونه کامل دربخش یکم ایوان مخوف (1942) به آن گردن نهاد. بدبختانه، آیزنشتاینِ نویسنده و کارگردان هرگز توان آفرینش یک شخصیت باورپذیر منفرد جز واکولینچوک در رزمناو پوتمکین را نداشت. گرچه به او کم از ملوانی عادی که به رهبری شورشی دامن زده زمان فیلمی داده شده، همدردی با مرگ او نشان می دهد که همذات پنداری با افراد تا چه میزان در دل بسیاری از لذت سینمایی ما نهفته است.

رزمناو پوتمکین

اما گفته تامسون که تاثیر آیزنشتاین دیگر احساس نمی شود و کوشش برای بی اعتبارساختن مشروعیت آثارش نزد کانون فیلم بریتانیا ( که سپس دعوی این که بنیان های هنری این رسانه با گروه سه نفره گریفیث، چاپلین و آیزنشتاین نهاده شده را پس گرفت) بیش از اندازه تند بود. هر فیلم برجسته کنش بنیادی، به اصول مونتاژ ریتمی که شکل گرایان روس قوام بخشیدند پیوند می یابد. فیلم برداری رخدادها ازچشم اندازهای گوناگون که از آن پس در بسیاری از فیلم ها به کار گرفته شده ( برای نمونه، آنجا که ژان مورو در فیلم ژول و ژیم ساخته تروفو در رودخانه سن می پرد) پژواکی از سکانس های رزمناو پوتمکین است آنجا که ملوانی بشقاب می شکند و اسب مرده سفید رنگ در فیلم اکتبر ازپل کشویی 12 آویخته می ماند. کار آلفرد هیچکاک، برایان دی پالما، نیکلاس رویگ، فرانسیس فورد کاپولا و الیور استون (و بسیاری دیگر) وبخش زیادی از پویایی ها درصحنه ویدیوی موسیقی بدون آزمایش گری های آغازین آیزنشتاین تصور ناپذیر بودند. آیزنشتاین همچنین با ساخت الکساندر نوفسکی یکی از نخستین کارگردانانی بود که فیلمی را به جای آن که موسیقی نواخته و ساخته شود تا با فیلم هم نوا گردد، به ریتم موسیقی پیش آفریده برش زد. بسیاری از به یاد ماندنی ترین فصل های تاریخ سینما (برای نمونه اوج پایانی پدرخوانده آنجا که آل پاچینو در مراسم غسل تعمید پسرش ازگناه تبری می جوید و همزمان آدم هایش به نیابت از او دست به کشتارهای بسیار می زنند) هرگز ساخته نمی شدند اگر ایزی رایدرها و گاوهای خشمگین سال های دهه 1970، کارها و نگره های آیزنشتاین را در مدارس فیلم سال های دهه 1960 به گونه مفصل نمی پژوهیدند.

می توان با نگاه به پسندهای انتقادی یک نویسنده چیزهای بسیاری درباره او دانست (شگفت نیست اگر هیچکاک هم باب طبع تامسون نبود). اینها نشان می دهند که او چه تعریفی از ممتاز بودن در رسانه هنری مورد بحث دارد. در کشاکش میان اکسپرسیونیسم و رئالیسم، دیوید تامسون آشکارا در اردوگاه دوم بود (و هست). سه چهره قدسی او، ژان رنوار، اف. دبلیو. مورنائو و فریتز لانگ (دست کم فیلم های دوران کارش در هولیوود) چهره های محبوب آندره بازن نیز بودند چرا که هر دو منتقد دلبسته برداشت های بلند، تدوین نامزاحم و روایت های خطی برآمده از قهرمانان منفرد بودند. بازن استدلال می کند که برداشت های بلند و ژرف میدان نیز بیننده را به کنش وامی دارند زیرا بیننده ناگزیر است که قاب تصویر را خوب برانداز کند و نماد پردازی درون نمایی و جزییات جالب توجه میزانسن را تشخیص دهد. در حالی که از آن سو، مونتاژ فکری پیام های رک و صریح خود را به زور به خورد ما می دهد. در این مخالفت، تندی و درشتی ای نهفته است. حتی خود آیزنشتاین دوست داشت رویکرد خویش را « سینما مشت » بخواند (تا کارش در فیلم اعتصاب را از کار زیگا ورتوف و گروه سینما چشم جدا سازد 13). به هر رو، این فنی و شگردی است که هنوز مرا دگرگون می سازد و می تواند کاربردی آراسته، پیچیده و تامل برانگیز داشته باشد (مچ کات از استخوان ساق به فضا پیما در سقوط آزاد در فیلم 2001: یک ادیسه فضایی، یکی از نمونه های دلخواه من است). افزون براین، و باوجود آن که فریتز لانگ را می ستایم، این ادعا را آشکارا پوچ می دانم که کار او بیش از کار آیزنشتاین بر سینما تاثیر پایدار داشته است.

بزرگ ترین نوآوری های شکلی آیزنشتاین همچون هنرمندی اکسپرسیونیست که به بازتاب شناسی پاولوفی مجذوبیت داشت برآمده از تجربه های او در زمینه مونتاژ و پیوند او با نگره بیومکانیک بود. او الگوهای گوناگون تدوین را آزمود و برای نمونه دریافت که تاثیر ژرف برش متری بر ضربان قلب متعارف دقیقا از آن روست که این گونه برش، آینه ریتم های زیستی ماست. او آموخت که چگونه با کاربرد شگردهای ساده ای چون هر چه کوتاه تر ساختن نماها برای پدید آوردن اوج (بنگرید پایان سکانس پاک سازی گروهی در فیلم شمال از شمال غربی برای دیدن کاربرد مسلم مونتاژ شتاب یافته) بینندگان خود را (بسیار آسان تر از امروز) به شور و هیجان درآورد. فیلم هایش از نماهایی با شمار نجومی ساخته شده اند و این نیاز از آنجا می آمد که برای نمونه می بایست کوشش می شد تا توان یک مسلسل باهمان شتابی ثبت شود که این دستگاه گلوله بیرون می داد. به همین سان، صحنه دوش در فیلم روانی وجود نمی داشت اگر الگوی های برگرفته از آیزنشتاین به آن راه نمی یافتند. می توانم مثال سده بیستمی امپراطور اتریش در فیلم آمادئوس (میلوش فورمن، 1984) را تصور کنم که به آیزنشتاین (یا هیچکاک) می گوید « نماها خیلی زیاد » اند 14. در واقع، آیزنشتاین ناچار شد از بسیاری از آن تدوین های پرتب و تاب خود دست شوید زیرا پوتمکین و اکتبر اتهام های فرمالیستی خورده بودند. کوشش او برای لگام زدن بر این گرایش های فرمالیستی به فیلم خط مشی عمومی انجامید که سانسور دوره استالین (با انگ احساساتی گری فردگرایانه گریفیث گونه) آن را به تمامی مردود شمرد و نام « کهنه و نو» بر آن نهاد.

زنده باد مکزیک

از اینجا بود که آیزنشتاین به هولیوود کوچید و چندی در آنجا به سختی گذراند و نسخه سینمایی رمان « تراژدی امریکایی » نوشته تئودور درایزر را به سرمایه آپتن سینکلر آغازکرد که بی درنگ شوری در این مهاجر آشکارا نامساعد برانگیخت. او سپس (در میانه 1931-1932) کار برمستندی نا تمام به نام زنده باد مکزیک را آغازید (گویی اورسون ولز نخستین مولفی نبوده که فعالیت سینمایی اش را در مدارگان آغاز کرده است). آیزنشتاین بیش از صد هزار پا فیلم در بیش از یک سال گرفت و سپس دلزده کار را رها کرد. در بازگشت به روسیه، نخستین کارش « علفزار بژین » نیز به تیغ سانسور گرفتار شد و این طرح نیز نافرجام ماند. آیزنشتاین در نومیدی و کوشش برای بازیافتن مراحم خوب بالادستان با فیلم الکساندر نوفسکی نمایان شد که متعارف ترین حماسه سبک هولیوودی اوست. تصاویر این فیلم، خالی از آن همه منابع تدوین خلاقه ای که   پیش از این بر سبک او حاکم بود، ویژگی ای حالت گرفته و ساکن دارند (نقصی که پیش تر به گونه فزاینده در ایوان مخوف نیز نمود یافته بود). هرچند در زمینه طرح بصری بینش اش یکسان مانده بود، اما چنین می نمود که لب کلام این حماسه دولتی این باشد که اگرانعطاف پذیری یک تن، قهرمان نام بخش او، در میان نبود مردم روسیه از یورش بی امان ژرمن ها درامان نمی ماندند. شگفت نیست اگر استالین این فیلم را دوست می داشت.

کار آیزنشتاین نشان گر همه قوت وضعفی است که می توان از انسانی رنسانسی انتظار داشت، کسی که دوست داشت از گوته نقل قول کند و از پاولوف، مایاکوفسکی، مارکس و فروید تاثیر ژرف پذیرفته بود. او (همانند کارگردانان روشنفکر دیگری چون استنلی کوبریک) در تلاش برای گرایاندن همه عناصرفیلم به ایده محرک آن، حماسه های خشکی آفرید که بیش تر افزاینده آدرنالین اند تا احساس های اصیل نسبت به تیره روزی کارگران؛ (خاکسپاری واکولینچوک استثنای مشخصی است). تلاش آیزنشتاین برای یافتن رویکردی علمی برای هنرش، عموما به پایین آوردن آدم هایش تا حد چرخ دنده هایی در ماشین انقلاب می انجامید. او (همچنان که تامسون نیز به درستی اشاره دارد) در جایگاه مبلغ سیاسی، بورژوازی را با کلیشه های خام نگرانه و پذیرش ناپذیری هجو می کرد که بیش تر شایسته نمایش های روحوضی و سیرک بودند و چه بسا بی درنگ خنده برمی انگیختند تا تب و تاب انقلابی.

الکساندر نوفسکی

به دیدگاه تامسون، آیزنشتاین تقریبا بی درنگ رو به افول نهاد. به دید او اعتصاب بهترین اثر او بود و سراشیب نیز تماما از همین جا آغازیدن گرفت. اینکه چرا تامسون رزمناو پوتمکین را دست کم می گیرد بیرون از حوزه کار من است؛ این را می گویم زیرا این فیلم به وضوح شاهکار آیزنشتاین است، اثر هنری راستینی که در سال 1926 و در سال های پس از آن در سراسر جهان  ستوده شد. طول فشرده 86 دقیقه ای این فیلم شهدی است که با 1350 نما بسته بندی شده است (زایش یک ملت اثر گریفیث که 195 دقیقه به درازا می کشد تنها  25 نما بیش از این فیلم دربر دارد!). این فیلم همچنین با تیزبینی چندین  بینش درخشان مارکس گرایانه را به تصویر می کشد (برای نمونه، پیوند میان دین ارتدکس و سرکوب دولت). اعتصاب پرجنب وجوش تر اما کم اثرتر از فیلم پوتمکین است و امروزه  این احساس را بر می انگیزد که کارگردان همه چیزی را به آن راه داده است. در این فیلم، تاثیر بیش از آن که کانون گرا باشد کانون گریز است؛ آنچه وی « مونتاژ جاذبه ها » می خواند اغلب چنان توانی نداشت که سلول های گسسته راهمبسته دارد و به چیزی بیش از انباشت اجزا جنبشی بیانجامد. آن هم چه اجزایی!

ساختارپوتمکین و کاربرد فنون سینمایی آشنای آیزنشتاین در آن به گونه هر چه آشکار در اختیار کارگردان است. سکانس ها که به استواری در روایت خطی پنج بخشی فیلم جای گرفته اند ساخت دراماتیک کانون گرایانه ای دارند که سهم فنون مونتاژی در آن شکل دادن به کلیت های همبسته است تا از هم گسستن آنها. در این فیلم بخش های پویا با بخش های تغزلی تقابل می یابند، همچون مونتاژ فوگ اورتونالی که آغاز کننده بخش سوم فیلم است. فیلم اکتبر از چنین ساختاری به گونه حیاتی بی بهره است زیرا این فیلم همچون طرحی در یادمان دهمین سالگرد انقلاب روسیه گسترده تر از آن بود که به اختیار درآید. بسیاری از کوشش های خیال پردازانه تر آیزنشتاین در زمینه نماد گرایی یا پرطمطراق بودند ( درون برش ها به مجسمه ابولهول در سکانس پل کشویی) یا زیاد رو بودند ( کله رییس دولت موقت با تصویر یک طاووس طلای مکانیکی جفت می شود ). با این همه، در این فیلم نماهایی هستند که همچنان در یاد می مانند (همانند موهای بلند آویخته زن مرده تظاهرکننده در آن دم که پل کشویی بالا کشیده می شود) و همه آن بخش هایی که افراد ناوارد چه بسا آنها را تصاویر مستند برشمرند.

بدینسان، افتخارات سینمایی خدشه ناپذیر برجسته ترین آثارش هنوز هم پس از سه چهارم سده می درخشند. سکانس تدوین موازی آدم ها و حیوانات کشتار شده که پایان بخش فیلم اعتصاب است هنوز هم جذاب و دیدنی است. سکانس پلکان ادسا هر چند تا سر حد افراط تحلیل شده اما باز هم هر آنچه بر پایه آن فراهم آمده تقلیدی بیش نبوده (برای نمونه، در فیلم « لمس نشدنی ها » (1987) ساخته برایان دی پالما) و هرگز لنگه نیافته است. مونتاژ « خدا وکشور » در فیلم اکتبر، آنجا که شمایل مسیحی به آرامی تا حد مظاهرکفر پایین آورده می شود، یکی از حیرت آور ترین نمونه های تدوین تداعی آور در تاریخ سینماست. حتی کشاکش با اقلیم در فیلم الکساندر نوفسکی گو که موسیقی پرهیجان پروکوفیف را به همراه دارد و از مونتاژ استوار متری و ریتمی برکنار است و نیز با وجود مصنوعی بودن تکه یخ ها، گاه به گونه جالبی تنها از ترکیب نما پدید آمده است.

آیزنشتاین گرچه در نمایش افراد ناتوان می نماید در به نمایش گذاشتن توده ها و جنبش ایشان استادی خیره کننده ای از خود نشان می دهد که چه بسا نمونه هایش را بتوان در کار دیوید لین و اکیرا کوروساوا بازیافت ( فوج آلمان ها در فیلم الکساندر نوفسکی که از خطی نازک به حضوری پرجبروت در افق یخی بدل می شوند دیوید لین را به یاد من می آورد). در هیچ فیلمی دیده نشده که توده آدم ها به شیوه ای متقاعد کننده تر از آثاراندیشیده شده ای چون پوتمیکن و اکتبر به پا خیزند. برخلاف تصویر پردازی های معمول خشونت جمعی، به ویژه در سینمای هولیوود در سال های دهه بیست وسی، که برداشت مرتجعانه ای از توده ها و جنبش ایشان را بازتاب می دادند (برای نمونه، بنگرید فیلم خشم [فریتز لانگ، 1936]) ، در کار آیزنشتاین مردم قهرمانانه و همچون داوران زیرک و برخوردار از شخصیت نشان داه شده اند (که در رزمناو پوتمکین نژادپرست بورژوایی که فریاد « مرگ بر یهودی » سرداده را سرجایش می نشانند). در اینجا اگر چهره زمام داران نظام سنتی کاریکاتوری بیش نیست، پرولترها شریف و قابل اعتمادند و گاه تنها زودباوری اشان است که آنها را به مسیر دیگری می اندازد.

هنگامی که بخش نخست ایوان مخوف در سال 1945 به نمایش درآمد از آیزنشتاین پیشین تنها سایه ای به جا مانده بود؛ سایه ای که با بخش دوم این فیلم پا به میدان گذاشته بود و همزمان به بیماری قلبی وخیمی دچار بود که کم تر از سه سال بعد وی را به کام مرگ فرو برد. بدترآن که به نظرمی رسید تصویرپردازی ایستای این بازپسین فیلمش تاییدی بر ستمگری ایوان ( و به تلویح، ستمگری استالین) بود. این پاره دوم که سرِ آن داشت تا سه گانه ای از آن برآورد (و نیاورد) تا زنده بود به نمایش در نیامد.

هیچ یک از کوشش های آیزنشتاین همچون مبلغ سیاسی ذاتا به اندازه پیروزی اراده موثر نبودند که لنی ریفنشتال با آن نشان داد که بسیاری از نوآوری های سینمایی آیزنشتاین می توانستند به سادگی به خدمت فاشیزم درآیند تا آزادی خواهی کمونیستی. به این معنا، اگر بپذیریم که آثار او از دید ایدئولوژیک بد ساخت بوده اند، بنابراین اتهام های فرمالیستی هم روزگارانش به او درست بوده اند. می توان گفت که آیزنشتاین هنرمند تر از آن بود که ایدئولوگ شایسته ای از او سر برآورد. هنر سینمایی او تا سالیان دراز بر کارهای مبلغان نازی که از او بسیار آموختند اثر گذاشت.

دان شا، ژانویه 2004.










فیلم شناسی

اعتصاب (1924).
رزمناو پوتمکین (1925).
اکتبر (1927).
خط مشی عمومی (1929). همچنین شناخته شده با نام « کهنه و نو ».
زنده باد مکزیک (1931-32). ناتمام.
علفزار بژین 01936). ناتمام.
الکساندر نوفسکی (1938).
ایوان مخوف، بخش یکم (1942. سال نمایش: 1945).
ایوان مخوف، بخش دوم (1945. سال نمایش: 1958).

کتاب شناسی

- دیوید بوردول، سینمای آیزنشتاین، کمبریج، ماساچوست، انتشارات دانشگاه هاروارد، 1993.
- یان کریستی و ریچارد تیلور (ویراست.)، بازنگری آیزنشتاین، راتلج، 1993.
- سرگئی آیزنشتاین، شکل فیلم: جستارهایی در نگره فیلم، ویراست و برگردان جی لیدا، نیویورک، هارکورت بریس،1949.
- ال لاوالی و بری پ. شر (ویراست.)، در صدسالگی آیزنشتاین: بازنگری، انتشارات دانشگاه راتجرز، 2002.
- ریچارد تیلور، (ویراست.)، خواننده آیزنشتاین، بی اف آی، 1998.
- ریچارد تیلور، اکتبر، رشته کتاب های کلاسیک بی اف آی، 2002.
- دیوید تامسون، فرهنگ زندگی نامه ای سینما، نیویورک، انتشارات ویلیام مارو و شرکا، 1981.
- یوری سیویان، ایوان مخوف، رشته کتاب های کلاسیک بی اف آی، 2002.
- مقالات در سایت مفاهیم سینما.
- رزمناو پوتمکین نوشته هلن گریس.
- علفزار بژین نوشته دیوید ارنستاین.
- نقد و بررسی کتاب ایوان مخوف واکتبر نوشته هلن گریس.

منابع اینترنتی


پانویس

 یادداشت های فارسی که با حرف « ن » مشخص شده اند از نویسنده و آنها که با حرف « م » مشخص شده اند از مترجم اند.

1. دیوید تامسون، فرهنگ زندگی نامه ای سینما، نیویورک، انتشارات ویلیام وشرکا، 1981، صص. 176-77. تامسون نخستین بار ارزیابی خود درباره آیزنشتاین را در 1975 بر قلم آورد و دیدگاه خود را تا نوین ترین ویراست کتابش در   سال 2003 بازنگری نکرده است. (ن)

2. یکی از نخستین پژوهش گران سینمای شوروی در امریکا. لیدا همچنین فیلمی در گونه سمفونی شهر دارد: صبحی در برانکس(1930). (م)

3. سرگئی آیزنشتاین، شکل فیلم: جستارهایی در نظریه فیلم، ویراست و برگردان جی لیدا، نیویورک، انتشارات هارکورت بریس، 1949، ص. 127. (ن)

4. به فارسی، به « مونتاژ روشنفکری » هم برگردانده می شود. (م).

5. Ideogram

5.Ideogram
6. این مثال از کتاب دیوید ای.کوک، تاریخ فیلم روایی، نیویورک، انتشارات دبلیو. دبلیو. نورتون  و شرکا، 1981، ص. 173 برگرفته شده است. (ن)

7. Metric
8. Rhythmic
9. Tonal
10. Overtonal

11. آیزنشتاین، ص. 153. (ن)

12.پل متحرک. (م)

13. به نقل از پتر ولن، نشانه ها و معنا در سینما، بلومینگتون، انتشارات دانشگاه ایندیانا، 1972، ص. 41. (ن)

14. نویسنده مقاله در این عبارت به گفته ای از امپراطور اتریش، ژوزف دوم (1741-1790) اشاره دارد. او به موتزارت سفارش اپرای « دزدی از حرمسرا » (1782) را داده بود که نخستین اپرای او به آلمانی است. وی پس از دیدن یکی از نخستین اجراهای این اثر به موتزارت چنین می گوید: « نت ها خیلی زیادند موتزارت عزیر من ». امروزه از این گفته به دعوی هنردانی ژوزف دوم برداشت می شود. اصل گفت و گوی امپراطور اتریش و موتزارت چنین است: امپراطور: « موسیقی باشکوهی است موتزارت عزیز من... اما نکته ای وجود دارد. گمان می کنم در این اثر نت ها خیلی زیادند ». موتزارت: « بله، اما مایلید کدام نت ها را حذف کنم؟ » جمله ای که در آن دم به مذاق امپراطور خوش نیامد. (م)

۳/۳۱/۱۳۸۷

پل استراند


پل استراند

پل استراند
محسن قادری

پل استراند (16 اکتبر 1890-31 مارس 1976) عکاس و فیلم ساز امریکایی همراه با عکاسانی چون آلفرد استیگلیتز و ادوارد وستون به تثبیت عکاسی همچون قالبی هنری در سده بیستم یاری رساند. مجموعه آثار او با دامنه گوناگون آن که شش دهه را در بر می گیرد نشانگر گونه های عکاسی و موضوعات بی شماری است که وی در امریکا، اروپا و افریقا کار کرده است.

آثار نوگرای آغازین

استراند در نیویورک در خانواده ای از تبار بوهم (چک کنونی) زاده شد. او در سال های پایان نوجوانی، در مدرسه فرهنگ اخلاقی فیلدستون از دانش آموزان لویز هاین، عکاس نام آشنای مستند بود. در این هنگام بود که نخستین بار پس از یک بازدید دانش آموزی، با گالری 291 که آلفرد استیگلیتز و ادوارد وستون آن را می گرداندند آشنا شد. در اینجا نمایشگاهی از عکاسان و نقاشان نواندیش به نمایش درآمده بود و همین سبب شد که استراند دلبستگی خود به عکاسی را جدی تر گیرد. استیگلیتزسپس کارهای او را در این گالری، درمجله Camera Work و در دیگر کارهای چاپی اش در استودیوی هاینینگلاتزینگ به شناسایی رساند. برخی از کارهای آغازین او چون عکس بسیار شناخته شده « وال استریت » (1915)، تجربه هایی در تجرید پردازی با فرم هستند که برای نمونه بر ادوارد هوپر و بینش شهری نامعمول او تاثیر گذار بودند. دیگر آثار استراند بازتابی از دلبستگی او به کاربرد دوربین همچون ابزاری برای اصلاح اجتماعی است.

فیلم سازی

استراند در گذر چند دهه، در دو زمینه فیلم و عکاسی به کار پرداخت. منهتا (1921) نخستین فیلم او که نام دیگرش « نیویورک باشکوه » است، فیلم صامتی است که زندگی روزانه نیویورک را به گونه فشرده و کم و بیش با نگاهی بس انتزاعی به نمایش می گذارد. این فیلم از همکاری او با چارلز شیلر، نقاش و عکاس، ساخته شد. در یکی از نماهای منهتا، « وال استریت »، عکس پرآوازه او جان می گیرد. از دید بسیاری، این فیلم نخستین فیلم آوانگارد امریکایی و سرآغاز مستند سمفونی شهر است.

وال استریت، پل استراند1915

دیگر فیلم هایی که وی در ساخت آنها همکاری داشت فیلم « موج » است که به سرمایه دولت مکزیک ساخته شده و موضوع آن با انقلاب این کشور در پیوند است. این فیلم مبارزه ماهیگیران برای رهایی از دست صاحبان قایق هایشان را نشان می دهد. همه بازیگران جز یک تن ماهیگیران واقعی بودند و برای هدایت آنها فرد زینه مان که در آن زمان دستیار کارگردان بود از هولیوود فراخوانده شد. به گفته زینه مان، استراند وسواس شگفتی درباره نورپردازی صحنه های فیلم داشت و در این باره بسیارموفق بود. فیلم برخلاف آثاری که هولیوود در آن زمان از مردم و سرزمین مکزیک می ساخت و آنها را همچون راهزنان می نمایند، تصویری واقعی از مردمان مکزیک به دست می دهد. بسیاری از تصاویر این فیلم که استراند خود آن را فیلم برداری کرده حس نهفته در عکس های دوره عکاسی بی واسطه او را بازمی نمایانند. او پیش از ساخت این فیلم نمایشگاهی از چشم اندازها و مردم مکزیک در همین کشور برگزار کرده بود.

از دیگرفیلم هایی که استراند در آنها همکاری داشت خیشی که دشت ها را شخم زد (1936) ساخته پیر لورنتز و زادگاه (1942) ساخته لئو هورویتس بود که فیلمی با درون مایه فاشیست ستیزانه است.

خانواده، روستای لوتزارا، ایتالیا،، پل استراند، 1953

فرانسه

استراند در ژوئن 1949 امریکا را ترک گفت تا فیلم « زادگاه » را در جشنواره جهانی کارلو ویواری در چکسلواکی ارائه دهد. در پی این سفر بود که استراند زندگی در فرانسه را برگزید و تا لحظه مرگ در همین کشور باقی ماند. این دوره در امریکا دوران مک کارتیسم بود و استراند نیز با توجه به دیدگاه های سیاسی و اجتماعی چپ گرایانه خود بی شک با دشواری هایی در کشورش روبرو می شد. وی بیست و هفت سال بازمانده زندگی خود را در روستای اورژیوال در نزدیک پاریس گذراند. استراند هیچگاه زبان فرانسه نیاموخت و در سراسر این دوران، آفرینش عکس هایش را به همراه همسرش هیزل کینگزبری استراند که او نیز عکاس بود ادامه داد.





اگرچه استراند بیش تر با آثار انتزاعی آغازین خود شناخته می شود، بازگشتش به عکاسی بی واسطه در سال های دورتر زندگی، به آفرینش برخی از برجسته ترین آثار او انجامید که همگی در گستره شش چشم انداز جغرافیایی به چاپ رسیده اند: زمان در نیوانگلند (1950)، نیمرخ فرانسه (1952)، Un Paese (« یک سرزمین »، 1952، دوران کار در روستای لوتزارا، زادگاه چزاره زاواتینی و عکس های دره پو)، (1962) Tir a'Mhurian/Outer Hebrides، مصر زنده (1969) و غنا: تک چهره افریقایی (1976).
زندگی خانوادگی.

استراند در 1921 با ربکا سالزبری، نقاش، ازدواج کرد.عکس های استراند از او گاه ترکیب هایی از نماهای بسته نامعمول اند. در پرتره های ربکا احساس غمی نهفته است که به عشق نافرجام آن دو در این دوره بازمی گردد. استراند در 1951 با هیزل کینگزبری ازدواج کرد. اما پیش از آن با ویرجینیا استیونز، هنرپیشه فیلم زادگاه ازدواج کرده بود. او در این زمان 46 ساله و ویرجینیا 23 ساله بود. سال ها بعد هنگامی که این دو درآستانه جدایی بودند استراند به دیدار روانپزشک ویرجینیا می رود. پس از بازگشت، ویرجینیا از او می پرسد « خوب، از چه چیزی حرف می زدید؟ » و استراند پاسخ داده بود: « از عکاسی ».

دیدگاه های سیاسی

دوران اقامت استراند در فرانسه همزمان با دادگاه معروف دوستش الجر هیس بود که به عضویت در حزب کمونیست متهم شده بود. اگرچه استراند رسما عضو حزب کمونیست نبود اما بسیاری از همکارانش عضو آن بودند (جیمز آلدریچ، چزاره زاواتینی)؛ برخی از آنها نویسندگان هوادار سوسیالیزم یا مبارز سوسیالیست بودند (بازیل دیویدسون در جایگاه دوم می ایستد ). بسیاری از دوستان استراند کمونیست یا مظنون به آن بودند. استراند همچنین پیوند نزدیکی با « فرانتیر فیلمز » داشت که یکی از بیست سازمانی بود که از سوی دادستان کل امریکا برچسپ « برانداز » یا « نا امریکایی » خورده بود.

استراند اصرار داشت که کتاب هایش در لایپزیگ در آلمان شرقی چاپ شوند حتی اگر این به معنای این باشد که این کتاب ها به دلیل خاستگاه کمونیستی اشان در بازار امریکا منع شوند. پرونده های اطلاعاتی که امروزه بنابر قانون آزادی اطلاعات در معرض عموم قرارگرفته و هم اکنون در مرکز عکاسی خلاقه در دانشگاه آریزونا نگهداری می شوند نشان می دهند که سرویس های اطلاعاتی امریکا جا به جایی های استراند در گوشه و کنار اروپا را به دقت زیر نظر داشته اند.

پیوند