۸/۲۱/۱۳۸۸

گفت وگوهای کوتاه درباره سینما وتئاتر

پازولینی و نی نتو داوولی،1975

گفت وگوهای کوتاه درباره سینما وتئاتر
پیرپازولینی/نی نتو داوولی

این برگردان، بخشی از گفت و گوی پیر پائولو پازولینی و نی نتو داوولی بازیگر فیلم های اوست. داوولی کار بازیگری را با نقش بدون گفتاری درفیلم « انجیل به روایت متی » (1964) آغازکرد. سپس در فیلم های دیگر پازولینی چون « پرندگان بزرگ، پرندگان کوچک » (1966) - همراه با توتو، بازیگر کمدی ایتالیایی - ، و در « هزار و یک شب » (1974) بازی کرد. داوولی بیش تر نقش افراد ساده لوح را بازی می کرد. او پس از مرگ پازولینی در1976، به نقش های تلویزیونی رو آورد.


محسن قادری

من در « اتنا » هستم. باران می بارد، برف می بارد، مه کنار می رود، آفتاب می تابد. دوباره باران می بارد، دوباره برف می بارد، دوباره مه کنارمی رود و آفتاب می تابد. من با سه شخصیت فیلمی که باید ساختن آن را آغاز کنم گفت و گوهای کوتاهی که به دنبال می آید را انجام می دهم.

من: سینما چیه، نینه؟
نی نتو داوولی: سینما سینماست.
من: گدار هم همین را می گه، می دونستی؟
نی نتو: گدار آدم باهوشیه.
من: فقط باهوش؟
نی نتو: و آدمی که من ازش خوشم میاد.
من: چرا؟
نی نتو: چون آدمیه که می تونه یکی از رفقام باشه... آدمی که می تونه یکی ازاقوامم باشه... یه آدم ساده...
من: منظورت از آدم ساده چیه؟
نی نتو: یه کارگر که هر روز میره سرِ کار...
من: گدار، کارگر؟
نی نتو: آره، چون من ازش خوشم میاد.
من:فیلم هاش چی؟ از اونها هم خوشت میاد؟
نی نتو: آره، وقتی نگاهشون می کنم خوشم میاد... وقتی تماشاشون می کنم... این فیلم ها... اما اگر منظور این باشه که کاملا درک شون می کنم باید بگم نه. دوست دارم این فیلم ها رونگاه کنم، چون وقتی این فیلم ها رو می بینم انگارخودش رو می بینم.
من: بسیارخوب، سینما سینماست. تئاتر چی؟ تئاتر چیه؟
نی نتو: تئاتر، تئاتره. از نظر من همه چیز ساده است.
من: یک آدم واقعی چه تفاوتی با آدم نشون داده شده در سینما یا تئاتر داره؟
نی نتو: هیچی، هیچ تفاوتی.
من: پس واقعیتِ سینما وتئاتر یک چیزه؟
نی نتو: یک جورهایی آره... یه چیزه... فقط در واقعیت، شما این آدم رو با گوشت و استخوان می بینی ولی درسینما اون رو روی پرده و در تئاتر روی صحنه می بینی.
من: حالا خودِ تو... تو یک پسر واقعی هستی، یک بازیگر سینما و حالا هم یک بازیگر تئاتر. در کدام یک از این شکل ها خودت را واقعی تر می بینی؟
نی نتو: در تئاتر.
من: (من همیشه بهت می گفتم) خوب چرا؟
نی نتو: چون که در تئاتر مثل سینما نیست که یک عمل نمی دانم چند بار تمرین بشه. شما در تئاتر همینکه روی صحنه رفتی مسائل خودش پشت سرهم دنبال میشه.
من: خوب تو خودت رو در قهوه خانه کوچک میدان « پره نستینو » یا در خیابان « آکوا بولیکانته » بیشتر « نی نتو » حس می کنی یا روی صحنه؟
نی نتو: راستش فرق نمی کنه. بازهم صحنه است.
من: یعنی کل دنیا صحنه تئاتره؟
نی نتو: خوب چرا که نه؟ بهترینش هم هست! دنیا تئاتر نیست؟ پس چیه؟
من: بسیارخوب، درفیلمی که قراراست با تو بسازیم 
دوست داری پلان سکانس های طولانی بگیرم؟
نی نتو: خوب این بهتره...
من: ولی من برعکس یک اتفاق رو به چندین سکانس و در نماهای درشت، نماهای امریکایی، و نماهای گروهی تکه تکه می کنم. به این معنا که هر حالت یا حرکت را اگر بشه این طور گفت در یک نمای واحد گلچین می کنم. به نظر تو چرا من به این شکل عمل می کنم؟
نی نتو: خوب تو مطمئنا این کار رو نمی کنی که فیلم پُر بشه... تو اینکار رو می کنی تا مسائل واقعی تر بشه.
من: پس آیا اتفاق های واقعی تر همانطور که خودت هم قبلا گفتی آنهایی نیستند که پیوستگی دارند، یعنی اتفاق های واقعیت یا تئاتر؟
نی نتو: پوف! تو مسائل رو زیادی برای من پیچیده می کنی...
من: آیا ازعنوان فیلمی که قراره بسازیم، «خوکدانی»، خوشت میاد؟
نی نتو: آره، خوشم میاد چون می دونم قصه اش چیه، برای همین خوشم میاد.
من: فاشیست ها و امثال آنها خیلی به این عنوان می خندند، آنها از هر فرصتی استفاده می کنند تا درباره اش جوک بسازند، بدون کم ترین شرمی...
نی نتو: خوب چرا، آخه چرا مسخره می کنن؟ سر آخر اونها هستند که کارشون ساخته است.
من: چطور مگه؟
نی نتو: چون  وقتی به خودشون میان که دیگه جایی برای خنده نمومده.

Dialogues entre Pier Paolo Pasolini et Ninetto Davoli

عنوان اصلی این مطلب
Petits Dialogues sur le cinéma et le théâtre

برگرفته از
Tempo Illustrato,23 novembre 1968. Repris in Il Caos, 1979

۸/۱۸/۱۳۸۸

هانری استورک درباره سینمای خاموش

هانری استورک با نوه اش پیر دوهوش و ویرجینیا لیرنز


هانری استورک درباره سینمای خاموش

باید اذعان کنم که نسبت به سال های دهه بیست که ضمن آن سینما به خاطر جادوی تصاویر یا به گفته ابل گانس به خاطر موسیقی تصاویر به زبانی جهانی بدل شد احساس دلتنگی می کنم.

سینمای خاموش فرم های روایی تمام عیار و فنون فیلم برداری برجسته ای را به تثبیت رساند. می توان گفت که در دوره سینمای خاموش یک ناشنوا می توانست حرف های یک لال را بشنود و اوج این هنر، ساختن فیلم بدون به کارگیری هرگونه میان نویس بود.

من بخشی ازنسل فیلم سازان جوان پایان دهه بیست بودم که دوره گذار دردبار ازسینمای خاموش به گویا را سپری می کرد. می بایست بی درنگ سازگار می شدید. فیلم من با نام « تصاویراوستاند » (1) که در میانه 1929 تا 1930 فیلم برداری شده هنوز هم کاملا بصری است (می گویند که این فیلم به موسیقی نزدیک است). به هر رو، این فیلمی است که از نظر صدا هیچ راه حلی برای آن وجود ندارد. این فیلم هیچ موسیقی ای را تاب نمی آورد، هیچ موسیقی ای به تصاویرآن نمی چسپد، و هرچیزی چون نوفه ها یا گفتار به آن افزوده شود به نوعی شعر بصری ای که از آن برمی تراود را نابود خواهد کرد.

فیلم « عشق و عاشقی در ساحل » (2)، که در 1931 فیلم برداری شده نیز در بنیاد فیلمی خاموش است که تنها مقداری نوفه در خود دارد که درخدمت شوخی های صوتی فیلم هستند تا صدای حاکم. این فیلم موسیقی تازه وهوشمندانه مانوئل روزنتال و چند کلمه کوتاه زیرنویس را در خود دارد که به درک داستان کمک می کنند و درطی ضبط موسیقی بیان شده اند. درواقع، درآن دوره هم آمیزی صدا وجود نداشت.

تک عکسی از فیلم« تنگدستی دربوریناژ »، ساخته
هانری استورک
و یوریس ایونز، 1933

« تنگدستی در بوریناژ » (3) که من و ایونز در 1933 ساختیم فیلمی کاملا صامت بود که میان نویس ها در لابه لای آن برش می خورد. این کار تاثیری قوی داشت. میان نویس ها ریتم ایجاد می کردند و افزون بر آگاهی رسانی به تصاویر معنا می بخشیدند، تصاویری که حساسیت برمی انگیختند.

در آغاز ده شصت به منظور تسهیل پخش این فیلم میان نویس ها جای خود را به گفتار متن دادند. یافتن لحن درست و فضاسازی ای به همان موثری میان نویس ها بسیار دشوار بود هرچند که گفتارمتن، درست همان میان نویس ها را به کار گرفته بود.

ازاین گدشته، در زمان ساخت فیلم من و ایونزمی خواستیم از برتولد برشت درخواست کنیم که برای آن پیش درآمد بنویسد و از هانس آیزلر برای آن که برایش موسیقی بسازد. به هررو، آیزلرآمده بود موسیقی « سرزمین های تازه » (4)، فیلم ایونز درباره زویدرزی را بسازد. اما شرایط و اوضاع و احوال آن دوره (سوزاندن کتاب های برشت در برلین در همین سال و فرار او به فنلاند) و نبود امکانات مانع انجام این کارها شد. این اواخر، 
لوتارپروکس، مورخ آلمانی سینما ازیکی ازشاگردان قدیمی آیزلر به نام آندره آزری یل دعوت کرد تا برای « تنگدستی در بوریناژ » موسیقی بنویسد.

بی شک، پس ازاین همه سال این فیلم سویه متهم کننده خود را از دست داده و به سندی تاریخی درباره یک موقعیت شورش گرانه تبدیل شده است. همراهی این فیلم با موسیقی آزری یل - موسیقی ای با کیفیت عالی وکاملا به سبک آیزلر - به این فیلم حس هیجان انقلابی می دهد. این امرلطمه ای به فیلم نمی زند اما شاید وجه عمیق وانکارناپذیر این سند را ازمیان ببرد.

این فیلم، نمونه خوبی ازچگونگی سوق دادن یک سند به سوی هجونامه ای شاعرانه است. آیا این نکته باورپذیری این فیلم را ازمیان می برد یا به عکس احساسات تماشاگر را برمی انگیزد؟ به هر رو، می دانم که ایونز در این باره نظر مساعدی نداشت.

درهمین باره دوست دارم این نکته را بیفزایم که درسال های دهه 1930 ضعف مستند اساسا باند صدای آن بود. امروزه هنگامی که مستندی از این دوره می بینیم تنها تصویر است که پایدار و موفق مانده وزیبایی، جاذبه، توازن، حقیقت و ژرفای خود را حفظ کرده است. در آغازپیدایش صدا ما به اشتباهی معکوس درافتادیم. ما فکر می کردیم که تصاویر به پشتیبانی نیازدارند و می بایست تاثیرشان با نوعی تفسیر ادبی یا موسیقایی تقویت شود. اما هرگز نمی توانستیم به لحن طبیعی برسیم، زبانی که به کارمی بردیم تصاویر را تغذیه نمی کرد. فکرمی کردیم که به کارگیری سکوت کار نادرستی است و کاربرد نوفه ها را مبتذل، معمولی و فاقد حالت بیانی، قدرت و رنگ می دانستیم. 
ما درپی صدای تئاتری نبودیم، صدایی به اصطلاح خداگونه همچون صدای گوینده های خبربا آن حالات خواب آورشان. در واکنش به این موضوع، پیش می آمد که صدایی کاملا مصنوعی وبه ظاهر شاعرانه با رنگ ولعابی از ادبیات نادرست را به کارببریم. زمان زیادی صرف می کردیم که صدا را برفیلم غالب کنیم و جاذبه سکوت، رنگ صداو... را درک کنیم.

با کنارنهادن ونفی سینمای خاموش، فراموش کرده بودیم که تماشاگران به نوعی قابلیت در درک تصاویر دست یافته اند. ازاین دید، لازم است به گونه گذارا یادآوری شود که در سال های گذشته این قابلیت به گونه بسیار خارق العاده ای تکامل یافته و نادیده گرفتن گسترده قواعد زمان و مکان و فرایندهای روایی که سال ها تابو بودند برای نسل های جدید به چیزهای آشنایی تبدیل شده اند. اما این نسل ها نیزاز جاذبه وزیبایی سینمای خاموش آگاهند.

ژان روش چندی پیش نسخه بسیار خوبی از نانوک را با 16 فریم در ثانیه و بدون هیچ صدایی به نمایش درآورد. فیلم در سکوتی ژرف ازسوی دانش جویانی که به تماشای آن نشسته بودند درک شد، دانشجویانی که سالن بزرگ موزه انسان شناسی پاریس را پر گرده بودند و این سئانسی از یاد نرفتنی بود.

1.
Images d'Ostende

2.
Idylle à la plage

3.
Misère au Borinage

4.
Nouvelles terres

همپیوند

سازنده مستند،بیننده مستند

سینمای مستند بلژیک

ازیافته علمی تا زایش رسانه نو


برگرفته ازFonds Henri Storck

۸/۱۱/۱۳۸۸

چه کسی والتر بنیامین را کشت؟

ایستگاه قطار پوربو، شمال کاتالان، اسپانیا

چه کسی والتر بنیامین را کشت؟
مستندی از داوید مائواس


- والتربنیامین چهره رازآلودی درتاریخ است.

- اوفیلسوفی غائی و در حاشیه است.

- چیزی که کم داشت روادید خروج ازفرانسه بود. به همین دلیل ناگزیز ازعبورغیرقانونی از مرز شده بود.

- او هرگز فکرنمی کرد که از چاله به چاه بیفتد.

- چیزی که قطعی است این است که پلیس همه تازه واردها به « پوربو » را دقیق کنترل می کرد... آنها باید بازرسی می شدند.

- خودکشی او را رد می کردند. پرسیدم « آیا خودکشی کرد؟ » و آنها می گفتند « خودکشی؟ نه! ».

- کسی که تصمیم می گیرد شبانه خودکشی کند و ده پانزده تا یا بیست تا قرص مورفین می خورد احتملا نمی تواند آدمی منطقی باشد.

- در امتداد خیابان رو به هتل... مو به تنم سیخ می شود.

- نازی ها در« پوربو »؟... نه! نه! .

- این حادثه پر از نکات مبهم است.

- ما حتی یک مدرک هم از این خودکشی نداریم.

- به خاک سپردن کسی که خودکشی کرده در گورستان کاتولیک غیرقابل تصور است. تاکید می کنم، غیرقابل تصور!

- فکر می کنید مردم هنوز هم از حرف زدن در این باره ترس دارند؟

چه کسی والتر بنیامین را کشت؟
فیلمی از داوید مائواس
2007

پیرنگ

والتر بنیامین در سپتامبر 1940 پس ازهفت سال تبعید درکوششی نومیدانه از کوه های پیرنه می گذرد تا ازدست نیروهای نازی بگریزد. برپایه روایت رسمی وی به این منظور مرزفرانسه اسپانیا را با موفقیت پشت سرمی گذارد اما با رسیدن به شهرکوچک پوربو در کاتالان تغیری ناگهانی در بندهای قانون ورود او به اسپانیا را به دشواری رو به رو می سازد و او ناگزیر شب را درهتلی محلی زیر نظر سه نگهبان می گذراند که دستور داشتند صبح روز بعد او را به فرانسه برگردانند. بنجامین در اوج نومیدی با خوردن شمار زیادی قرص مورفین به زندگی خود پایان می دهد. اما دکتر محلی مرگ او را طبیعی اعلام می کند و بنیامین با نامی جعلی بر پایه آیین کاتولیک در گورستان شهر به خاک سپرده می شود. آیا پزشک او برخی دلایل پنهان مرگش را نادیده گرفته بود؟ آیا براستی تغییری در قانون رخ داده بود؟ آیا والتربنیامین می دانسته که پوربو شهری هوادار فرانسه است؛ کشوری که عملا به اشغال نیروهای نازی درآمده بود؟

« چه کسی والتر بنیامین را کشت؟ » در پی پاسخ به شرایط مبهم مرگ والتر بنیامین است. فیلم در همین حال تصویری از این شهر مرزی همچون شاهد ثابت حمله، اعدام وامیدهای واهی به دست می دهد. این مستند نه تنها بازسازی یک مرگ که همچنین تصویر زنده ای از صحنه های یک جنایت است.

شخصیت محوری فیلم

والتر بنیامین یکی از بزرگ ترین اندیشمندان سده بیستم درپانزدهم ژوییه 1892 در شهر برلین زاده شد. او آفریننده حجمی از آثارفکری نامعمول و دسته بندی ناپذیر در زمینه ترجمه و پژوهش تاریخی، زبان شناختی وهنری است. بنجامین در آغاز دهه 1930 در گریز از دشواری های برآمده از رژیم ناسیونال سوسیالیست آلمان این کشور را ترک می کند و ساکن پاریس می شود و از اینجا به دانمارک و اسپانیا سفر می کند. در سال 1939 ملیت آلمانی اش را از دست می دهد اما این نیز مانع آن نیست که دو ماه در اردوگاه خارجیان در بند نیفتد. در تابستان 1940 در پی فرارسیدن نیروهای اشغال گر آلمان از پاریس می گریزد و شش هفته در شهر « لورد » پنهان می شود. هرچند موفق به گرفتن روادید امریکا شده اما هرگز به مارسی نمی رسد تا از آنجا کشتی بگیرد. بنیامین واپسین بار پس از فرار از فرانسه 
در 25 سپتامبر به گونه غیرقانونی پا به خاک اسپانیا می گذارد تا خود را به لیسبون برساند و از آنجا برای رفتن به امریکا کشتی بگیرد. با همه این کوشش ها بیست و چهار ساعت پس از رسیدن به اسپانیا در شرایط مرموزی در اتاق مهمانخانه ای درشهر مرزی پوربو می میرد.

73min, Spain, Germany, Netherlands


Who killed Walter Benjamin
a documentary Film by David Mauas

آنونس فیلم،یوتیوب

۷/۱۰/۱۳۸۸

گرگ


گرگ، نیکلا ونیه، فرانسه، 2009

گرگ
فیلمی از نیکولا ونیه

سرگئی از مردمان «ِ اوِن » است، دامداران کوچ رو کوهای سیبری شرقی که گوزن پرورش می دهند. سرگئی در شانزده سالگی نگهبان گله بزرگ طایفه « باتاگایی » نام گرفته است. این طایفه که رییس اش کسی جز پدر وی نیست از چهار خانوار و 3000 راس گوزنی تشکیل شده که آنها را در گذر فصل ها از این چراگاه به چراگاه دیگر می برند. دراین چشم انداز پرگستره، گرگ مهمانی ناخوانده و تهدیدی همیشگی برای گوزن هایی است که تنها دارایی و مایه مباهات قوم «ِ اِون » به شمار می روند. سرگئی از همان روزهای نخست کودکی آموخته بود که چگونه گرگ ها را به دام اندازد و بی رحمانه با آنها بستیزد. تا آنکه یک روز برخورد او با یک ماده گرگ و چهار توله دوست داشتنی اش دگرگونی ای در نگرش های او پدید می آورد...

« گرگ » مستندی داستانی است که نیکلا ونیه فیلم ساز طبیعت گرای فرانسوی برپایه رمانی به همین نام ساخته است. او درباره فرایند تبدیل رمان به فیلم چنین می نویسد:

« نگارش این رمان را در بازگشت از سفر سیبری آغاز کردم. به تدریج که داستان در زیر قلم ام جان می گرفت می دیدم که تصاویر زنجیره وار به هم پیوند می خورند. خیلی زود به فکر افتادم که صحنه ها را به تصویر در آورم و تصمیم گرفتم که این داستان را موضوع فیلم بعدی ام قرار دهم.

برای تبدیل رمان به فیلم چندین مرحله بسیارمهم وجود دارد. مرحله نخست پاره پاره کردن داستان در سکانس هاست که به آن سناریو گفته می شود. سناریو اقتباسی از رمان است. برای انجام این کار بسیاری ازصحنه های کتاب حذف شدند. این کار دشواری است. باید میان صحنه های شب و روز ریتم ایجاد کرد؛ کمی همانند یک اثر موسیقی یا همچون دریا با لحظات آرام وتوفانی اش ».

کارگردان فیلم

نیکولا ونیه مسافر سرما، نویسنده و کارگردان فرانسوی در سال 1962 زاده شد. بیست ساله بود که سفر در دشت های پرگستره « لاپونی » در شمال شبه جزیره اسکاندیناوی را با پای پیاده آغاز کرد. سال بعد با یک قایق پارویی راهی سفری به Grand Nord (= شمال بزرگ) کِبِک در کانادا شد تا ردپایی از سرخپوستان کوهستان بیابد. سفر دیگر او به کمک سورتمه سگ بند انجام شد. این ماجراجویی موضوع نخستین کتاب اش در 1984 با نام « شمال بزرگ » و نخستین فیلم اش « دونده جنگل ها » بود. از آن پس وی از سفر به قلمروهای پهناور و یخ بسته شمال کانادا دست برنداشته است. سفرهایی با شرایط آب و هوایی گوناگون در طی دوره هایی که می توانند تا 18 ماه به درازا بکشند.

نیکلا ونیه در سال 1993 با یک خانواده کوچ رو «ِ اِون » و پرورش دهنده گوزن در بخش قطبی سیبری به زندگی پرداخت. او زمستان سال بعد را به همراه زنان و کودکان در کلبه ای چوبی که در ناحیه « یوکون » ساخته شده بود گذراند. این موقعیت مناسبی برای ساخت نخستین فیلم بلندش « کودک برف ها » بود. او در سال 1999 « ادیسه سفید » را در کانادا ساخت که برابر با 8600 کیلومتر در کمتر از 100 روز سورتمه نوردی بود.

ماجراجوی های زندگی اش به وی امکان انتشار بیش از بیست کتاب را داده اند که دربرگیرنده دو کتاب کودک، دو رمان و ساخت فیلم های بسیاری بوده که سه تای آنها در سالن های سینما به نمایش درآمده اند. همزمان با این کوشش ها، نیکلا ونیه در سال 2000 انجمن « صندلی های غلتان » را بنیاد نهاد تا به افراد معلول امکان به کارگیری سورتمه های سگ بند را بدهد. د رنوردیدن گستره های بکر و باشکوه شمالِ بزرگ در طی بیش از سی سال وی را برآن داشته تا مشاهده های خود را با دیگران سهیم سازد و همچنین پیرامون ارزش های نهفته در این نقاط به تلاش برآید. وی در پی برآوردن دینی است که طبیعت به گردن وی دارد. او برای
کمک به طبیعت می خواهد طرح های فیلم سازی، سفر و نگارش کتاب های خود را درهمین مسیر ادامه کند.

نیکلا ونیه فیلم گرگ را پس از 6 ماه زندگی درسیبری شرقی در شرایط آب وهوایی بسیار سخت ساخت.

فیلم شناسی

فیلم نامه نویس و کارگردان
2006: « ادیسه سیبری »
2004: « آخرین دام گستر »، فیلم داستانی بلند.
2004: « سگ های برف ».
1999:« ادیسه سفید».
1995: « کودک برف ها ».
1992: « مسافر سرما ».
1987: « کاروان »، « رودخانه های گشوده »، « سهم آب ».
1985: « دونده جنگل ها ».


نیکلا ونیه و گرگ ها

نیکلا ونیه درباره دلبستگی خود به گرگ ها چنین می نویسد:

« دیدن هرچه بیش تر گرگ ها »: اگرهمه هدف زندگی ام این بود نمی توانستم به خوبی از عهده انجام آن برآیم. در طی بیست و پنج سال از بیش تر سرزمین هایی که جمعیت گرگ های مهم تری دارند دیدن کرده ام: کانادا، آلاسکا، سیبری، لاپونی.

سفر با یک یک گله سگ بسته به سورتمه بهترین « وسیله دیدن گرگ ها »است. با رخنه کردن در قلمرو گرگ ها کم کم پیدایشان می شود و نزدیک و نزدیک تر می شوند. گرگ ها در حضور آدم ها به سگ ها حمله نمی کنند بلکه تنها خودی نشان می دهند. کمی دور و بر چادر می چرخند و از دور نگاه می کنند. گرگ ها بدین گونه ما را در طی چندین روز دنبال می کردند و با ایستادن ما آنها نیز می ایستادند... اما سوای حمل اسلحه انگار از خطر بالقوه ای که ما معرف آن بودیم آگاه بودند.

گرگ های زیادی دیده ام: تنها، دوتایی، گله ای. این شانس را داشتم که آنها را درحال کشمکش، در حال درگیر شدن، بازی کردن، شکار و ماهیگیری ببینم. به یک دسته توله گرگ زیر نگاه مراقب ماده گرگی که به حضور روزانه من عادت کرده بود نزدیک شدم. اغلب زوزه های شان را تقلید می کردم و آنها جوابم می دادند.

گرگ ها هیچگاه این قدر در « داستان » من حاضر نبوده اند که زمانی که طی یک سال با دامداران «ِ اِون » در کوه های نواحی قطب شمال سیبری گذراندم. با این مردمان پرافتخار و آزادمنش که با طبیعت پیوندی گسست ناپذیر دارند و سرشار از احترام و آگاهی هستند توانستم شناخت خود از « شمال بزرگ » و گرگ ها را افزایش دهم. من آنها را در داستانی در کنار یکدیگر به تصویر می کشم؛ داستانی درباره احساسات عمیقی که آنها را به جنب و جوش درمی آورد و عشقی که به من مسافر نشان می دهند تا این نمادهای فوق العاده حیات وحش را دنبال کنم ».

فیلم را شرکت MC4 تهیه کرده و شرکت پاته آن را از تاریخ نهم دسامبر 2009 در سینماهای فرانسه پخش خواهد کرد.

وبسایت های فرانسوی زبان

وبسایت رسمی فیلم

درباره زندگی وکارهای نیکلا ونیه

وبسایت نیکلا ونیه

گفت وگوی ویدیویی نیکلا ونیه درباره خود و کارهایش

Loup, un film de Nicolas VANIER

۶/۲۶/۱۳۸۸

زندگی دیوانه وار

لاویدا لوکا، کریستیان پوودا، 2008، فرانسه

زندگی دیوانه وار

فیلمی ازکریستیان پوودا،مستندساز، عکاس و روزنامه نگاری که بخش زیادی از زندگی خود را صرف به تصویر کشیدن باندهای خیابانی السالوادور کرد و سرانجام خود نیز قربانی یکی از همین باندهای خشونت شد.

کریستیان پوودا مستندساز و عکاس فرانسوی اسپانیایی که بسیاری ازسال های زندگی خود را صرف مستند ساختن خشونت و درد و رنج های یک باند خیابانی السالوادور کرده بود پس از دیدار از محله ای تحت تسلط یک باند خطرناک این کشور کشته شد. پلیس گفته است که یک عضو باند « مارا 18 » را که مظنون به قتل کریستیان پوودا است روز پنج شنبه دستگیر کرده است. کریستیان پوودا که کارمستند سازی و عکاسی اجتماعی را همزمان باهم انجام می داد درآخرین فیلم خود نگاهی نزدیک به زندگی خشونت بار اعضا باندی دارد که پس از گذراندن دوران محکومیت در زندان های ایالات متحد به این کشور امریکای مرکزی برگردانده شده اند. اسکار نویلا راموس بازرس پلیس السالوادور گفته است که مظنون به قتل در شمال سان سالوادور پایتخت کشور زندانی است اما وی جزییات این دستگیری را مشخص نساخت تا به گفته وی در روند تحقیقات خللی ایجاد نشود.

جسد پوودای 53 ساله روز چهارشنبه 2 سپتامبر 2009 درون اتومبیلی در منطقه روستایی « توناتاپکه » در شمال سان سالوادوریافت شد. وی با گلوله به قتل رسیده بود. فیلم ساز در روز مرگ خود بیرون رفته بود تا از منطقه « سویاپانگو » در بیرون پایتخت که تحت تسلط باندی خیابانی است دیدن کند و با زنان عضو این باند برای روزنامه نگاران یک مجله مد فرانسوی مصاحبه کند. او پیش از بیرون رفتن دراین باره با عکاس خبرگزاری اسوشیتدپرس صحبت کرده بود.

خشونت دسته های خیابانی در کشور فقیر السالوادور عامل شمار بالای جرم و جنایت در امریکای لاتین است. پوودا عملا با اعضای باند « مارا 18 » زندگی می کرد تا فیلم مستند خود « لاویدا لوکا » (1) را بسازد که برخی از موضوعات آن چگونگی عضویت در این باند خیابانی، مصرف مواد مخدر، مراسم خالکوبی و خاکسپاری اعضای آن است. نسخه های غیرمجاز این فیلم هم اکنون در خیابان های سان سالوادور به فروش می رسد و حتی خود مردم السالوادور نیز این مستند را نگاهی حیرت آور به زندگی دسته های خیابانی می دانند.

برنار کوشنر وزیر امور خارجه فرانسه با ستودن کار جسورانه پوودا وی را « روزنامه نگاری قابل احترام وفردی حرفه ای که هیچ گاه در انجام خطرات بزرگ به نام آزادی آگاهی رسانی تردید نداشت » نامید.

کریستیان پوودا درکنار موضوعات فیلم خود

پوودا در ماه آوریل گذشته به لس آنجلس تایمز گفته بود که با وجود صحنه های مصرف مواد مخدر، تیراندازی ها، کتک کاری ها و خشونتی که وی در فیلم خود به ثبت رسانده او با بسیاری از اعضا این دسته خیابانی که وی آنها را « قربانیان جامعه » می خواند همدلی دارد. اوگفته بود  که « آنها با آنکه می توانند بسیار وحشی باشند اما بر قول خود استوارند. این باندها سازمان های بسیار ساختارمندی هستند و از تصمیم های باند سرپیچی نمی کنند. من از زمانی که پی به این موضوع بردم مشکلی نداشتم ».

پوودا از هنگام درگرفتن جنگ داخلی در السالوادور درسال 1980 زندگی و کار در این کشور را آغاز کرده بود. آلن مینگام عضو خبرنگاران بدون مرز و دوست پوودا درباره او گفته است که وی بدون آنکه جهت گیری خاصی داشته باشد می توانست با موضوعات خود رو در رو و همراه شود.

کریستیان پوودا فرزند یکی ازجمهوری خواهانی که در هنگام جنگ داخلی اسپانیا به فرانسه پناهنده شده بودند در شیلی در دوره دیکتاتوری پینوشه وهمچنین در سال های دهه 1980 در نیکاراگوئه به هنگام جنگ داخلی این کشور به کار روزنامه نگاری پرداخته بود. او در گذر سی سال فعالیت خود با نشریات زیادی چون تایم و نیوزویک، پاری مچ و فیگارو همکاری کرده و از کشورهای امریکای لاتین، ایران، عراق، سیرالئون و فیلیپین گزارش تهیه کرده بود.

به عقیده آلن مینگام « باورهای انسان گرایانه او با توان حرفه ای بسیاری درآمیخته بود ».

برگردان آزاد از هافینگتون پست

1. La Vida Loca
زندگی دیوانه وار. مستندی درباره تنهایی مطلق انسان.

لاویدا لوکا مستند کریستیان پوودا در 30 سپتامبر در سینماهای فرانسه به نمایش درمی آید.

پایگاه آگاهی رسانی فیلم

آنونس فیلم (یوتیوب)

Christian Poveda
کریستیان پووِدا

۶/۲۵/۱۳۸۸

جنگ دنیاها

روی جلد فایل صوتی برنامه جنگ دنیاها
با اجرای ارسون ولز
ودیگر گفت و گوهای منتشر شده
درباره آن،
22 فوریه 2008



جنگ دنیاها
محسن قادری

در سی ام اکتبر1938 درشب هالووین ارسون ولز جوان برای اجرای بخشی از مجموعه برنامه های « زنده مرکوری تئاتر » (1) در شبکه رادیویی امریکایی سی بی اس (CBS) به سر می برد. ولز خواندن اقتباس خود از رمان « جنگ دنیاها » نوشته اچ. جی. ولز را آغاز کرد. او فضای برنامه را پیشاپیش به گونه ای آماده ساخته بود تا به شش ملیون شنونده امریکایی خود بگوید که روایتی که در پی می آید چیزی جز داستان نیست اما تلاش اش بیهوده بود.

ولز در ادامه برنامه ورود مریخی ها بر روی زمین و آغاز جنگ با موجودات فرازمینی را به شنوندگان خوداعلام کرد. روایت او که واقع گرایی بسیاری را درخود نهفته بود و به شیوه اول شخص بیان می شد به گونه ای بود که در اندک زمان ترس و هراس را بر سراسر امریکا مستولی ساخت. شنوندگان برنامه باور کرده بودند که ارتش های مریخی به زمین آمده اند تا ارتش های زمینی به ویژه در انگلستان را دستخوش اصلاحاتی کنند و همچنین به این باور رسیده بودند که پایان جهان نزدیک شده است.

درپی این« پدیده خارق العاده شیزوفرنی جمعی » (تعبیر آندره بازن منتقد فرانسوی) ارتش امریکا ظرف چند ساعت خود را آماده جنگ ساخت چرا که مردم با وحشت و هراس به کلانتری ها و پادگان های نظامی کشور تلفن می زدند.

ارسون ولز بدون آنکه بداند مبدع برنامه زنده یا به عبارتی « رادیوواقعیت » شده بود. در فردای این رخداد هولیوود پیشنهاد کار مهمی به وی داد.

1. Mercury Theatre On The Air

فایل های صوتی برنامه « جنگ دنیاها » در رادیوی CBS به فرانسه و انگلیسی

جنگ دنیاها
(ویکیپدیا)

کلیدواژهای جست و جو

انگلیسی
The War of the Worlds

فرانسوی
La Guerre des Mondes

۶/۱۶/۱۳۸۸

ژان روش،افریقایی سفید


ژان روش در راه رفتن به مراسم بزرگداشت خود در
آوریل 2000 در نیویورک
.
عکس از فرانسواز فوکو
Françoies Foucault



ژان روش،افریقایی سفید
سابین لانژ
محسن قادری


ژان روش افریقا را در سال 1941 کشف کرد. او مهندس 24 ساله ای بود که به افریقا آمده بود تا کارگاهی ساختمانی را در نیجر سرپرستی کند. این آغاز شور و اشتیاقی بود که پایانی نداشت. این مهندس جوان چگونه مردم شناس و عاشق دیوانه این قاره سیاه شد؟

او در 1946 دومین سفرمهم خود را انجام می دهد و سوار بر قایق به پایین دست رودخانه نیجر می رود، سفری از سرچشمه تا دوردست این رودخانه بزرگ. او در روستاها از مردم پرس و جو می کند تا با شیوه زندگی شان آشنا شود و همزمان از آنها فیلم می گیرد.

اتفاقی ساده: سه پایه دوربین اش در رودخانه گم می شود و همین سبب می شود که به مزایای دوربین بر روی شانه پی ببرد: سرعت و جابه جایی. این دست تصاویر که گاه ناقص به نظر می رسند به مهر و نشان تولیدی شیوه نگارش سینمایی او تبدیل شد و همچنین به ویژگی اصلی چیزی که سپس « سینما وریته » خوانده شد.

ژان روش در سال 1946 نخستین دوربین فیلم برداری اش را در یک عتیقه فروشی می خرد: یک دوربین بل اند هاول. او توقفی در « صحرا » را غنیمت می شمرد تا به طرز کار این دوربین پی ببرد. در 1947 نخستین فیلم اش « در سرزمین جادوگران سیاه » (1) به روی پرده می رود. ژان روش یک تعمیرکارغیرحرفه ای است:او در 1951 نخستین ضبط صدا را در فیلم هایش به کمک ضبط صوتی قابل حمل عملی می سازد و این کار را برای همیشه ادامه می دهد. فیلم شناسی او به 150 اثر می رسد.

او که به یک دوربین فیلم برداری « آتون » مجهز است همه جنبه های یک جهان را به شیوه ای ناآشنا بر روی فیلم می آورد: آیین های تسخیر، مراسم خلسه، آیین های خاکسپاری... او یکی از کسانی است که در سال 1953 کمیته فیلم مردم شناسی پاریس را پایه گذاری می کنند.

در سال های 1960 منتقدان چپ بر او خرده می گیرند که تازه کاری برآمده از دوران پس از استعماراست که آیین های ناشناخته را به فیلم درمی آورد. عثمان سم بن نویسنده و فیلم ساز سنگالی به او می گوید: « تو به ما مثل حشرات نگاه می کنی ». در پاریس فیلم هایش ستایش فیلم سازان موج نو را برمی انگیزد.

ژان روش دوران کودکی خود را در کنارچهره های هنرمند، نویسنده و دانشمند گذراند. او مجذوب سورئالست ها و ستاینده آرتور رمبوست. معمول بود که این شاعر می گفت شعر خوب از آخر نوشته می شود. روش به نوبه خود این اصل را در اتاق مونتاژ به کار گرفت. او خود را « یک پسرجوان بسیار شاد » می دانست. او که شناخت مختصری از شکلات ها داشت پس ازصبحانه دو برش شکلات می خورد و هر روز سر ساعت یازده صبح یک لیوان آب پرتقال خنک می نوشید. پس از تماشای فیلم در « فیلمخانه فرانسه » که وی خود یکی از پایه گذاران آن بود دوست داشت یک دوجین صدف بخورد و در همان حال از برج ایفل مکان مورد علاقه اش در پاریس حرف بزند. ژان روش همیشه پیراهنی آبی رنگ به تن می کرد، جوراب های فیروزه ای و کت ملوانی می پوشید. او مردی آراسته وشاعری بود که هنر و علم را به هم پیوند می داد.

او در سال 1932 با جانی ویسمولر تارزان معروف فیلم های پرخرج در استخری در پاریس تمرین شنا می کرد. اما ژان روش برخلاف این شناگر قدیم المپیک که هیچ گاه جنگل هولیوود را رها نکرد شیفته قاره سیاه شد و راه کاملا جداگانه ای در پیش گرفت و صدای افریقاییان را به گوش رساند. او که به پیوندهای انسانی دلبستگی داشت مجذوب افریقا شده بود. ژان روش در فیلم هایش به بحث و جدل می پردازد و اهمیت زیادی به طنزمی دهد که این امر حالت پرتنوعی به فیلم هایش می بخشد. پیگیری و استواری اش چشمگیرند: در کارهای ژان روش نشانی ازگسست سبکی یا تغیرنگرش غیرقابل انتظار وجود ندارد.

باور راسخ او: درک کردن و به فیلم درآوردن دیگری با انتزاعی کردن نظام فکری خود او. فیلم های ژان روش عناصری را در خود دارند که امکان رمزگشایی فرهنگ اروپایی وافریقایی را به اندازه یکسان می دهند و ناقوس مرگ آن نوع فیلم مردم شناسی را به صدا درمی آورند که صرفا بر محورعینیت و مشاهده استوارند. دوربین روش جز جداناپذیر طرح و ساختارفیلمی است، درست همانند داستان، شیوه روایی یا قهرمانان که هریک دارای ویژگی کاملا مشخص هستند. در همه فیلم های اوعینیت نهفته است.

ژان روش متقاعد شده بود که باید زبان کشوری که در آن فیلم ساخته می شود را آموخت. از دید او بازخورد جنبه بنیادی دارد و قهرمانان فیلم هایش را همچون همکاران خالق اثر به شمار می آورد.

این واقعیتی است که ژان روش در دسته بندی های ایدئولوژیک نمی گنجد. از نظر علمی استاد او مارسل گری یول مردم شناس فرانسوی است که کشف کننده فرهنگ دوگون بود. او با برپایی نمایشگاهی فراموش نشدنی در موزه « تروکادرو » در پاریس به شناساندن این فرهنگ کمک کرد. پیش از این نیز نمایشگاهی به یادماندنی و چشمگیر در افریقا در سال های 1930 برپا کرده بود. ژان روش به ویژه دلبسته آیین های خاکسپاری مردمان دوگون و شیوه بازنمایی دنیای بازپسین از سوی ایشان بود. کابرد دوربین بر روی شانه مهر و نشان شیوه نگارش فیلمی ژان روش در جهان شناخته می شود. او همچنین یکی از پیشگامان سینمای مردم شناسی به شمار می رود.

ژان روش در 18 فوریه 2004 ژان در اثر تصادف در نزدکی نیامی پایتخت نیجر در سن 86 سالگی درگذشت. وی به مناسبت جشنواره ای در طی شب با اتومبیل در جاده خاکی رانندگی می کرد که ناگاه اتومبیل اش با کامیونی که بی چراغ می گذشته تصادف شدیدی می کند و در دم جان می سپارد. روش با حضور رییس جمهور نیجر و شخصیت های شناخته شده سیاسی در نیامی به خاک سپرده شد. فیلم ساز هیچگاه به طور دقیق اشاره ای به محل دفن خود نکرده بود. همسرش ژاکلین براین عقیده بود که این دست تقدیر بوده که وی در سرزمین افریقا جان سپرده است و همیجا بوده که آخرین آرام جای خود را یافته است. سه سال بعد ژان روش از افتخاری کم مانند برخوردار شد: وی در چارچوب مراسم خاکسپاری سه روزه ای برپایه آیین دوگون به خاک سپرده شد. به جای جسدش از یک عروسک کاهی استفاده شد. این افتخار که برای اروپایی ها بسیار نامعمول بود نخستین بار نصیب مارسل گری یول شده بود. فیلم ساز آلمانی برند موزبلک مراسم خاکسپاری نامعمول ژان روش را در مستند خود « من یک افریقایی سفید هستم - بدرود ژان روش » به فیلم در آورده است.

1. Au pays des mages noirs

منابع


تکه هایی از مستند 
« من یک افریقایی سفید هستم - بدرود ژان روش »، ساخته برند موزبلک
بخش هایی از مقاله چاپ شده در « مجله فیلم و تی وی کامرامن »، 20 فوریه 2008.
و مشخصا با بهره بردن از زندگی نامه، فیلم شناسی و زندگی نامه ژان روش.

کمیته فیلم مردم شناسی در سال 1953 به کوشش ژان روش و با همکاری انریکو فولکینیونی، مارسل گری یول، آندره لورآگوران، هانری لانگلوآ و کلود لوی استراوس بنیاد نهاده شد.

اصل مقاله دراینجا (فرانسوی)