۱۲/۰۷/۱۳۸۵

پیر لورنتز:فیلم ساز و شاعر


برداشت خرمن زرین
پیر لورنتز فیلم ساز و شاعر
پیشگامان مستند
محسن قادری

در نیمه دوم سال های دهه 1930 دولت امریکا نگاه خود را به طرح نوینی بردوخت که در سطح روابط عمومی کوششی برای آگاه ساختن مردم امریکا درباره طرح روزولت با نام « معامله نو » و ضرورت برنامه های آن بود. دولت با مدیریت « اداره اسکان » نخست به پشتیبانی مالی از کوشش های رادیویی و عکاسی برآمد که نتیجه آن کارهای شناخته شده عکاسانی چون واکر ایونز، دروتا لینج و بن شان بود. یکی از عکس های ایونز در کتابی بسیار پرآوازه به چاپ رسید که وی آن را با همکاری جیمز آگی انتشار داد و عنوانش « اکنون بیایید نام آوران را بستاییم » بود. در1935 اداره اسکان تصمیم به تهیه فیلم گرفت و از این راه کوشید به بخش گسترده تری از مردم امریکا پیام رسانی کند. فیلم های تهیه شده با پشتیبانی اداره اسکان تنها کوشش تولید فیلم از سوی دولت امریکا در دوران صلح به شمار می رود که هدف از ساخت آنها پخش تجاری و نمایش عمومی بوده است. این فیلم ها همچنین  پیشگام حرکت نوینی برای سینمای مستند امریکا بودند زیرا ساخت آنها با دقت و باریک بینی همراه بود. نخستین این فیلم ها که به « فیلم های حمایتی » موسوم شدند را پیر لورنتز ساخت.

اداره اسکان در یکم ماه مه 1935 به عنوان بخشی از مرحله دوم « معامله نو » بنیان نهاده شد. دکتر رکسفورد گای تاگول، معاون وزیر کشاورزی امریکا در این دوره به عنوان مدیر این اداره گماشته شد. هدف اداره اسکان جابه جایی خانواده های فقیر و خانواده های تنگ دست شهری بود. این اداره همچنین نگاه خود را به جلوگیری از روش های کشاورزی بی بازده و کاربرد نادرست زمین و همچنین حفظ منابع طبیعی بردوخت. این اداره همچنین مسئولیت ایجاد سه گروه « کمربند سبز »، توسعه های خانه سازی در حومه و مشخصا در بیرون از شهرهای واشنگتن، سین سیناتی، و میلواکی را نیز برعهده داشت و در پی ان بود که شرایط زندگی بهتری برای شهرنشینان فراهم سازد. همچون بسیاری دیگر از بنگاه های  زیر پوشش طرح « معامله نو » اداره اسکان نیز با این انگیزه بنیان نهاده شد تا با مهار شرایط اجتماعی، زندگی بهتری برای شهروندان امریکا پدیدآورد.

اداره اسکان پیر لورنتز را به عنوان مشاور خود برگزید. انتخاب لورنتز از سوی این اداره گزینشی کاملا درست بر پایه اهداف آن بود. لورنتز میهن پرستی مشتاق و حامی پر و پا قرص روزولت و معامله نو بود و اعتقاد داشت که مردم امریکا حق دارند از دولت خود انتظار آگاهی رسانی داشته باشند. او همچنین اعتقاد داشت که دولت باید از رسانه فیلم برای دادن اطلاعاتی مطمئن و قابل اعتمادتری ازآنچه به اعتقاد او مردم از رسانه های تجاری دریافت می کنند بهره برد.

لورنتز با طرح نخستین فیلم خود که از پیش در ذهن داشت وارد این پروژه شد. دکتر تاگول در اصل درنظر داشت اداره اسکان مجموعه هژده فیلم تولید کند که نخستین پیشنهاد از آن میان ساخت فیلمی درباره « تنسی ولی آثریتی » بود. تنسی ولی آثوریتی (یا به کوتاه نویسی « تی وی ای ») در مه 1933 بنیان نهاده شد و مسئولیت ساخت سدها و سیل بندهای امریکا را برعهده داشت، این طرح در انطباق با تعهد اداره اسکان برای حفظ محیط زیست بود. اما لورنتز می خواست فیلمی درباره « داست باول » بسازد، ایده ای که او به گونه ناموفق یک سال قبل به استودیوهای هولیوود پیشنهاد داده بود. لورنتزتوانست تاگول را به ساخت این فیلم متقاعد سازد که سرانجام حاصل آن  فیلمی شد با نام « گاوآهنی که دشت ها را خیش زد ». اما دومین فیلم  لورنتز برای اداره اسکان برپایه ایده ای از خود تاگول بود. رودخانه، فیلمی که بسیاری از منتقدان آن دوره معتقد بودند موفقیت هنری بس گسترده تری در مقایسه با « گاو آهنی... » دارد. این فیلم درباره رودخانه های بزرگ قاره امریکا و کارهای شرکت « تنسی ولی اثوریتی » است.

موفقیت این طرح ها تا آن حد بود که روزولت « مرکز خدمات فیلم ایالات متحد » را به مدیریت لورنتز پایه نهاد. این مرکز با کوتاه نوشته (یو اس اف اس) تا سال 1940 فعال بود و در این زمان کنگره امریکا بودجه آن را قطع کرد. در آن زمان یو اس اف اس فیلم « آنک انسان!» (1939) را ساخت که درباره بیکاری بود و همچنین فیلم « نبرد برای زندگی » (1940) که به خدمات درمان همگانی می پرداخت. هر دو طرح زیر نظر لورنتز ساخته شدند.

استفاده کم و بیش انقلابی لورنتز ازقالب مستند الهام بخش گروه های دیگری در سال های دهه 30 شد تا اهمیت و کاربرد رسانه فیلم در انتقال پیام های اجتماعی و سینمایی را مورد توجه قرار دهند. در 1939 « کانون شهرسازان امریکا » مامور ساخت فیلمی شد که می بایست در نمایشگاه جهانی سال1939 نیویورک به نمایش در می آمد. نتیجه فیلم « شهر » بود که اثری درباره اهمیت تاریخی زندگی روستایی، زندگی در شهرستان و دردسرهای شهرنشینی بود که با صنعتی شدن امریکا و ایده برخورداری از « زندگی خوب » از راه خانه سازی های حومه شهری به تکامل رسید.

پیر لورنتز کارگردان این فیلم نبود. این فیلم را « ویلار واندایک » یکی از فیلم برداران « رودخانه » ساخت. ایده و بخش عمده فیلم نامه این فیلم را پیر لورنتز گسترش داد و همان سبک شاعرانه ای که در گفتارمتن « گاوآهنی... » و « رودخانه » به کاربرده در این فیلم هم دیده می شود.

عنوان این طرح برگرفته از عبارتی در بند هفتم فیلم نامه « گاوآهنی... » لورنتز است. برای لورنتز « خرمن زرین » تصویری بود که نمایان گر سرزمین حاصل خیز و پربار امریکا پیش از دوره رکود اقتصادی و غنا و رونقی بود که این کشور بار دیگر می توانست پدیدآورد اگر که به کارگیری خاکش چون گذشته همان تعادلی را می پذیرفت که پیش تر در طول تاریخ خود از آن بهره برده بود. این فیلم درعین حال نمادی از ایده های درونی آثار لورنتز است، ایده هایی که برآمده از اعتقاد صادقانه او به آینده امریکا است. لورنتز و کسان دیگری چون او در برابر رهبری گسترده ای که امریکا تجربه می کرد با مجذوبیتی سنتی به گذشته و به ویژگی های شبانی امریکا می نگریستند تا پاسخ پرسش هایی را بیابند که ملتی مدرن تر را   به خود مشغول داشته بود. تصاویری که او در فیلم هایش به کار می برد، کابوی تنها، علفزارهای رها در باد، سرازیر شدن شاخابه ها به رودخانه پهناور می سی سی پی، سادگی زندگی در شهرستانی در نیوانگلند همگی اشاره به گذشته ای ساده تر و زرین تر دارند.

آثار لورنتز بیانگر این اعتقادند که امریکا با دوری جستن از جنبه های منفی امروز و نگاه  به گذشته پربارتر می تواند نشان گر بهترین جنبه های زندگی گذشته باشد و از نابسامانی های کنونی رهایی یابد. لورنتز از فیلم هایی که برای دولت ساخت بهره برد تا پیام خود را به گوش تماشاگران عام سینمای امریکا برساند.

متن هایی که لورنتز برای این فیلم ها نگاشته به شعر نزدیک ترند تا به گفتارمتن. این متن ها از قالب های شعر سنتی امریکا بهره می برند و اغلب با کار های والت ویتمن مقایسه شده اند. متن فیلم رودخانه نامزد جایزه پولیتزر در بخش شعر در 1938 شد. لورنتز شعر را با تصاویر توان مند و موسیقی  پرتحرک درهم می آمیزد تا رسانه بیانی نوینی بیافریند، رسانه ای آنچنان درهم نهفته و پیچیده که از دو سو به ستایش و نکوهش کشوری می پردازد که بس شیفته آن بود. لورنتز را از این رو می توان فیلم ساز و شاعر خواند.

بخشی از فیلم نوشته گاوآهنی که دشت ها را خیش زد:

این حکایت زمین است...
حکایتی نه از آدمیان که از خاک.
سرگذشت دشت های پهن گستر،
حکایت 400.000.000 آکر علف زار بادخیز،
که از کمربند تگزاس تا کانادا پیش می رود،
قاره ای برافراشته و بی درخت،
بی آب و آبرود...
سرزمین بادهای توفنده و آفتاب...
سرزمین کم باران...
در آغاز گله بود،
علفزار بی پرچین به درازای هزاران مایل...
و گستره بی مرزعلفزارها،
گستره جنوب برای چراگاه زمستانی،
و چراگاه های کوهستانی برای تابستان.
اینجا بهشت گله داران بود،
از ریوگرانده تا مرغزارهای بادخیز.

۱۲/۰۶/۱۳۸۵

چطورهندوانه تان را در وایت کامپنی بخورید و لذتش را ببرید

ملوین وان پیبلز


چطورهندوانه تان را در وایت کامپنی بخورید(و لذتش را ببرید)
فیلمی از جو آنجیو

محسن قادری

ملوین وان پیبلزچهره ای پرکار در هنرهای تصویری امریکا بوده است.او نه تنها بازیگری سینما که آوازخوانی،تهیه کنندگی، تدوین، فیلم نامه نویسی وساخت موسیقی فیلم و بازیگری تئاتر(در نمایش « گمان نمی رود مرگ طبیعی باشد»)را تجربه کرده است.وی نخستین بار در 1970 با کارگردانی فیلمی کمدی برای شرکت کلمبیا پیکچرز به نام« هندوانه مرد»به شهرت رسید.اما شهرت عمده او در سینما یک سال بعد با فیلم«سویت سویتبک»فرارسید که فیلمی مستقل با بودجه ناچیز بود. چیزی که عامل شهرت این فیلم شد فروش بالای 10ملیون دلار آن بدون پشتوانه استودیویی بود.همین امرهولیوود را برآن داشت تا بازاری به تولید فیلم درباره و برای سیاهان اختصاص دهد.با این همه،هرچند این فیلم سیاهان امریکا را به گونه آبرومندانه نشان می دهد اما هنگام پرداختن به دوران بهره کشی از سیاهان تصاویر فیلم همه جا نشان دهنده پا اندازها،باج گیرها،روسپی ها،و همه گونه الگوهای ناخوشایند جامعه سیاهان امریکاست.

چطورهندوانه تان را در وایت کامپنی بخورید(و لذتش را ببرید) فیلم شرح حال نگارانه جسورانه ای است که به زندگی وان پیبلز می پردازد.فیلم این کارگردان سرزنده را در 73سالگی نشان می دهد که سرخورده از نژاد پرستی در امریکا در سال های جوانی به فرانسه کوچ می کند.او در این کشور آموزه های فکری خود را گسترش می دهد و با عزمی جزم به امریکا باز می گردد تا طرح های دیگری را به انجام رساند.


در میان چهره های شناخته شده ای که در این فیلم نمودار می شوند می توان به پسرش ماریو و همکاران و ستایش گران آثارش چون اسپایک لی فیلم ساز،گوردون پارکز عکاس، و ژیل اسکات هرون آهنگساز اشاره کرد.



ملوین وان پیبلز در 1971 با ساخت فیلم(سویت سویتبک) سبک نوینی از فیلم سازی درباره جامعه سیاه پوستان امریکا پدید آورد.این فیلم نخستین و تنها دستاورد برجسته پیبلز در دنیای هنر بود. او پس از فعالیت های مختصری به عنوان متصدی تله کابین و خلبانی هواپیماهای جنگنده در جنگ کره،به پاریس مهاجرت کرد و در اینجا پنج رمان نوشت،در یک نشریه آنارشیست مقالاتی منتشرساخت و نخستین فیلم بلندش «داستان گذری سه روزه» راساخت.او با تحلیلی نو بار دیگر به امریکا برگشت و نخستین(و تنها) فیلم مهم استودیو یی خود« هندوانه مرد» را ساخت که به او یاری داد تا پولی گردآورد و روابطی به هم زند و از این راه فیلم دیگرش « سویت سویت بک»را بسازد.پیبلز همچنین در زمینه موسیقی نیز به فعالیت پرداخت وآلبوم هایی بیرون داد که راه را بر موسیقی های رپ و هیپ هوپ اوئل سال های دهه70هموار ساختند.پس از موفقیت هنری و تجاری سویت بک، وان پیبلز مجموعه ای از نمایش های پر فروش را در برادوی به صحنه برد که از آن میان بود:« ما را ارزان بازی ندهید»و« گمان نمی رود مرگ طبیعی باشد».در دهه 1980 وان پیبلز تغییر حرفه داد و سهام دار موفق وال استریت شد وکار هنر را به پسرش ماریو وانهاد که بازیگری موفق به شمار می رود.

مستند بلند چطور هندوانه تان را در وایت کامپنی بخورید (و لذتش را ببرید) با شرکت خود پیبلز ساخته شده و نگاهی به زندگی و فعالیت های گوناگون این مرد پرکار وچهره درخشان دارد.

پیوندهای تکمیلی
وبسایت چطور هندوانه اتان...

بریده فیلم

صفحه ویژه این فیلم در وبسایت شبکه تلویزیونی آی اف سی

۱۱/۲۷/۱۳۸۵

رابرت گاردنر

چهره های مستند
رابرت گاردنر
مستندساز قوم پژوه

رابرت گاردنرفعالیت فیلم سازی خود رادرسال های 1950 در« پسیفیک نورث وست» امریکا آغازکرد.او در1956 به ماساچوست بازگشت تا پژوهش مردم شناختی خود دردانشگاه هاروارد را پی گیرد.در1957 هنگام کار با جان مارشال بر روی پروژه بوشمن های کالاهاری،« مرکزپژوهش فیلم» را پایه گذاشت.نخستین فیلم بلندش،پرندگان مرده در1964 به نمایش درآمد.این فیلم شرحی است درباره جنگجویانی است که در دره ای دور در بلندی های نقطه ای می زیند که اکنون به گینه نو هلند موسوم است.گاردنردرطی بیش از بیست و پنج سال چندین فیلم غیر داستانی بلند دیگرساخت که از آن جمله اند:رودخانه های شن(1974)،نوئر(1971)[ که آن را با همکاری هیلاری هریس و جورج بریدنباخ ساخت] ، دل های قوی(1981)،جنگل خوشبختی(1986) و دست های ایکا(1988).او افزون براین، مستندهای کوتاهی درباره نقاشانی چون مارک توبی،الکساندر کالدر،خوان میرو،و ویدیوهایی درباره نقاشانی چون شون اسکالی،مایکل میزور،و میکلوش یانچو فیلم ساز،وهمچنین شماری فیلم دیگر در موضوعات گوناگون ساخته است.بیست سال پیش گاردنرتهیه کننده و میزبان مجری بیش از یکصد برنامه نود دقیقه ای برای ایستگاه پخش تلویزیون تجاری شد که هریک به یکی از چهره های شاخص سینمای مستقل می پردازند.هم اکنون وی درمرکز پژوهش فیلم و گروه پژوهش های تجسمی داشنگاه هارورد به کار می پردازد.

فیلم شناسی

جنگل خوشبختی









بلاندن هاربر،1951
رقص های کاواکیوتل،1951
مارک توبی،1952
پرندگان مرده،1964
سالن نمایش،(دهه 1970)،مجموعه ای از 9 فیلم
نوئر،1971
مارک توبی درخارج،1973
رودخانه های شن،1973
محراب آتش،1976
قلب های عمیق،1981
فرزندان شیوا،1985
جنگل خوشبختی،1986
دست های ایکا،1988
رهگذر،1998
اسکالی در مالاگا،1998
مناسب کشیدن،2000

۱۱/۱۱/۱۳۸۵

سینما چشم


مردی با دوربین فیلم برداری


سینما چشم(کینوک،کینوگلاز)*
بیانیه سینمایی ورتوف،1923
محسن قادری


من چشمم.
چشم مکانیک.
من،ماشین،شما را به تماشای جهانی می برم که
تنها دوربین تواند دید.

از این پس از ایستایی انسانی آزادم.
من در جنبش جاودانم.

به چیزها نزدیک می شوم،از آنها دور می شوم.
برآنها می لغزم،درون شان می روم.
به دهانه اسب تازان نزدیک می شوم.
باهمه شتاب،از آدمیان در می گذرم.
بر یورش سربازان پیشی می جویم،
باهواپیما از جا کنده می شوم،
به پشت می افتم،
به افتادن و برخاستن تن ها
من نیز می افتم و بر می خیزم...

آری این منم، ماشینی با ساز و کارهای درهم و برهم،
که حرکات را یکی از پی دیگری ثبت می کند،
وگرد بر گرد هم می نهد.

و من که از بند زمان و مکان آزادم به هرگوشه جهان
چنان که می خواهم سامان می بخشم.
سویه ام، سویه ادراک تازه جهان است.
من جهانی بر شما می گشایم که نمی شناسید.

-سینمای داستان گو، افیون توده هاست.
مرده باد شهنشهان و شهبانوان بی مرگ پرده فیلم.
زنده باد ثبت پیش روان وپیش تازان،هر روزه روز،در آینه زندگی شان
و سرگرم کارشان!

مرده باد فیلم نگاشت های بورژوازی،

زنده باد زندگی به خودی خود!

-سینمای داستانی سلاحی مرگبار در دستان سرمایه داران است!
با کار انقلابی روزانه، آن را از دست دشمن باز می ستانیم.

-درام های هنری امروز،مرده ریگ های جهان کهن اند.
تلاش ما،برنشاندن بینش های انقلابی بر دست پخت بورژوازی است.

بس است به صحنه بردن حکایت روزان ما،
ما را همینگونه که هستیم،همینگونه به فیلم درآورید.
فیلم نامه،داستانی است برساخته برای ما،برنگاشته داستان نویس.
ما زندگی را پی می گیریم بی حاجت حرف آدمی خوش زبان.

-هریک از ما سر به کار خویش دارد
بی آن که کارش مزاحم کار دیگری باشد.
هدف کینوک ها به فیلم درآوردن شما بی ایجاد مزاحمت برای شماست.

-زنده باد سینما چشم انقلاب!

ما

ما برای جداساختن خود ازخیل سینماگرانی که
انباشت زباله دان ها راگرد می آورند،
برخود نام« کینوک»می نهیم.

«سینمای رئالیست کینوک» و سینمای بنجل فروشان خرده پا را هیچ همانندی نیست.

برای ما سینمای داستان گوی روان شناخت روس-آلمان که ازیادهای کودکانه آگنده است،
چیزی جز اختلال مشاعربه همراه ندارد.
ما فیلم های تئاتری،داستان نگاری شده به سبک کهن و همانند آن ها را،جن زده می شماریم.


-نزدیک شان نشوید!
-بر آنها
چشم بربندید!
-بیم مرگ می رود!
-این فیلم ها واگیرند!

بر این باوریم که هنرسینمای فردا باید بازتاب سینمای امروز باشد.
برای زنده ماندن هنرسینما،می بایست
«سینماتوگرافی»رخت بربندد.
ما می خواهیم به این پایان شتاب بخشیم.

ما مخالف آن چیزهایی هستیم که بسیاری سینمای« سنتز»می خوانند
که هنرهای گونه گون را درهم می آمیزد.

گو که رنگ ها با حوصله برگزیده شوند،
آمیزه رنگ های نژند،رنگی پلشت وبدنما فراچنگ می آورد،
ما نمی توانیم به سفید برسیم.


هنرهای گونه گون براستی آن هنگام یگانگی می یابند،
که از اوج خود بازافتند.

ما سینمایمان را ازهرآنچه درآن رخنه کرده،ازادبیات وتئاتر،پاک می سازیم،
وضرب آهنگی درخور آن بازمی جوییم،
ضرب آهنگی که ازجای دیگرربوده نشده
و ما در حرکت چیزها باز می یابیمش.

ما خواستار زدودن:

آغوش دلربای داستان های عاشقانه،

زهر رمان روان شناختی،

زخم تئاترعاشقانه،

ودوری هرچه بیش تر ازموسیقی هستیم.

با ضرب آهنگ،ارزشیابی،جست و جوی ابزارهای درخور خویش،

به فراخ ترین گستره ها دست می یابیم،

وبه فضایی ره می بریم با چهار بعد،(سه+زمان).
سینما که هنر جنبش است ما را به هیچ رو از توجه بر انسان امروز بازنمی دارد.
نابسامانی و و بی تعادلی انسان ها وماشین ها مایه ننگ ماست.
ما از به فیلم درآوردن انسان ناتوان از مهارتحولات دوری می جوییم.
وازشعر ماشین،به انسان الکتریکی بی چون و چرا ره می بریم.

با برگشودن روح ماشین،محیط کارکارگر،تراکتور کشاورز ولوکوموتیو ماشین چی را دوست خواهیم داشت،

ما انسان وماشین را به هم نزدیک می سازیم.

وآدمیانی نوشکل می دهیم.

این انسان نو،پاک از ناشیگری های وکارآزموده دربرابر تحولات ژرف وظواهر ماشین،
درون مایه بنیادی فیلم های ما خواهد بود.
اوجنب و جوش ارجمند ماشین را بزرگ خواهد داشت.
اومفتون سازوکار است وبی چون و چرا به شگفتی فرایندهای شیمی می گراید،
و شعروسناریوهایی به شیوه الکتریکی و گدازان می نگارد.
اوپی گیرحرکت شهاب سنگ ها،رخدادهای افلاکی و کار پروژکتورهایی است
که چشم هایمان را خیره می دارند.

*«کینوک»(Kinok) واژه نوساخته ورتوف از دو واژه پدید آمده است:«کینو»(Kino)-«سینما»-و«اوکو»(Oko)، پسوندی مشتق که ازفعل،فاعل می سازد.همچنین،«اوکو»واژه کهن روس به معنای «چشم»است.ورتوف درواژه دیگری به جای«کینوک»که البته کم تربه کاربرده-«کینوگلازووتسی»(Kinoglazovtsy)-واژه امروزی «چشم»(Glaz) را به کارمی برد.افزون بر ورتوف،کوفمن،و سِویلووآ دیگر اعضای گروه کینوک ایوان بلیاکوف (فیلم بردار)،پتر زوتوف (فیلم بردار وتدوین گر) و بوریس بارانتسیه ویچ (عضو فنی)بودند.[واژه شناسی برگرفته ازکتاب«ساختارگرایی درفیلم»،تحلیل سینمایی مردی با دوربین فیلم برداری،ولادا پتریک،انتشارات دانشگاه کمبریج،1993.)

۱۱/۰۴/۱۳۸۵

گدار و گروه ژیگا ورتوف



گدار و گروه ژیگا ورتوف
برگرفته از مانیفست، نشریه نوین
محسن قادری


ژان لوک گدار بی شک نخستین چهره سینمایی است که با نگاه به پیوند سینما و رخدادهای مه1968 به ذهن می آید. او از فیلم سازانی است که در این زمینه مورد بحث بسیار قرار گرفته است.گدار با سینمایی که در آن به کار می پرداخت گسست بنیادی یافت و در طی چهار سال هرگونه پیوند تجاری با این سینما را کنار نهاد و همراه با ژان پیر گورن و دیگر مبارزان مائویست، گروه ژیگا ورتوف را بنا نهاد وساخت فیلم های 16 م م را آغاز کرد.

پیوند گدار با رخدادهای مه 1968 تنها منحصر به موضوع فیلم هایش نیست بلکه همچنین دربرگیرنده مشارکتی است که او برای دگرگونی جامعه از راه دگرگون سازی سینما به عمل آورد.اودرپی گسستن از سینمای تجاری و درون مایه های سینمای دوران خود بود.اما پیش از هر چیز باید به مسائلی پرداخت که گدار را به این گسست واداشت.

گدار در سال های دهه 60

گدار همچون بسیاری از فیلم سازان موج نو کار فیلم سازی را با نگاشتن نقد فیلم در کایه دو سینما که بنیان گذارش آندره بازن بود آغاز کرد.او در این دوران بیشتر وقت خود را به دیدن فیلم درفیلمخانه پاریس می گذراند که هانری لانگلوا آن را بنیان نهاده بود.از این رو،وی حتی پیش از آغاز ساخت فیلم پیشاپیش شناخت ارزشمندی از فرهنگ فیلم داشت.

او نیز چون بیش ترفیلم سازان موج نو، سینما را به چالش کشید اما این کار را به روش ویژه خود انجام داد، بدین معنا که اصول و قواعد رایج فیلم نامه نویسی، بازیگری،کاربرد نور،صحنه آرایی،حرکات دوربین،صدا و همانند آنها را در هم شکست.این چالش گرچه در سطحی هنری صورت می گرفت اما سطوح سیاسی نیز دربرداشت.دومین فیلم بلند گدار « سرباز کوچک»(1960) که از جنگ الجزایر سخن می گفت تا سال ها دستخوش سانسور بود.

سرباز کوچک


آنچه که این فیلم به دید می رساند به اندازه نگرش ها به جنگ الجزایر مغشوش و مبهم است.با این فیلم گدارمی خواهد« نگرشی مغشوش از موقعیتی مغشوش»به دست دهد واین نکته را بیان دارد که 80 درصد فرانسویان این دوره حتی نمی دانستند چگونه باید به این جنگ بنگرند.

این نکته به ساخت فیلمی پیچیده انجامیده درباره مصائب و وضعیت روحی مردی با نگرش راست افراطی که دستخوش ملال و ذل مردگی است و از آن سو با نگرش های استقلال طلبان« اف ال ان»(جبهه رهایی ملی) رودر روست.

یکی از درون مایه های بنیادی این فیلم شکنجه است که دراردوگاه های فرانسویان رخ می دهد.شنکنجه گو که غیر مستقیم نشان داده می شود اما به گونه آشکار و بسنده، بیننده را به تامل وامیدارد.همان چیزی که سینما وریته نیز می کوشد به آن دست یازد.


بدین سان، فیلم های گدار تا سال1967به گونه مستقیم سیاسی نیستند اما با پرداختن به موضوعاتی چون فحشا و خشونت و همانند آن، جامعه را به چالش فرامی خوانند.

گدار در این باره در سال1966 می گوید:« من 13 فیلم ساخته ام اما به گمانم صرفا چشم ها را به روی جهان بازکرده ام.فکر می کنم این از آنجا ناشی می شود که من در فرانسه زندگی می کنم.من سفرهای زیادی کرده ام و این اواخر به فکر آنم که از فرانسه بروم و در خارج فیلم بسازم.برای نمونه، درباره بی سوادی در کوبا یا در ویتنام شمالی برای شناخت اندیشه های نو درباره جنگ.گمان می کنم از این پس می توانم با بیان حرف هایم در فیلم های ساخته شده در کوبا و ویتنام، کاری یکسان انجام دهم».

گدار نه به ویتنام نه به کوبا رفت اما درپی رخدادهای سال 1968 و بنیان گذاری گروه ژیگاورتوف، بیش تر فیلم هایش (6 فیلم از 8 فیلم این دوره اش)را در خارج از فرانسه(ایالات متحده،انگلیس،چکسلواکی،ایتالیا و فلسطین)ساخت.


زن چینی یا به تعبیر درست تر به شیوه چینی

گدار با فیلم«زن چینی یا به تعبیر درست تر به شیوه چینی، فیلمی درحال ساخته شدن» که در 1967 نمایش داده شد، یک سال زودتر، خبر از رخدادهای سال 1968 می دهد.

فیلم های گدار« تولیدات تمام شده» نیستند و پایان فیلم هایش، معرف« پایان آغاز» اند.

این فیلم دربرگیرنده دو ویژگی بنیادی سینمای گدار است، خود نقادی و اصل تناقض؛این فیلم همچنین مفهوم« مبارزه همزمان در دو جبهه» را پیش می کشد؛جبهه اجتماعی و جبهه هنری که بیان گر سینمای گدار از سال 1967 تا 1972 است.گدار درپی انقلابی اجتماعی و هنری بود و می خواست به شیوه خاص خود در فرایند انقلابی مشارکت جوید.


«زن چینی...»فیلمی است که آنچه را در سال1968 به وقوع پیوست و همچنین دلیل« شکست» جنبش 1968 را نشان می دهد.

این انقلاب از چشم پنج شخصیت دیده می شود.

در آغاز، ورونیک، دانشجوی دانشگاه «نانتر»معرفی می شود که می خواهد استاد دانشگاه شود. او رهبر گروه «عدن-عربی»و نماینده آشکار«چپ جدید» است که سپس در رخدادهای مه 1968 شرکت می جوید و نقش خشونت در فرآیند انقلاب را می پذیرد.

استدلال های او بیش از آن که تئوریک باشند سطحی اند.او می خواهد همه نظام آموزشی را از نو بنا کند و از این رو فکر می کند برای از صفر شروع کردن همه چیز، می بایست دانشگاه را بست.

و برای از صفر شروع کردن در دنیای هنر، پیشنهاد می دهد که موزه لوور و تئاتر کمدی فرانسز بمباران و با خاک یکسان شوند تا بتوان به نقاشی و هنرهای نمایشی از نو اندیشید.

بازگشت به صفر برای بازسازی جامعه، درون مایه محبوب گدار است چراکه به گفته او برای نابودی و ریشه کن سازی سینمای بورژوا باید در عالم سینما نیز از صفر شروع کرد.

گدار در سراسر فیلم به ما یادآور می شود که در حال دیدن یک فیلم هستیم وما را درجای خودمان به عنوان تماشاگر می نشاند.

بازیگران فیلم، آشکارا احساس می کنند که بازیگر کمدی هستند.

برای لحظه ای فیلم بردار را می بینیم، ودر پایان سکانسی دیگر،خود گدارنمایان می شود و می گوید:«قطع.خیلی خوب بود».

در واقع گدار اصول و قواعد پذیرفته شده سینمای« بورژوا» را دور می ریزد چرا که می خواهد ما را هرچه بیش تر در فیلم مشارکت دهد و آزادمان گذارد تا درباره صحنه های دیده شده تامل کنیم.

ما از تماشاگر کنش پذیر(منفعل)،به تماشاگر کنش مند(فعال) مبدل می شویم.

از دیگر ویژگی های این فیلم این است که گدار صرفا یک بینش«ممکن» را به ما نشان نمی دهد و این امر خود از اینجا ناشی می شود که گدار فیلمش را بر پایه تناقض بنیان می نهد.

این تناقض، خود را درچالش دوعضو گروه« عدن-عربی» نمایان می سازد.

درآغاز، کیریلوف را می بینیم که بر دیوارهای آپارتمانی که به عنوان پایگاه استفاده می شود چنین می نویسد:«هنر سوسیالیست در برست-لیتوسک مرده است»،« حرکت انقلابی تنها در اسارت اقلیت نیست»،او می گوید:« انقلاب بدون بمب، انقلاب نیست» و اینکه«هنر، دیدنی را نمی بیند،نادیدینی را می بیند».

کیریلوف گرایش به خودکشی دارد و کارش با این جمله پایان می پذیرد:« اگر مارکسیسم-لنینیسم وجود داشته باشد بنابراین،هرچیزی ممکن است،پس می توانم خود را بکشم»و بدین سان خودکشی می کند.

هانری در نقطه مقابل کیریلوف است.

او دانشجوی دانشکده اقتصاد است و رویای کار کردن در آلمان دموکراتیک را در سر دارد.او مخالف خشونت است و هوادار آشتی با دشمن(بورژوا)است.

هانری مدافع حرکت سیاسی ای است که اتحاد شوروی در سال های دهه60 به آن تکامل بخشید و درپی« سوسیالیسم اومانیست»است که خشونت را نفی می کند.

از دید او خشونت، نشان گر بانگ مبارزه طبقاتی نیست.او سرانجام،درپی بحث با ورونیک درباره سوء قصدی تروریستی(ترور کاردار فرهنگی شوروی) از گروه بیرون می آید.

بیرون رفتن هانری از گروه و موضع اش ، منطبق با مواضع جبهه ای است که« طرفداران چین» در جریان رخدادهای سال1968 آن را حزب «کمونیست» فرانسه خواندند.

از دیگر نکات فیلم،همبستگی درون گروهی است. بدبختانه این همبستگی چندان نمی پاید وفرجام کار هانری، به خوبی نشان گرنبود همبستگی دراین گروه است.

این نبود همبستگی و همنوایی چیزی است که در سال 1968به چشم رسید و موجب شکست جنبش در این سال شد.

گروه ژیگا ورتوف

گدار در 1968 همراه با گروه مبارزان مائویست،گروه ژیگا ورتوف را بنیان نهاد.

این گروه متشکل از ژان هانری روژه،جوان مبارزی اهل مارسی بود که گدار با او فیلم های « آواهای بریتانیا»و« پراودا» را ساخت.گدار همچنین همراه با ژان پیر گورن فیلم های« باد شرق»،« مبارزات در ایتالیا»،«تا پیروزی»، « ولادیمیر و روزا»، « همه چیز خوب روبه راه است»و« نامه به جین» را ساخت.

آواهای بریتانیا



این گروه از سال 1968 تا 1972 وجود داشت و همه فیلم های ساخته شده درآن 16 م م بودند(جز «همه چیز رو به راه است»).هدف این گروه برون رفت از سینمای تجاری و پخش تجاری بود.

گدار برای نمونه فیلم های خود را به امریکا می برد و در دانشگاه های این کشور نمایش می داد.

اما مشکلی که نگاه ها را به این گروه می کشد،مونتاژ است.

از آنجا که سینما از تصاویر و صدا ساخته شده چگونه می توان این عناصر را برپایه و اساسی انقلابی به کار برد؟

چگونه می بایست به آنها سامان بخشید و رویاروی هم نهاد تا نتیجه نهایی با سینمای بورژوای رایج درتقابل باشد؟چگونه می توان سینمایی سیاسی و مبارز در خدمت طبقه پرولتاریا پدید آورد؟


گدار پاسخ می دهد:

« هنگامی که حزب مردمی درمیان باشد،من نیزبه پخش مردمی اعتقاد می یابم.(...)سینما ابزارحزب است. (...) ما، عجالتا،می گوییم که سینما وظیفه ای ثانوی در انقلاب دارد اما این وظیفه ثانوی در حال حاضر مهم است و تنها کافی است که تبدیل به فعالیتی بنیادی شود.»

نام این گروه از کجا می آید؟گدار به این پرسش در گفت و گویی با کن ای. کارول به سال1970 پاسخ می گوید:

«پرسش: چرا نام گروه ژیگا ورتوف را بر خود نهاده اید؟»

گدار: دو دلیل دارد.دلیل نخست، انتخاب ژیگا ورتوف است،و دلیل دوم انتخاب نام گروه ژیگا ورتوف است.

نام گروه برای بزرگ کردن یک شخص نیست، بلکه برای به اهتزاز درآوردن یک پرچم است، برای اشاره کردن به یک برنامه.

چرا ژیگا ورتوف؟چونکه درآغاز این سده،وی فیلم سازی حقیقتا مارکسیست بوده.او با ساخت فیلم، در انقلاب روسیه مشارکت کرده.وی صرفا فردی انقلابی نبوده.

او هنرمند پیشرویی است که در انقلاب شرکت جسته و به هنرمندی انقلابی در درون این مبارزه تبدیل شده.وی می گوید: وظیفه یک فیلم ساز-کینوکی- ساختن فیلم نیست...-درواقع واژه روسی کینوکی به معنای فیلم ساز نیست بلکه به معنای کارگر سینماست-وظیفه اوساخت فیلم به نام انقلاب پرولتاریای جهانی است».

از این رو گروه ژیگاورتوف، درصدد بر می آیند که سبک و درون مایه های محبوب ورتوف را بازگیرند.

پیش ازهرچیز،این گروه یکی از ایده های بنیادی سینمای ورتوف را بر می گیرد: ورتوف مواد خام را به فیلم در می آورد، او تصاویر و صداها را بدون هیچ دغدغه ای درباره داستان، گرد می آورد.او برای آنکه هریک از این عناصر را درجای خود نهد از بازآرایی آنها به شیوه سنتی پرهیز می کرد و مونتاژسامان گرانه او، نظمی اطمینان بخش به این مواد خام می بخشد.

از دید ژیگا ورتوف،این شیوه به منزله آشکارسازی نظم غالب بدون توسل جستن به شگردهای«زبان سینمایی»است.

فیلم« به پیش شوروی»نشان گر این کوشش ویژه ورتوف است.او بادستمایه قراردادن ساخت یک سد در اتحاد شوروی، سرودی در ستایش دنیای کار و ماشین و برعلیه خودکامگی طبیعت می آفریند.

این فیلم با نشان دادن تصاویری از عناصر طبیعی چون آبها و کوه ها آغاز می شود...

سپس پیشرفت کار بازنمایی می شود:ماشین هایی که به کار می افتند،مردانی که بر روی کار متمرکز می شوند وسخت در کوشش اند.

ضرب آهنگ افزایش می یابد و فیلم با نمایش تصاویری از دگرگونی های سترگ پایان می یابد.

این سینمایی است که می خواهد خود را به تمامی وقف انقلاب کند.

گروه ژیگا ورتوف این رویکرد مستند و تبلیغی را در« صداهای بریتانیا» تجربه می کند که لحظه حقیقت انگلیس سال1968 را دستمایه کار خود قرار داده است.این فیلم با نشان دادن خط مونتاژ یک کارخانه خودروسازی آغاز می شود.

فیلم سپس چندین مباحثه را نشان می دهد:کارگران مارکسیست انگلیس،دانشجویان مبارزی که سخن از مباحث جنسی و سرکوب به میان می آورند.


تصویرتبدیل به شعار می شود:اگر صحبت از شکم درمیان است تصویر شکم نمایانده می شود.این فیلم سنت شکن که به سفارش بی بی سی ساخته شده ،می کوشد رشته سخن را به کسانی بسپارد که هرگز در هیچ گفت و گویی شرکت داده نشده اند: کارگر سیاسی و دانشجوی شورشی.

از آنجا که بررسی همه فیلم های گروه ژیگا ورتوف در اینجا امکان پذیر نیست، خواننده را به دیدن وچندبار دیدن این فیلم ها دعوت می کنیم وصرفا به گونه فشرده ،تنها فیلم این گروه که به گونه 35 م م ساخته شده را بررسی می کنیم:« همه چیز رو به راه است».

همه چیزرو به راه است

همه چیز رو به راه است


گدار در1972 ساخت فیلم « همه چیز رو به راه است» را با همکاری ژان پیر گورن آغاز کرد.این فیلم یکی از فیلم های بسیار شناخته شده گروه ژیگا ورتوف است.

برخلاف دیگر فیلم های گروه،این فیلم به گونه 35 م م فیلم برداری شده و به جای بازیگران آماتور، جین فوندا و ایو مونتان نقش های اصلی آن را بازی می کنند.

گدار پس از چهار سال کار احساس می کرد که لازم است مخاطبان گسترده تری را جست و جو کند، از این رو تصمیم گرفت دو بازیگر حرفه ای برگزیند که در عین حال هنرمندان چپ نیز محسوب می شدند.

بودجه فیلم را نیزشرکت گومون تامین کرد.

به محض پخش فیلم ، گدار خود نقادی اش را دراین باره(کاربرد بازیگران حرفه ای و تهیه کننده حرفه ای)از سر گرفت تا تلقی تجاری فیلم را برهم زند.

گدار و گورن خوب می دانستند که فیلمی تجاری درباره طبقه کارگر حتی درخود این طبقه هم تماشاگری نخواهد داشت، بنابراین آنچه را که در باره طبقه کارگر فرانسه سال1972 در ذهن داشتند با پیش کشیدن عشق دو بورژوا بیان داشتند.

سوزان(فوندا) و ژاک(مونتان)رابطه ای پیچیده دارند.

ژاک که کار خود در سینما را با نگارش فیلم نامه آغاز کرده، پس از رخدادهای مه 1968شخصیت رادیکال می یابد اما با از میان رفتن موج انقلابی، همه امیدهایش را از دست می دهد و باردیگر به نظام غالب رو می آورد و از این پس به ساخت فیلم های تبلیغاتی رو می آورد.

در یکی از صحنه های فیلم می بینیم که وی درجریان فیلم برداری یک فیلم ،به فیلم بردار نزدیک می شود تا چیزی به او بگوید اما صدایش در همهمه های فیلم برداری گم می شود.

گدار می خواهد درباره نقش تبلیغات در جامعه مصرفی، ما را به تامل وادارد و نشان مان دهد که در بمباران تبلیغات تجاری قرارداریم،بمبارانی که با ایفای نقشش پایان می یابد و به ما مجال تامل نمی دهد.

سوزان،همسر ژاک، برای «امریکن برودکستینگ سیستم»(ای بی اس،که شبکه ای رادیویی است)کار می کند.او به فرانسه فرستاده شده تا به تحلیل رخدادهای سیاسی و فرهنگی بپردازد.

او نیز چون ژاک از کارش ناخرسند است:«کار می کنم اما به هیچ جا نمی رسم...هرچه جلو می روم کمتر دستگیرم می شود.»

شخصیت های ژاک و سوزان باردیگر معرف تناقض آشنایی هستند که گدار دستمایه آثارش قرارمی دهد.در حقیقت،از این دو، یکی در کار تصویر است و دیگری در کار صدا.

هردو در زمینه ارتباطات کار می کنند اما از امکانات پخش و نشربهره نمی گیرند.افزون براین،نقش هردو، تا میانه فیلم اهمیت لازم را نمی یابد و در بقیه فیلم نیز نقشی ثانوی دارند.

فیلم در سه بخش دنبال می شود.بخش نخست در کارخانه« سالومی»می گذرد که تولیدکننده سوسیس و کالباس است.

سوزان، به همراه ژاک به کارخانه آمده تا با رییس کارخانه درباره مشکلات کارگران مصاحبه کند.

اما به محض ورودشان، کارخانه به اشغال کارگران درآمده.

گدار برای به دست دادن تصویری هرچه واقع گراتر از این سکانس، اشغال کارخانه به دست کارگران را در استودیو فیلم برداری کرد.

در یکی از نماهای فیلم، از طبقه بالای کارخانه دفتر مدیر را می بینیم که در زیر آن هشت دفتر دیگر وجود دارد.دیوار چهارم حذف شده تا به دوربین امکان حرکت به چپ و راست را بدهد و اشغال کارخانه را از همه سو نشان دهد.

گدار سپس سه نیروی عمده را در کارخانه به ما معرفی می کند و به هریک از ایشان امکان سخن گفتن می دهد.

در آغاز، مدیر کارخانه رشته گفتار را به دست می گیرد و با گفتن زنده باد جامعه مصرف کننده سن-ژور بر این نکته تاکید می کند که دوره تحلیل های مارکسیستی به سرآمده چرا که در روزگار ما نبرد طبقاتی وجود ندارد وهمبستگی تنها چیزی است که میان ما وجود دارد.

این استدلال ها بیش از آنکه گره ای از مشکلات بگشایند صورت مساله را پاک می کنند.

کارگران سندیکای « س ژ ت»(که خود درکنترل سندیکای« پ س ف»هستند)از آنجا که احساس می کنند کنترل موقعیت از دست شان درآمده (زیرا آنها نبوده اند که تصمیم به اشغال کارخانه گرفته اند) این استدلال را محکوم می کنند.

اظهارات آنها برگرفته از« زندگی کارگری» است که بیان می دارد که اشغال، شکلی از مبارزه خشونت آمیز است که پرسش هایی سخت و لاینحل پدید می آورد و از این رو باید آنها را آزاد گذاشت تا خود به کنترل موقعیت بپردازند.

هنگامی که یکی از کارگران پرسشی مطرح می کند، نماینده« س ژ ت» با آمار و ارقام پاسخ می دهد و درنهایت « س ژ ت» راه حلی پیش رو نمی گذارد.

زن جوان کارگری صحبت آغاز می کند اما حرف های او نیز از مجله« لاکوزدوپوپل»(خاستگاه خلق)برگرفته شده است.

او صحبت از بوی کارخانه به میان می آورد که درتارو پود لباس هایش می نشیند و برای خلاصی از این بو ناچار است عطر بخرد تا اطرافیانش او را از خود نرانند و بنابراین او از سوی جامعه مصرفی دچار ازخودبیگانگی شده.

گدار و گورن درسراسر این فیلم، پیام های گوناگون درباره جامعه مردسالار ارائه می دهند.

برای نمونه به هنگام اشغال کارخانه زنی کارگر همسرش را صدا می زند تا به او بگوید که اگر همین طور ادامه دهد مطمئنا دیر به خانه می رسد:« خودت را عصبی نکن.شما هم همین طور، همه شما رو تو اعتصاب گذاشتن».

شوهر اما از درک حرف های همسرش ناتوان است. ونمی داند همسرش چرا به اینجا آمده.این اشاره ای به سطح درک یک کارگراست.

در صحنه ای دیگر رییس کارخانه می خواهد به دست شویی برود. کارگران به او سه دقیقه مهلت می دهند زیرا او نیز بیش از این به آنها مهلت نمی داده است.

رییس با خیال راحت کارش را انجام نداده و کارگران او را به دفترش می آورند و پنجره را می شکنند تا او بقیه کارش را انجام دهد.

بخش سوم فیلم در یک فروشگاه بزرگ می گذرد.

این بخش به صورت پلان سکانس فیلم برداری شده و 10 دقیقه به درازا می کشد.در طی این زمان، می بینیم که دوربین به این سوی و آن سو سرمی کشد و در مسیر خود 25 صندوق دار فروشگاه رانشان می دهد.

درضمن حرکات دوربین، سکویی را در وسط فروشگاه می بینیم که چند جوان« پ س اف» بر روی آن مشغول فروش کتاب با قیمت پایین هستند.پرسشی که دراینجا مطرح می شود این است:«آیا این « پ س اف» است که نظام را به خدمت می گیرد یا این نظام است که « پ س اف» را درخدمت گرفته؟

رخدادهای جاری درفرانسه نشان می دهد که در واقع « پ س اف»بخشی از نظام است.سپس یک گروه چپ را می بینیم که وارد فروشگاه می شوند و فریاد می زنند:« همه چیز مجانی است».آنها با گفتن این حرف می خواهند به غارت فروشگاه بپردازند.

سپس با پلیس درگیر می شوند.

فیلم در یک کافه پایان می گیرد.مردی نشسته و زنی دست هایش را برشیشه پنجره ای می کشد که مرد درآن سوی آن نشسته است. سپس زن پشت میزی در کافه می نشیند.و این بارمرد است که دست برشیشه می کشد.

در پایان این جمله به گوش می رسد:

«چگونه این فیلم را به پایان بریم؟آنها در بحران عمیق به سر می برند...در این بحران بگذاریم شان..همه ما باید سرگذشتی داشته باشیم.سرگذشت تو،من،ما.»


۱۱/۰۳/۱۳۸۵

بیانیه مینه سوتا


بیانیه مینه سوتا
نوشته ورنر هرتزوگ

محسن قادری

آنچه درپی می آید بیانیه ورنرهرتزوگ درباره سینما وریته است.او درجست و جوی آنچه« حقیقت شورانگیز»می خواند براین باور است که« سینمای موسوم به سینما وریته عاری از حقیقت است.این سینما به حقیقتی صرفا سطحی می رسد، حقیقت حسابدارها».این بیانیه به بیانه مینه سوتا موسوم است و وی آن را پس آن نگاشت که دراتاق هتلی به تماشای مستندهای یک شبکه تلویزیون کابلی نشسته بود. هرتزوگ هرچند در حوزه سینمای داستانی و با فیلم های شناخته شده ای چون« راز کاسپارهاوزر»و« فیتزکارالدو» شناخته می شود اما در 1993مستندی به نام« زنگ های ژرفنا: ایمان وخرافه در روسیه» درباره شهری راز آمیز ساخت که گمان می رود در زیر دریاچه ای یخ زده در روسیه نهفته باشد.این حقیقت که هرتزوگ کل این اثر را بازسازی کرده نشان از این دارد که وی پیشاپیش نگره هایش درباره « حقیقت شاعرانه و شورانگیز»را به عمل درآورده است.هرتزوگ این بیانیه را در 30 آوریل 1999 در مرکز« واکر آرت»به مناسبت مرور 14 اثر سینمایی روخوانی ومیان حضار پخش کرد.کپی هایی از این بیانیه درجشنواره کن نیز دست به دست شد.

بیانیه مینه سوتا: حقیقت و واقعیت در سینمای مستند
«آموزه های ظلمت»

1.سینما وریته به رغم این عنوان،عاری از حقیقت است.این سینما به حقیقتی سطحی دست می یابد،حقیقت حسابدارها.

2.یکی از نمایندگان سرشناس سینما وریته به گونه علنی اعلام داشت که حقیقت به سادگی با در دست گرفتن یک دوربین و کوشش صادقانه فراچنگ می آید.او همچون نگهبان شب دادگستری است که دل خوشی ازاین همه قوانین مکتوب و رویه های قانونی ندارد ومی گوید:« من یک قانون بیش تر نمی شناسم.آدم های بد باید به زندان بروند ».متاسفانه تا حد زیادی حق با اوست.

3.سینما وریته واقعیت و حقیقت را درهم می آمیزد و بنابراین آب در هاون می کوبد.با این همه،واقعیت ها گاه قدرت عجیب و غریبی دارند که سبب می شوند حقیقت ذاتی شان باورنکردنی به نظر رسد.

4.واقعیت هنجارآفرینی می کند،و حقیقت روشن گری.

5.در سینما لایه های عمیق تری از حقیقت و چیزهایی چون حقیقت شاعرانه و شورانگیز وجود دارد.این حقیقتی رازآلود و گریزپاست و تنها می توان با ساختن،خیال و سبک پردازی به آن رسید.

6.فیلم سازان سینما وریته همچون جهان گردانی هستند که در ویرانه های واقعیات باستانی عکس می گیرند.

7.جهانگردی گناه است و سفر با پای پیاده فضیلت.

8.هرسال به هنگام بهار آدم های زیادی سواربر ماشین های یخ نوردی بر یخ های نازک دریاچه های مینه سوتا تصادف می کنند و غرق می شوند.به فرماندارجدید ایالت فشار آورده می شود تا قانونی حفاظتی وضع کند.او،کشتی گیر ومحافظ پیشین،برای این درخواست تنها یک پاسخ دارد: « برای حماقت نمی توان قانون وضع کرد»

9.ازاینجاست که کشمکش درمی گیرد.

10.ماه تیره گون است. ازمام طبیعت صدایی برنمی خیزد، اوچیزی به شما نمی گوید، اما سرانجام روزی کوه یخی صدایی درمی کند. وشما به آوای زندگی گوش نمی سپارید.

11.باید سپاس گذار باشیم که جهان فراسوی ما زهرخند بلد نیست.

12.زندگی دراقیانوس ها باید جهنمی واقعی باشد.جهنمی درندشت و بی رحم سرشار ازخطرهمیشگی و بی درنگ. بخش وسیعی از جهنمی که در طی تکامل، برخی گونه ها و ازجمله انسان برآن می خزیدند در قاره کوچکی ازخاک سفت ناپدید گشت که درآن آموزه های ظلمت ادامه دارد.

Werner Herzog, Walker Art Center, Minneapolis, Minnesota April 30, 1999

کوکالرو

کوکالرو،الخاندرو لاندس،2007


گفت و گو با الخاندرو لاندس کارگردان فیلم کوکالرو
فیلمی درباره ایو مورالس
محسن قادری

کوکالرو فیلم مستند الخاندرو لاندس امسال در بخش مستند بیست و پنجمین دوره جشنواره فیلم ساندنس شرکت کرده است.بنا به نوشته بولتن این جشنواره،این فیلم برمحور موضوعاتی چون« ژئوپولیتیک»،« جنبش های مردمی»،« فرهنگ بومی»، و «عزم موثر انسان»استوار است.کوکا لرو(واژه ای به معنای تولیدکننده کوکایین)به زندگی رییس جمهور کنونی بولیوی ایو مورالس می پردازد ومبارزه انتخاباتی پوپولیستی او و رقابت سیاسی دشوار وی برای رسیدن به قدرت را نشان می دهد.مورالس که چهل واندی سال دارد شلوارجین می پوشد و درخانه ای یک خوابه زندگی می کند. او هوگو چاوز رییس جمهور ونزوئلا را« قهرمان»ی می خواند که برای احقاق حق نخستین ساکنان سرزمین بولیوی به مبارزه برخاسته و خواهان قانونی کردن تولیدات کوکایین است.فیلم لاندس در بخش« سینمای جهان:بخش مستند» به نمایش در می آید.

گفت و گو با کارگردان

لطفا از خودتان بگویید...

من در سائوپولوی برزیل به دنیا آمدم و در اکوادور بزرگ شدم.در سال2003 از دانشگاه«براوون» با مدرک اقتصاد سیاسی فارغ التحصیل شدم اما همزمان دروس تاریخ هنر و عکاسی را هم پی می گرفتم.پس از دوره تحصیل کار نوشتن را با روزنامه« میامی هرالد»شروع کردم و درکنار آن در یک برنامه خبرهفتگی که درسراسر امریکای لاتین پخش می شد نیز همکاری می کردم.گرچه کار روزنامه نگاری ام زیاد به درازا نکشید اما در این دوره بود که نخستین بار با شخصیت های فیلم هایم آشنا شدم.در این زمان 25 سال داشتم.

لطفا از« کوکالرو»بگویید و توضیح دهید که فکر اولیه آن از کجا آمد؟

در اوت 2003 هنگامی که درآن برنامه سیاسی همکاری می کردم بولیوی در سرخط اخبارجهان قرار داشت.رییس جمهور کشور« گونی سانچز دلوزادا» پس از سرکوب اعتراضات خیابانی چپ که به قتل عده زیادی انجامید به امریکا گریخته بود.گونی، ایو مورالس، رهبر اتحادیه کشت کاران کوکایین را مسئول هرج مرج کشور می دانست و او را به سرکردگی کودتا متهم می ساخت.

گونی را به این برنامه دعوت کردیم و همزمان با ماهواره مورالس را نیز دربرنامه شرکت دادیم.یادم است که درآن لحظه از حضورجالب این دو چهره امریکای لاتین یکه خورده بودم: در یک سو یک چهره سفیدپوست را داشتیم که در ایالات متحده امریکا درس خوانده بود و اعتقاد شدیدی به قدرت های بازار داشت و در سوی دیگر یک بومی سرخ پوست و رییس اتحادیه که تحصیلات خاصی نداشت وبه صورتی غریزی امپریالیسم و شیوه زندگی غربی را محکوم می کرد.در سراسر این برنامه چشمم به پرچم چروک خورده دست دوزی بود که پشت سر مورالس از دیوارآویزان بود.روی پرچم با خطی خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود:«رییس جمهور آینده ایو».

لطفا کمی درباره روش فیلم سازی تان توضیح دهید،برای نمونه تاثیر پذیری های تان و اهداف کلی تان از این پروژه.


من کارهای مستند برزیلی « خوائو موریه راسالس»و« ادواردو کوتینهو»را دوست دارم به ویژه آن احساس بشر دوستانه بی غل و غشی که در فیلم هایشان وجود دارد. در نخستین روز فیلم برداری در پی رنگ مایه های خاکستری در مکان های تاریخی فیلم بودم.در پی نشان دادن پیوند نمادین انسان و مکان.

روش یا رویکرد کارم اغلب مبتنی بر عدم مداخله وگاه نیز مشارکت در برخی صحنه ها بود.نمی خواستم هدایت فضای از پیش بی ثباتی چون فراخوان مورالس به انتخابات ریاست جمهوری را بدست گیرم.در عوض،با دوربین روی دست، بدون کاربرد سه پایه یا نورپردازی مصنوعی ویا به کارگیری فیلترهای ویژه کوشیدم صرفا نگرنده باشم.

پیش برد پروژه چگونه بود؟

تصمیم داشتم در اواخر ژوئن 2005 که رییس جمهور موقت بولیوی برای انتخابات اولیه فراخوان داده بود فیلمی درباره مورالس بسازم. ایو مورالس در دور نخست در مکان دوم ایستاد و من با شتاب دست به کار شدم بدون اینکه بدانم چگونه می توانم به جزییات مبارزه انتخاباتی او دست رسی پیدا کنم.

در آغاز اکتبر به همراه« خورخه مانریک برنس»،عکاس ونزوئلایی، و با بودجه محدود یک تهیه کننده مقیم لس آنجلس وارد بولیوی شدم و به سراغ یک عضو گروه ارتباطات موقت مورالس رفتم.فکر نمی کردم که این خانم بداند که ما ایده ای درسطح وسیع داشته باشیم اما او به هر رو به تکاپو افتاد و ما را به دفتر مورالس درستاد انتخاباتی اش برد. ساعت ها منتظر درآنجا نشسته بودیم و به یک تصویر بزرگ رنگ و روغن از مورالس وبه پرچم رنگین کمانی زل زده بودیم که به دیوار آویخته بود.

مورالس با شتاب وارد شد در حالی که کاغذهای زیادی در دست داشت و شلوارجین سیاه رنگ همیشگی اش را به پا داشت. با ورودش همه در دفتر به تکاپو افتادند.من طرح مکتوبم را به او دادم اما قبل از اینکه حرف بیشتری رد و بدل شود به ما گفت که روز بعد ساعت 5صبح در بیرون ستاد حزب ام آ اس(جنبش سوسیالیسم)منتظرش بمانیم.هیچ برخورد رسمی یا تعارف رسمی به نشستن وجود نداشت.او صرفا نگاهی به ما انداخت و «بله»ای غریزی گفت.« بله»ای که ما را ناگزیر به کار واداشت.

چه مشکلات عمده ای در ساخت این فیلم داشتید؟

نخستین مشکل درواقع این بود که من قبلا هیچ فیلمی نساخته بودم حتی فیلم کوتاه.سخت ترین مساله نیز به سربردن لحظات پر دغدغه و تب آلودی بود که کار فیلم سازی در محیط و فضایی موقتی پدید می آورد، فضایی که ناگزیرید در آن با جریان آب شنا کنید.به گمانم حتی در آن لحظه به درستی نمی دانستم که این فیلم به سرانجام می رسد یا نه.

از این جشنواره چه انتظاری دارید واهداف شخصی خودتان از این تجربه چه بوده؟

امیدوارم بتوانم فیلم های خیلی خوبی در این جشنواره ببینم و ببینم دیگران در مورد فیلم من چه می گویند

درباره لحظه ای بگویید که پی بردید فیلم تان به جشنواره ساندنس راه یافته، در آن لحظه کجا بودید و واکنش تان چه بود؟

در ان لحظه زیاد سر حال نبودم و در اتاق تدوین در بوینس آیرس بودم.چند لحظه بعد،من و تدوین گرم به رستورانی دریایی در نزدیکی محل کارمان رفتیم و با آدم های زیادی که نمی شناختیم تا توانستیم خوردیم و نوشیدیم، آدم هایی که خیلی از آنها اسم ساندنس را هم نشنیده بودند.روز خیلی خوبی بود.

یک یا دو مورد از برنامه هایی که برای سال آینده دارید را بیان کنید

دسترسی به سینما در بولیوی محدود است .قصد دارم بعد از جشنواره فیلمم را به برخی از نقاط دورافتاده ای ببرم که که در طی مبارزه انتخاباتی از آنها دیدن کرده بودیم، به ویژه جنگل « ال چاپاره» که مامن هزاران هکتار کشتزارهای کوکایین است و مکان اصلی فیلم محسوب می شود.

شاید برای فیلم به زبان های محلی« کچوا» و« آیمارا» زیرنویس درست کنیم و مکان های موقتی برای نمایش فیلم برپا کنیم و فیلم را به مردمی نشان دهیم که تمام زندگی شان به سینما نرفته اند.