۱۱/۱۱/۱۳۸۵

سینما چشم


مردی با دوربین فیلم برداری


سینما چشم(کینوک،کینوگلاز)*
بیانیه سینمایی ورتوف،1923
محسن قادری


من چشمم.
چشم مکانیک.
من،ماشین،شما را به تماشای جهانی می برم که
تنها دوربین تواند دید.

از این پس از ایستایی انسانی آزادم.
من در جنبش جاودانم.

به چیزها نزدیک می شوم،از آنها دور می شوم.
برآنها می لغزم،درون شان می روم.
به دهانه اسب تازان نزدیک می شوم.
باهمه شتاب،از آدمیان در می گذرم.
بر یورش سربازان پیشی می جویم،
باهواپیما از جا کنده می شوم،
به پشت می افتم،
به افتادن و برخاستن تن ها
من نیز می افتم و بر می خیزم...

آری این منم، ماشینی با ساز و کارهای درهم و برهم،
که حرکات را یکی از پی دیگری ثبت می کند،
وگرد بر گرد هم می نهد.

و من که از بند زمان و مکان آزادم به هرگوشه جهان
چنان که می خواهم سامان می بخشم.
سویه ام، سویه ادراک تازه جهان است.
من جهانی بر شما می گشایم که نمی شناسید.

-سینمای داستان گو، افیون توده هاست.
مرده باد شهنشهان و شهبانوان بی مرگ پرده فیلم.
زنده باد ثبت پیش روان وپیش تازان،هر روزه روز،در آینه زندگی شان
و سرگرم کارشان!

مرده باد فیلم نگاشت های بورژوازی،

زنده باد زندگی به خودی خود!

-سینمای داستانی سلاحی مرگبار در دستان سرمایه داران است!
با کار انقلابی روزانه، آن را از دست دشمن باز می ستانیم.

-درام های هنری امروز،مرده ریگ های جهان کهن اند.
تلاش ما،برنشاندن بینش های انقلابی بر دست پخت بورژوازی است.

بس است به صحنه بردن حکایت روزان ما،
ما را همینگونه که هستیم،همینگونه به فیلم درآورید.
فیلم نامه،داستانی است برساخته برای ما،برنگاشته داستان نویس.
ما زندگی را پی می گیریم بی حاجت حرف آدمی خوش زبان.

-هریک از ما سر به کار خویش دارد
بی آن که کارش مزاحم کار دیگری باشد.
هدف کینوک ها به فیلم درآوردن شما بی ایجاد مزاحمت برای شماست.

-زنده باد سینما چشم انقلاب!

ما

ما برای جداساختن خود ازخیل سینماگرانی که
انباشت زباله دان ها راگرد می آورند،
برخود نام« کینوک»می نهیم.

«سینمای رئالیست کینوک» و سینمای بنجل فروشان خرده پا را هیچ همانندی نیست.

برای ما سینمای داستان گوی روان شناخت روس-آلمان که ازیادهای کودکانه آگنده است،
چیزی جز اختلال مشاعربه همراه ندارد.
ما فیلم های تئاتری،داستان نگاری شده به سبک کهن و همانند آن ها را،جن زده می شماریم.


-نزدیک شان نشوید!
-بر آنها
چشم بربندید!
-بیم مرگ می رود!
-این فیلم ها واگیرند!

بر این باوریم که هنرسینمای فردا باید بازتاب سینمای امروز باشد.
برای زنده ماندن هنرسینما،می بایست
«سینماتوگرافی»رخت بربندد.
ما می خواهیم به این پایان شتاب بخشیم.

ما مخالف آن چیزهایی هستیم که بسیاری سینمای« سنتز»می خوانند
که هنرهای گونه گون را درهم می آمیزد.

گو که رنگ ها با حوصله برگزیده شوند،
آمیزه رنگ های نژند،رنگی پلشت وبدنما فراچنگ می آورد،
ما نمی توانیم به سفید برسیم.


هنرهای گونه گون براستی آن هنگام یگانگی می یابند،
که از اوج خود بازافتند.

ما سینمایمان را ازهرآنچه درآن رخنه کرده،ازادبیات وتئاتر،پاک می سازیم،
وضرب آهنگی درخور آن بازمی جوییم،
ضرب آهنگی که ازجای دیگرربوده نشده
و ما در حرکت چیزها باز می یابیمش.

ما خواستار زدودن:

آغوش دلربای داستان های عاشقانه،

زهر رمان روان شناختی،

زخم تئاترعاشقانه،

ودوری هرچه بیش تر ازموسیقی هستیم.

با ضرب آهنگ،ارزشیابی،جست و جوی ابزارهای درخور خویش،

به فراخ ترین گستره ها دست می یابیم،

وبه فضایی ره می بریم با چهار بعد،(سه+زمان).
سینما که هنر جنبش است ما را به هیچ رو از توجه بر انسان امروز بازنمی دارد.
نابسامانی و و بی تعادلی انسان ها وماشین ها مایه ننگ ماست.
ما از به فیلم درآوردن انسان ناتوان از مهارتحولات دوری می جوییم.
وازشعر ماشین،به انسان الکتریکی بی چون و چرا ره می بریم.

با برگشودن روح ماشین،محیط کارکارگر،تراکتور کشاورز ولوکوموتیو ماشین چی را دوست خواهیم داشت،

ما انسان وماشین را به هم نزدیک می سازیم.

وآدمیانی نوشکل می دهیم.

این انسان نو،پاک از ناشیگری های وکارآزموده دربرابر تحولات ژرف وظواهر ماشین،
درون مایه بنیادی فیلم های ما خواهد بود.
اوجنب و جوش ارجمند ماشین را بزرگ خواهد داشت.
اومفتون سازوکار است وبی چون و چرا به شگفتی فرایندهای شیمی می گراید،
و شعروسناریوهایی به شیوه الکتریکی و گدازان می نگارد.
اوپی گیرحرکت شهاب سنگ ها،رخدادهای افلاکی و کار پروژکتورهایی است
که چشم هایمان را خیره می دارند.

*«کینوک»(Kinok) واژه نوساخته ورتوف از دو واژه پدید آمده است:«کینو»(Kino)-«سینما»-و«اوکو»(Oko)، پسوندی مشتق که ازفعل،فاعل می سازد.همچنین،«اوکو»واژه کهن روس به معنای «چشم»است.ورتوف درواژه دیگری به جای«کینوک»که البته کم تربه کاربرده-«کینوگلازووتسی»(Kinoglazovtsy)-واژه امروزی «چشم»(Glaz) را به کارمی برد.افزون بر ورتوف،کوفمن،و سِویلووآ دیگر اعضای گروه کینوک ایوان بلیاکوف (فیلم بردار)،پتر زوتوف (فیلم بردار وتدوین گر) و بوریس بارانتسیه ویچ (عضو فنی)بودند.[واژه شناسی برگرفته ازکتاب«ساختارگرایی درفیلم»،تحلیل سینمایی مردی با دوربین فیلم برداری،ولادا پتریک،انتشارات دانشگاه کمبریج،1993.)

۱۱/۰۴/۱۳۸۵

گدار و گروه ژیگا ورتوف



گدار و گروه ژیگا ورتوف
برگرفته از مانیفست، نشریه نوین
محسن قادری


ژان لوک گدار بی شک نخستین چهره سینمایی است که با نگاه به پیوند سینما و رخدادهای مه1968 به ذهن می آید. او از فیلم سازانی است که در این زمینه مورد بحث بسیار قرار گرفته است.گدار با سینمایی که در آن به کار می پرداخت گسست بنیادی یافت و در طی چهار سال هرگونه پیوند تجاری با این سینما را کنار نهاد و همراه با ژان پیر گورن و دیگر مبارزان مائویست، گروه ژیگا ورتوف را بنا نهاد وساخت فیلم های 16 م م را آغاز کرد.

پیوند گدار با رخدادهای مه 1968 تنها منحصر به موضوع فیلم هایش نیست بلکه همچنین دربرگیرنده مشارکتی است که او برای دگرگونی جامعه از راه دگرگون سازی سینما به عمل آورد.اودرپی گسستن از سینمای تجاری و درون مایه های سینمای دوران خود بود.اما پیش از هر چیز باید به مسائلی پرداخت که گدار را به این گسست واداشت.

گدار در سال های دهه 60

گدار همچون بسیاری از فیلم سازان موج نو کار فیلم سازی را با نگاشتن نقد فیلم در کایه دو سینما که بنیان گذارش آندره بازن بود آغاز کرد.او در این دوران بیشتر وقت خود را به دیدن فیلم درفیلمخانه پاریس می گذراند که هانری لانگلوا آن را بنیان نهاده بود.از این رو،وی حتی پیش از آغاز ساخت فیلم پیشاپیش شناخت ارزشمندی از فرهنگ فیلم داشت.

او نیز چون بیش ترفیلم سازان موج نو، سینما را به چالش کشید اما این کار را به روش ویژه خود انجام داد، بدین معنا که اصول و قواعد رایج فیلم نامه نویسی، بازیگری،کاربرد نور،صحنه آرایی،حرکات دوربین،صدا و همانند آنها را در هم شکست.این چالش گرچه در سطحی هنری صورت می گرفت اما سطوح سیاسی نیز دربرداشت.دومین فیلم بلند گدار « سرباز کوچک»(1960) که از جنگ الجزایر سخن می گفت تا سال ها دستخوش سانسور بود.

سرباز کوچک


آنچه که این فیلم به دید می رساند به اندازه نگرش ها به جنگ الجزایر مغشوش و مبهم است.با این فیلم گدارمی خواهد« نگرشی مغشوش از موقعیتی مغشوش»به دست دهد واین نکته را بیان دارد که 80 درصد فرانسویان این دوره حتی نمی دانستند چگونه باید به این جنگ بنگرند.

این نکته به ساخت فیلمی پیچیده انجامیده درباره مصائب و وضعیت روحی مردی با نگرش راست افراطی که دستخوش ملال و ذل مردگی است و از آن سو با نگرش های استقلال طلبان« اف ال ان»(جبهه رهایی ملی) رودر روست.

یکی از درون مایه های بنیادی این فیلم شکنجه است که دراردوگاه های فرانسویان رخ می دهد.شنکنجه گو که غیر مستقیم نشان داده می شود اما به گونه آشکار و بسنده، بیننده را به تامل وامیدارد.همان چیزی که سینما وریته نیز می کوشد به آن دست یازد.


بدین سان، فیلم های گدار تا سال1967به گونه مستقیم سیاسی نیستند اما با پرداختن به موضوعاتی چون فحشا و خشونت و همانند آن، جامعه را به چالش فرامی خوانند.

گدار در این باره در سال1966 می گوید:« من 13 فیلم ساخته ام اما به گمانم صرفا چشم ها را به روی جهان بازکرده ام.فکر می کنم این از آنجا ناشی می شود که من در فرانسه زندگی می کنم.من سفرهای زیادی کرده ام و این اواخر به فکر آنم که از فرانسه بروم و در خارج فیلم بسازم.برای نمونه، درباره بی سوادی در کوبا یا در ویتنام شمالی برای شناخت اندیشه های نو درباره جنگ.گمان می کنم از این پس می توانم با بیان حرف هایم در فیلم های ساخته شده در کوبا و ویتنام، کاری یکسان انجام دهم».

گدار نه به ویتنام نه به کوبا رفت اما درپی رخدادهای سال 1968 و بنیان گذاری گروه ژیگاورتوف، بیش تر فیلم هایش (6 فیلم از 8 فیلم این دوره اش)را در خارج از فرانسه(ایالات متحده،انگلیس،چکسلواکی،ایتالیا و فلسطین)ساخت.


زن چینی یا به تعبیر درست تر به شیوه چینی

گدار با فیلم«زن چینی یا به تعبیر درست تر به شیوه چینی، فیلمی درحال ساخته شدن» که در 1967 نمایش داده شد، یک سال زودتر، خبر از رخدادهای سال 1968 می دهد.

فیلم های گدار« تولیدات تمام شده» نیستند و پایان فیلم هایش، معرف« پایان آغاز» اند.

این فیلم دربرگیرنده دو ویژگی بنیادی سینمای گدار است، خود نقادی و اصل تناقض؛این فیلم همچنین مفهوم« مبارزه همزمان در دو جبهه» را پیش می کشد؛جبهه اجتماعی و جبهه هنری که بیان گر سینمای گدار از سال 1967 تا 1972 است.گدار درپی انقلابی اجتماعی و هنری بود و می خواست به شیوه خاص خود در فرایند انقلابی مشارکت جوید.


«زن چینی...»فیلمی است که آنچه را در سال1968 به وقوع پیوست و همچنین دلیل« شکست» جنبش 1968 را نشان می دهد.

این انقلاب از چشم پنج شخصیت دیده می شود.

در آغاز، ورونیک، دانشجوی دانشگاه «نانتر»معرفی می شود که می خواهد استاد دانشگاه شود. او رهبر گروه «عدن-عربی»و نماینده آشکار«چپ جدید» است که سپس در رخدادهای مه 1968 شرکت می جوید و نقش خشونت در فرآیند انقلاب را می پذیرد.

استدلال های او بیش از آن که تئوریک باشند سطحی اند.او می خواهد همه نظام آموزشی را از نو بنا کند و از این رو فکر می کند برای از صفر شروع کردن همه چیز، می بایست دانشگاه را بست.

و برای از صفر شروع کردن در دنیای هنر، پیشنهاد می دهد که موزه لوور و تئاتر کمدی فرانسز بمباران و با خاک یکسان شوند تا بتوان به نقاشی و هنرهای نمایشی از نو اندیشید.

بازگشت به صفر برای بازسازی جامعه، درون مایه محبوب گدار است چراکه به گفته او برای نابودی و ریشه کن سازی سینمای بورژوا باید در عالم سینما نیز از صفر شروع کرد.

گدار در سراسر فیلم به ما یادآور می شود که در حال دیدن یک فیلم هستیم وما را درجای خودمان به عنوان تماشاگر می نشاند.

بازیگران فیلم، آشکارا احساس می کنند که بازیگر کمدی هستند.

برای لحظه ای فیلم بردار را می بینیم، ودر پایان سکانسی دیگر،خود گدارنمایان می شود و می گوید:«قطع.خیلی خوب بود».

در واقع گدار اصول و قواعد پذیرفته شده سینمای« بورژوا» را دور می ریزد چرا که می خواهد ما را هرچه بیش تر در فیلم مشارکت دهد و آزادمان گذارد تا درباره صحنه های دیده شده تامل کنیم.

ما از تماشاگر کنش پذیر(منفعل)،به تماشاگر کنش مند(فعال) مبدل می شویم.

از دیگر ویژگی های این فیلم این است که گدار صرفا یک بینش«ممکن» را به ما نشان نمی دهد و این امر خود از اینجا ناشی می شود که گدار فیلمش را بر پایه تناقض بنیان می نهد.

این تناقض، خود را درچالش دوعضو گروه« عدن-عربی» نمایان می سازد.

درآغاز، کیریلوف را می بینیم که بر دیوارهای آپارتمانی که به عنوان پایگاه استفاده می شود چنین می نویسد:«هنر سوسیالیست در برست-لیتوسک مرده است»،« حرکت انقلابی تنها در اسارت اقلیت نیست»،او می گوید:« انقلاب بدون بمب، انقلاب نیست» و اینکه«هنر، دیدنی را نمی بیند،نادیدینی را می بیند».

کیریلوف گرایش به خودکشی دارد و کارش با این جمله پایان می پذیرد:« اگر مارکسیسم-لنینیسم وجود داشته باشد بنابراین،هرچیزی ممکن است،پس می توانم خود را بکشم»و بدین سان خودکشی می کند.

هانری در نقطه مقابل کیریلوف است.

او دانشجوی دانشکده اقتصاد است و رویای کار کردن در آلمان دموکراتیک را در سر دارد.او مخالف خشونت است و هوادار آشتی با دشمن(بورژوا)است.

هانری مدافع حرکت سیاسی ای است که اتحاد شوروی در سال های دهه60 به آن تکامل بخشید و درپی« سوسیالیسم اومانیست»است که خشونت را نفی می کند.

از دید او خشونت، نشان گر بانگ مبارزه طبقاتی نیست.او سرانجام،درپی بحث با ورونیک درباره سوء قصدی تروریستی(ترور کاردار فرهنگی شوروی) از گروه بیرون می آید.

بیرون رفتن هانری از گروه و موضع اش ، منطبق با مواضع جبهه ای است که« طرفداران چین» در جریان رخدادهای سال1968 آن را حزب «کمونیست» فرانسه خواندند.

از دیگر نکات فیلم،همبستگی درون گروهی است. بدبختانه این همبستگی چندان نمی پاید وفرجام کار هانری، به خوبی نشان گرنبود همبستگی دراین گروه است.

این نبود همبستگی و همنوایی چیزی است که در سال 1968به چشم رسید و موجب شکست جنبش در این سال شد.

گروه ژیگا ورتوف

گدار در 1968 همراه با گروه مبارزان مائویست،گروه ژیگا ورتوف را بنیان نهاد.

این گروه متشکل از ژان هانری روژه،جوان مبارزی اهل مارسی بود که گدار با او فیلم های « آواهای بریتانیا»و« پراودا» را ساخت.گدار همچنین همراه با ژان پیر گورن فیلم های« باد شرق»،« مبارزات در ایتالیا»،«تا پیروزی»، « ولادیمیر و روزا»، « همه چیز خوب روبه راه است»و« نامه به جین» را ساخت.

آواهای بریتانیا



این گروه از سال 1968 تا 1972 وجود داشت و همه فیلم های ساخته شده درآن 16 م م بودند(جز «همه چیز رو به راه است»).هدف این گروه برون رفت از سینمای تجاری و پخش تجاری بود.

گدار برای نمونه فیلم های خود را به امریکا می برد و در دانشگاه های این کشور نمایش می داد.

اما مشکلی که نگاه ها را به این گروه می کشد،مونتاژ است.

از آنجا که سینما از تصاویر و صدا ساخته شده چگونه می توان این عناصر را برپایه و اساسی انقلابی به کار برد؟

چگونه می بایست به آنها سامان بخشید و رویاروی هم نهاد تا نتیجه نهایی با سینمای بورژوای رایج درتقابل باشد؟چگونه می توان سینمایی سیاسی و مبارز در خدمت طبقه پرولتاریا پدید آورد؟


گدار پاسخ می دهد:

« هنگامی که حزب مردمی درمیان باشد،من نیزبه پخش مردمی اعتقاد می یابم.(...)سینما ابزارحزب است. (...) ما، عجالتا،می گوییم که سینما وظیفه ای ثانوی در انقلاب دارد اما این وظیفه ثانوی در حال حاضر مهم است و تنها کافی است که تبدیل به فعالیتی بنیادی شود.»

نام این گروه از کجا می آید؟گدار به این پرسش در گفت و گویی با کن ای. کارول به سال1970 پاسخ می گوید:

«پرسش: چرا نام گروه ژیگا ورتوف را بر خود نهاده اید؟»

گدار: دو دلیل دارد.دلیل نخست، انتخاب ژیگا ورتوف است،و دلیل دوم انتخاب نام گروه ژیگا ورتوف است.

نام گروه برای بزرگ کردن یک شخص نیست، بلکه برای به اهتزاز درآوردن یک پرچم است، برای اشاره کردن به یک برنامه.

چرا ژیگا ورتوف؟چونکه درآغاز این سده،وی فیلم سازی حقیقتا مارکسیست بوده.او با ساخت فیلم، در انقلاب روسیه مشارکت کرده.وی صرفا فردی انقلابی نبوده.

او هنرمند پیشرویی است که در انقلاب شرکت جسته و به هنرمندی انقلابی در درون این مبارزه تبدیل شده.وی می گوید: وظیفه یک فیلم ساز-کینوکی- ساختن فیلم نیست...-درواقع واژه روسی کینوکی به معنای فیلم ساز نیست بلکه به معنای کارگر سینماست-وظیفه اوساخت فیلم به نام انقلاب پرولتاریای جهانی است».

از این رو گروه ژیگاورتوف، درصدد بر می آیند که سبک و درون مایه های محبوب ورتوف را بازگیرند.

پیش ازهرچیز،این گروه یکی از ایده های بنیادی سینمای ورتوف را بر می گیرد: ورتوف مواد خام را به فیلم در می آورد، او تصاویر و صداها را بدون هیچ دغدغه ای درباره داستان، گرد می آورد.او برای آنکه هریک از این عناصر را درجای خود نهد از بازآرایی آنها به شیوه سنتی پرهیز می کرد و مونتاژسامان گرانه او، نظمی اطمینان بخش به این مواد خام می بخشد.

از دید ژیگا ورتوف،این شیوه به منزله آشکارسازی نظم غالب بدون توسل جستن به شگردهای«زبان سینمایی»است.

فیلم« به پیش شوروی»نشان گر این کوشش ویژه ورتوف است.او بادستمایه قراردادن ساخت یک سد در اتحاد شوروی، سرودی در ستایش دنیای کار و ماشین و برعلیه خودکامگی طبیعت می آفریند.

این فیلم با نشان دادن تصاویری از عناصر طبیعی چون آبها و کوه ها آغاز می شود...

سپس پیشرفت کار بازنمایی می شود:ماشین هایی که به کار می افتند،مردانی که بر روی کار متمرکز می شوند وسخت در کوشش اند.

ضرب آهنگ افزایش می یابد و فیلم با نمایش تصاویری از دگرگونی های سترگ پایان می یابد.

این سینمایی است که می خواهد خود را به تمامی وقف انقلاب کند.

گروه ژیگا ورتوف این رویکرد مستند و تبلیغی را در« صداهای بریتانیا» تجربه می کند که لحظه حقیقت انگلیس سال1968 را دستمایه کار خود قرار داده است.این فیلم با نشان دادن خط مونتاژ یک کارخانه خودروسازی آغاز می شود.

فیلم سپس چندین مباحثه را نشان می دهد:کارگران مارکسیست انگلیس،دانشجویان مبارزی که سخن از مباحث جنسی و سرکوب به میان می آورند.


تصویرتبدیل به شعار می شود:اگر صحبت از شکم درمیان است تصویر شکم نمایانده می شود.این فیلم سنت شکن که به سفارش بی بی سی ساخته شده ،می کوشد رشته سخن را به کسانی بسپارد که هرگز در هیچ گفت و گویی شرکت داده نشده اند: کارگر سیاسی و دانشجوی شورشی.

از آنجا که بررسی همه فیلم های گروه ژیگا ورتوف در اینجا امکان پذیر نیست، خواننده را به دیدن وچندبار دیدن این فیلم ها دعوت می کنیم وصرفا به گونه فشرده ،تنها فیلم این گروه که به گونه 35 م م ساخته شده را بررسی می کنیم:« همه چیز رو به راه است».

همه چیزرو به راه است

همه چیز رو به راه است


گدار در1972 ساخت فیلم « همه چیز رو به راه است» را با همکاری ژان پیر گورن آغاز کرد.این فیلم یکی از فیلم های بسیار شناخته شده گروه ژیگا ورتوف است.

برخلاف دیگر فیلم های گروه،این فیلم به گونه 35 م م فیلم برداری شده و به جای بازیگران آماتور، جین فوندا و ایو مونتان نقش های اصلی آن را بازی می کنند.

گدار پس از چهار سال کار احساس می کرد که لازم است مخاطبان گسترده تری را جست و جو کند، از این رو تصمیم گرفت دو بازیگر حرفه ای برگزیند که در عین حال هنرمندان چپ نیز محسوب می شدند.

بودجه فیلم را نیزشرکت گومون تامین کرد.

به محض پخش فیلم ، گدار خود نقادی اش را دراین باره(کاربرد بازیگران حرفه ای و تهیه کننده حرفه ای)از سر گرفت تا تلقی تجاری فیلم را برهم زند.

گدار و گورن خوب می دانستند که فیلمی تجاری درباره طبقه کارگر حتی درخود این طبقه هم تماشاگری نخواهد داشت، بنابراین آنچه را که در باره طبقه کارگر فرانسه سال1972 در ذهن داشتند با پیش کشیدن عشق دو بورژوا بیان داشتند.

سوزان(فوندا) و ژاک(مونتان)رابطه ای پیچیده دارند.

ژاک که کار خود در سینما را با نگارش فیلم نامه آغاز کرده، پس از رخدادهای مه 1968شخصیت رادیکال می یابد اما با از میان رفتن موج انقلابی، همه امیدهایش را از دست می دهد و باردیگر به نظام غالب رو می آورد و از این پس به ساخت فیلم های تبلیغاتی رو می آورد.

در یکی از صحنه های فیلم می بینیم که وی درجریان فیلم برداری یک فیلم ،به فیلم بردار نزدیک می شود تا چیزی به او بگوید اما صدایش در همهمه های فیلم برداری گم می شود.

گدار می خواهد درباره نقش تبلیغات در جامعه مصرفی، ما را به تامل وادارد و نشان مان دهد که در بمباران تبلیغات تجاری قرارداریم،بمبارانی که با ایفای نقشش پایان می یابد و به ما مجال تامل نمی دهد.

سوزان،همسر ژاک، برای «امریکن برودکستینگ سیستم»(ای بی اس،که شبکه ای رادیویی است)کار می کند.او به فرانسه فرستاده شده تا به تحلیل رخدادهای سیاسی و فرهنگی بپردازد.

او نیز چون ژاک از کارش ناخرسند است:«کار می کنم اما به هیچ جا نمی رسم...هرچه جلو می روم کمتر دستگیرم می شود.»

شخصیت های ژاک و سوزان باردیگر معرف تناقض آشنایی هستند که گدار دستمایه آثارش قرارمی دهد.در حقیقت،از این دو، یکی در کار تصویر است و دیگری در کار صدا.

هردو در زمینه ارتباطات کار می کنند اما از امکانات پخش و نشربهره نمی گیرند.افزون براین،نقش هردو، تا میانه فیلم اهمیت لازم را نمی یابد و در بقیه فیلم نیز نقشی ثانوی دارند.

فیلم در سه بخش دنبال می شود.بخش نخست در کارخانه« سالومی»می گذرد که تولیدکننده سوسیس و کالباس است.

سوزان، به همراه ژاک به کارخانه آمده تا با رییس کارخانه درباره مشکلات کارگران مصاحبه کند.

اما به محض ورودشان، کارخانه به اشغال کارگران درآمده.

گدار برای به دست دادن تصویری هرچه واقع گراتر از این سکانس، اشغال کارخانه به دست کارگران را در استودیو فیلم برداری کرد.

در یکی از نماهای فیلم، از طبقه بالای کارخانه دفتر مدیر را می بینیم که در زیر آن هشت دفتر دیگر وجود دارد.دیوار چهارم حذف شده تا به دوربین امکان حرکت به چپ و راست را بدهد و اشغال کارخانه را از همه سو نشان دهد.

گدار سپس سه نیروی عمده را در کارخانه به ما معرفی می کند و به هریک از ایشان امکان سخن گفتن می دهد.

در آغاز، مدیر کارخانه رشته گفتار را به دست می گیرد و با گفتن زنده باد جامعه مصرف کننده سن-ژور بر این نکته تاکید می کند که دوره تحلیل های مارکسیستی به سرآمده چرا که در روزگار ما نبرد طبقاتی وجود ندارد وهمبستگی تنها چیزی است که میان ما وجود دارد.

این استدلال ها بیش از آنکه گره ای از مشکلات بگشایند صورت مساله را پاک می کنند.

کارگران سندیکای « س ژ ت»(که خود درکنترل سندیکای« پ س ف»هستند)از آنجا که احساس می کنند کنترل موقعیت از دست شان درآمده (زیرا آنها نبوده اند که تصمیم به اشغال کارخانه گرفته اند) این استدلال را محکوم می کنند.

اظهارات آنها برگرفته از« زندگی کارگری» است که بیان می دارد که اشغال، شکلی از مبارزه خشونت آمیز است که پرسش هایی سخت و لاینحل پدید می آورد و از این رو باید آنها را آزاد گذاشت تا خود به کنترل موقعیت بپردازند.

هنگامی که یکی از کارگران پرسشی مطرح می کند، نماینده« س ژ ت» با آمار و ارقام پاسخ می دهد و درنهایت « س ژ ت» راه حلی پیش رو نمی گذارد.

زن جوان کارگری صحبت آغاز می کند اما حرف های او نیز از مجله« لاکوزدوپوپل»(خاستگاه خلق)برگرفته شده است.

او صحبت از بوی کارخانه به میان می آورد که درتارو پود لباس هایش می نشیند و برای خلاصی از این بو ناچار است عطر بخرد تا اطرافیانش او را از خود نرانند و بنابراین او از سوی جامعه مصرفی دچار ازخودبیگانگی شده.

گدار و گورن درسراسر این فیلم، پیام های گوناگون درباره جامعه مردسالار ارائه می دهند.

برای نمونه به هنگام اشغال کارخانه زنی کارگر همسرش را صدا می زند تا به او بگوید که اگر همین طور ادامه دهد مطمئنا دیر به خانه می رسد:« خودت را عصبی نکن.شما هم همین طور، همه شما رو تو اعتصاب گذاشتن».

شوهر اما از درک حرف های همسرش ناتوان است. ونمی داند همسرش چرا به اینجا آمده.این اشاره ای به سطح درک یک کارگراست.

در صحنه ای دیگر رییس کارخانه می خواهد به دست شویی برود. کارگران به او سه دقیقه مهلت می دهند زیرا او نیز بیش از این به آنها مهلت نمی داده است.

رییس با خیال راحت کارش را انجام نداده و کارگران او را به دفترش می آورند و پنجره را می شکنند تا او بقیه کارش را انجام دهد.

بخش سوم فیلم در یک فروشگاه بزرگ می گذرد.

این بخش به صورت پلان سکانس فیلم برداری شده و 10 دقیقه به درازا می کشد.در طی این زمان، می بینیم که دوربین به این سوی و آن سو سرمی کشد و در مسیر خود 25 صندوق دار فروشگاه رانشان می دهد.

درضمن حرکات دوربین، سکویی را در وسط فروشگاه می بینیم که چند جوان« پ س اف» بر روی آن مشغول فروش کتاب با قیمت پایین هستند.پرسشی که دراینجا مطرح می شود این است:«آیا این « پ س اف» است که نظام را به خدمت می گیرد یا این نظام است که « پ س اف» را درخدمت گرفته؟

رخدادهای جاری درفرانسه نشان می دهد که در واقع « پ س اف»بخشی از نظام است.سپس یک گروه چپ را می بینیم که وارد فروشگاه می شوند و فریاد می زنند:« همه چیز مجانی است».آنها با گفتن این حرف می خواهند به غارت فروشگاه بپردازند.

سپس با پلیس درگیر می شوند.

فیلم در یک کافه پایان می گیرد.مردی نشسته و زنی دست هایش را برشیشه پنجره ای می کشد که مرد درآن سوی آن نشسته است. سپس زن پشت میزی در کافه می نشیند.و این بارمرد است که دست برشیشه می کشد.

در پایان این جمله به گوش می رسد:

«چگونه این فیلم را به پایان بریم؟آنها در بحران عمیق به سر می برند...در این بحران بگذاریم شان..همه ما باید سرگذشتی داشته باشیم.سرگذشت تو،من،ما.»


۱۱/۰۳/۱۳۸۵

بیانیه مینه سوتا


بیانیه مینه سوتا
نوشته ورنر هرتزوگ

محسن قادری

آنچه درپی می آید بیانیه ورنرهرتزوگ درباره سینما وریته است.او درجست و جوی آنچه« حقیقت شورانگیز»می خواند براین باور است که« سینمای موسوم به سینما وریته عاری از حقیقت است.این سینما به حقیقتی صرفا سطحی می رسد، حقیقت حسابدارها».این بیانیه به بیانه مینه سوتا موسوم است و وی آن را پس آن نگاشت که دراتاق هتلی به تماشای مستندهای یک شبکه تلویزیون کابلی نشسته بود. هرتزوگ هرچند در حوزه سینمای داستانی و با فیلم های شناخته شده ای چون« راز کاسپارهاوزر»و« فیتزکارالدو» شناخته می شود اما در 1993مستندی به نام« زنگ های ژرفنا: ایمان وخرافه در روسیه» درباره شهری راز آمیز ساخت که گمان می رود در زیر دریاچه ای یخ زده در روسیه نهفته باشد.این حقیقت که هرتزوگ کل این اثر را بازسازی کرده نشان از این دارد که وی پیشاپیش نگره هایش درباره « حقیقت شاعرانه و شورانگیز»را به عمل درآورده است.هرتزوگ این بیانیه را در 30 آوریل 1999 در مرکز« واکر آرت»به مناسبت مرور 14 اثر سینمایی روخوانی ومیان حضار پخش کرد.کپی هایی از این بیانیه درجشنواره کن نیز دست به دست شد.

بیانیه مینه سوتا: حقیقت و واقعیت در سینمای مستند
«آموزه های ظلمت»

1.سینما وریته به رغم این عنوان،عاری از حقیقت است.این سینما به حقیقتی سطحی دست می یابد،حقیقت حسابدارها.

2.یکی از نمایندگان سرشناس سینما وریته به گونه علنی اعلام داشت که حقیقت به سادگی با در دست گرفتن یک دوربین و کوشش صادقانه فراچنگ می آید.او همچون نگهبان شب دادگستری است که دل خوشی ازاین همه قوانین مکتوب و رویه های قانونی ندارد ومی گوید:« من یک قانون بیش تر نمی شناسم.آدم های بد باید به زندان بروند ».متاسفانه تا حد زیادی حق با اوست.

3.سینما وریته واقعیت و حقیقت را درهم می آمیزد و بنابراین آب در هاون می کوبد.با این همه،واقعیت ها گاه قدرت عجیب و غریبی دارند که سبب می شوند حقیقت ذاتی شان باورنکردنی به نظر رسد.

4.واقعیت هنجارآفرینی می کند،و حقیقت روشن گری.

5.در سینما لایه های عمیق تری از حقیقت و چیزهایی چون حقیقت شاعرانه و شورانگیز وجود دارد.این حقیقتی رازآلود و گریزپاست و تنها می توان با ساختن،خیال و سبک پردازی به آن رسید.

6.فیلم سازان سینما وریته همچون جهان گردانی هستند که در ویرانه های واقعیات باستانی عکس می گیرند.

7.جهانگردی گناه است و سفر با پای پیاده فضیلت.

8.هرسال به هنگام بهار آدم های زیادی سواربر ماشین های یخ نوردی بر یخ های نازک دریاچه های مینه سوتا تصادف می کنند و غرق می شوند.به فرماندارجدید ایالت فشار آورده می شود تا قانونی حفاظتی وضع کند.او،کشتی گیر ومحافظ پیشین،برای این درخواست تنها یک پاسخ دارد: « برای حماقت نمی توان قانون وضع کرد»

9.ازاینجاست که کشمکش درمی گیرد.

10.ماه تیره گون است. ازمام طبیعت صدایی برنمی خیزد، اوچیزی به شما نمی گوید، اما سرانجام روزی کوه یخی صدایی درمی کند. وشما به آوای زندگی گوش نمی سپارید.

11.باید سپاس گذار باشیم که جهان فراسوی ما زهرخند بلد نیست.

12.زندگی دراقیانوس ها باید جهنمی واقعی باشد.جهنمی درندشت و بی رحم سرشار ازخطرهمیشگی و بی درنگ. بخش وسیعی از جهنمی که در طی تکامل، برخی گونه ها و ازجمله انسان برآن می خزیدند در قاره کوچکی ازخاک سفت ناپدید گشت که درآن آموزه های ظلمت ادامه دارد.

Werner Herzog, Walker Art Center, Minneapolis, Minnesota April 30, 1999

کوکالرو

کوکالرو،الخاندرو لاندس،2007


گفت و گو با الخاندرو لاندس کارگردان فیلم کوکالرو
فیلمی درباره ایو مورالس
محسن قادری

کوکالرو فیلم مستند الخاندرو لاندس امسال در بخش مستند بیست و پنجمین دوره جشنواره فیلم ساندنس شرکت کرده است.بنا به نوشته بولتن این جشنواره،این فیلم برمحور موضوعاتی چون« ژئوپولیتیک»،« جنبش های مردمی»،« فرهنگ بومی»، و «عزم موثر انسان»استوار است.کوکا لرو(واژه ای به معنای تولیدکننده کوکایین)به زندگی رییس جمهور کنونی بولیوی ایو مورالس می پردازد ومبارزه انتخاباتی پوپولیستی او و رقابت سیاسی دشوار وی برای رسیدن به قدرت را نشان می دهد.مورالس که چهل واندی سال دارد شلوارجین می پوشد و درخانه ای یک خوابه زندگی می کند. او هوگو چاوز رییس جمهور ونزوئلا را« قهرمان»ی می خواند که برای احقاق حق نخستین ساکنان سرزمین بولیوی به مبارزه برخاسته و خواهان قانونی کردن تولیدات کوکایین است.فیلم لاندس در بخش« سینمای جهان:بخش مستند» به نمایش در می آید.

گفت و گو با کارگردان

لطفا از خودتان بگویید...

من در سائوپولوی برزیل به دنیا آمدم و در اکوادور بزرگ شدم.در سال2003 از دانشگاه«براوون» با مدرک اقتصاد سیاسی فارغ التحصیل شدم اما همزمان دروس تاریخ هنر و عکاسی را هم پی می گرفتم.پس از دوره تحصیل کار نوشتن را با روزنامه« میامی هرالد»شروع کردم و درکنار آن در یک برنامه خبرهفتگی که درسراسر امریکای لاتین پخش می شد نیز همکاری می کردم.گرچه کار روزنامه نگاری ام زیاد به درازا نکشید اما در این دوره بود که نخستین بار با شخصیت های فیلم هایم آشنا شدم.در این زمان 25 سال داشتم.

لطفا از« کوکالرو»بگویید و توضیح دهید که فکر اولیه آن از کجا آمد؟

در اوت 2003 هنگامی که درآن برنامه سیاسی همکاری می کردم بولیوی در سرخط اخبارجهان قرار داشت.رییس جمهور کشور« گونی سانچز دلوزادا» پس از سرکوب اعتراضات خیابانی چپ که به قتل عده زیادی انجامید به امریکا گریخته بود.گونی، ایو مورالس، رهبر اتحادیه کشت کاران کوکایین را مسئول هرج مرج کشور می دانست و او را به سرکردگی کودتا متهم می ساخت.

گونی را به این برنامه دعوت کردیم و همزمان با ماهواره مورالس را نیز دربرنامه شرکت دادیم.یادم است که درآن لحظه از حضورجالب این دو چهره امریکای لاتین یکه خورده بودم: در یک سو یک چهره سفیدپوست را داشتیم که در ایالات متحده امریکا درس خوانده بود و اعتقاد شدیدی به قدرت های بازار داشت و در سوی دیگر یک بومی سرخ پوست و رییس اتحادیه که تحصیلات خاصی نداشت وبه صورتی غریزی امپریالیسم و شیوه زندگی غربی را محکوم می کرد.در سراسر این برنامه چشمم به پرچم چروک خورده دست دوزی بود که پشت سر مورالس از دیوارآویزان بود.روی پرچم با خطی خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود:«رییس جمهور آینده ایو».

لطفا کمی درباره روش فیلم سازی تان توضیح دهید،برای نمونه تاثیر پذیری های تان و اهداف کلی تان از این پروژه.


من کارهای مستند برزیلی « خوائو موریه راسالس»و« ادواردو کوتینهو»را دوست دارم به ویژه آن احساس بشر دوستانه بی غل و غشی که در فیلم هایشان وجود دارد. در نخستین روز فیلم برداری در پی رنگ مایه های خاکستری در مکان های تاریخی فیلم بودم.در پی نشان دادن پیوند نمادین انسان و مکان.

روش یا رویکرد کارم اغلب مبتنی بر عدم مداخله وگاه نیز مشارکت در برخی صحنه ها بود.نمی خواستم هدایت فضای از پیش بی ثباتی چون فراخوان مورالس به انتخابات ریاست جمهوری را بدست گیرم.در عوض،با دوربین روی دست، بدون کاربرد سه پایه یا نورپردازی مصنوعی ویا به کارگیری فیلترهای ویژه کوشیدم صرفا نگرنده باشم.

پیش برد پروژه چگونه بود؟

تصمیم داشتم در اواخر ژوئن 2005 که رییس جمهور موقت بولیوی برای انتخابات اولیه فراخوان داده بود فیلمی درباره مورالس بسازم. ایو مورالس در دور نخست در مکان دوم ایستاد و من با شتاب دست به کار شدم بدون اینکه بدانم چگونه می توانم به جزییات مبارزه انتخاباتی او دست رسی پیدا کنم.

در آغاز اکتبر به همراه« خورخه مانریک برنس»،عکاس ونزوئلایی، و با بودجه محدود یک تهیه کننده مقیم لس آنجلس وارد بولیوی شدم و به سراغ یک عضو گروه ارتباطات موقت مورالس رفتم.فکر نمی کردم که این خانم بداند که ما ایده ای درسطح وسیع داشته باشیم اما او به هر رو به تکاپو افتاد و ما را به دفتر مورالس درستاد انتخاباتی اش برد. ساعت ها منتظر درآنجا نشسته بودیم و به یک تصویر بزرگ رنگ و روغن از مورالس وبه پرچم رنگین کمانی زل زده بودیم که به دیوار آویخته بود.

مورالس با شتاب وارد شد در حالی که کاغذهای زیادی در دست داشت و شلوارجین سیاه رنگ همیشگی اش را به پا داشت. با ورودش همه در دفتر به تکاپو افتادند.من طرح مکتوبم را به او دادم اما قبل از اینکه حرف بیشتری رد و بدل شود به ما گفت که روز بعد ساعت 5صبح در بیرون ستاد حزب ام آ اس(جنبش سوسیالیسم)منتظرش بمانیم.هیچ برخورد رسمی یا تعارف رسمی به نشستن وجود نداشت.او صرفا نگاهی به ما انداخت و «بله»ای غریزی گفت.« بله»ای که ما را ناگزیر به کار واداشت.

چه مشکلات عمده ای در ساخت این فیلم داشتید؟

نخستین مشکل درواقع این بود که من قبلا هیچ فیلمی نساخته بودم حتی فیلم کوتاه.سخت ترین مساله نیز به سربردن لحظات پر دغدغه و تب آلودی بود که کار فیلم سازی در محیط و فضایی موقتی پدید می آورد، فضایی که ناگزیرید در آن با جریان آب شنا کنید.به گمانم حتی در آن لحظه به درستی نمی دانستم که این فیلم به سرانجام می رسد یا نه.

از این جشنواره چه انتظاری دارید واهداف شخصی خودتان از این تجربه چه بوده؟

امیدوارم بتوانم فیلم های خیلی خوبی در این جشنواره ببینم و ببینم دیگران در مورد فیلم من چه می گویند

درباره لحظه ای بگویید که پی بردید فیلم تان به جشنواره ساندنس راه یافته، در آن لحظه کجا بودید و واکنش تان چه بود؟

در ان لحظه زیاد سر حال نبودم و در اتاق تدوین در بوینس آیرس بودم.چند لحظه بعد،من و تدوین گرم به رستورانی دریایی در نزدیکی محل کارمان رفتیم و با آدم های زیادی که نمی شناختیم تا توانستیم خوردیم و نوشیدیم، آدم هایی که خیلی از آنها اسم ساندنس را هم نشنیده بودند.روز خیلی خوبی بود.

یک یا دو مورد از برنامه هایی که برای سال آینده دارید را بیان کنید

دسترسی به سینما در بولیوی محدود است .قصد دارم بعد از جشنواره فیلمم را به برخی از نقاط دورافتاده ای ببرم که که در طی مبارزه انتخاباتی از آنها دیدن کرده بودیم، به ویژه جنگل « ال چاپاره» که مامن هزاران هکتار کشتزارهای کوکایین است و مکان اصلی فیلم محسوب می شود.

شاید برای فیلم به زبان های محلی« کچوا» و« آیمارا» زیرنویس درست کنیم و مکان های موقتی برای نمایش فیلم برپا کنیم و فیلم را به مردمی نشان دهیم که تمام زندگی شان به سینما نرفته اند.

۱۰/۲۹/۱۳۸۵

رنج رویاها

رنج رویاها

رنج رویاها
معرفی نسخه دی وی دی فیلم
محسن قادری

ورنرهرتزوگ فیلم سازسرشناس آلمان کم و بیش، پنج سال به سختی کوشید تا یکی ازبلندپروازانه ترین و دشوارترین فیلم هایش را به سرانجام رساند- فیتزکارالدو،ماجرای تلاش فردی که می خواهد اپراخانه ای دردل جنگل های آمازون پی ریزد.لس بلانک مستندی در این باره ساخته که کار ساخت این فیلم را نشان می دهد.این اثر نشان گراراده آهنین هرتزوگ برای دست زدن به کارهای بس مخاطره آمیز و فیلم برداری هراس آورترین صحنه ها بدون کاربرد بدل کاران یا جلوه های ویژه است.از این جمله است سکانسی که نیازمند صدها بومی سرخپوست برای کشیدن یک کشتی واقعی 320 تنی برکوهستانی کوچک است.نتیجه، اثری خارق العاده درباره فرایند فیلم سازی و نگاهی بی مانند به عزم راسخ یکی از نترس ترین کارگردانان سینمای جهان است.

ویژگی های نسخه دی وی دی فیلم که از روی نسخه شانزده م م پیاده شده است


تبدیل دیجیتالی نو و خوش کیفیت با حذف آسیب دیدگی های آشکار نسخه 16م م.
گفتار صوتی فیلم با صدای بلانک، کارگردان فیلم، مورین گوسلینگ،تدوین گر و صدابردار، و ورنر هرتزوگ کارگردان فیلم فیتزکارالدو.

افزودن فیلم ویدیویی 38 دقیقه ای مصاحبه با هرتزوگ ساخته لس بلانک به نسخه دی وی دی.
افزودن فیلم 20 دقیقه ای لس بلانک با نام
ورنر هرتزوگ کفشش را می خورد (1980)به نسخه دی وی دی.در این فیلم ورنرهرتزوگ یک شرط بندی عجیب و غریب را عملی می سازد.

افزودن صحنه های حذف شده نسخه 16م م به نسخه دی وی دی.
آلبوم عکس های گوسلینگ.
کلیپ کوتاه تبلیغی فیلم.
زیرنویس نوین و ویراسته انگلیسی و زیرنویس انگلیسی گزینشی برای ناشنوایان و سنگین شنوایان.
همراه با مقاله تازه ای از پل آرتور، پژوهش گر فیلم و کتابی 80 صفحه ای از گزینه یاداشت های ساخت فیلم به قلم لس بلانک و گوسلینگ.

با شرکت

ورنر هرتزوگ
کلاوس کینسکی
کلودیا کاردیناله

و با حضور ویژه

جیسن روباردز
مایک جاگر

و با حضور

آلفردو دریوتامبو
الیادریو انه
نلسون دریوکانه پا
..........
عوامل فنی فیلم هرتزوگ
افراد قبایل آگوارونا،کامپا،و ماچیگوئنگا


مشخصات نسخه دی وی دی فیلم

فیلمی از لس بلانک و مورین گوسلینگ
کارگردان،فیلم بردار وتهیه کننده: لس بلانک
صدابردار و تدوین:مورین گوسلینگ
ترجمه،مصاحبه و دستیار فیلم بردار و دستیار صدا:مایکل گودوین
گوینده:کاندیس لافلین
دستیار تدوین: کریس سیمون
پژوهش:کریس سیمون، جان لومسدن
ترجمه ها:فرانسیسکا ونت ورث، اینز ریدر،ریچارد بکر

۱۰/۲۳/۱۳۸۵

مردی با دوربین فیلم برداری

چند تصویر ازمردی با دوربین فیلم برداری(1929)ساخته ژیگا ورتوف
محسن قادری




برتری دوربین فیلم برداری: دوربین جایگزین چشم انسان می شود و برفرازسر مردم جای می گیرد


تاثیر جنبش آینده گرا(فوتوریست):ماشین جلوه گری می کند






این چهار تصویر،یکی ازسکانس های بسیار مهم این فیلم را شکل می دهند.این سکانس حاکی ازجلوه تدوین است.1.تدوین گر(همسر ورتوف)گرم کاراست.2.نگاتیو برش می خورد.3.تصویر ساکن یک پسربچه.4.تصویر جان می گیرد.این سکانس ستایش و گرامیداشت تدوین، فن و فن آوری سینماست.

۸/۱۱/۱۳۸۵

ماشینم بهترین دوست من است







ماشینم بهترین دوست من است

عباس کیارستمی،کارگردان نام آشنای ایران پیش از دریافت جایزه کانون فیلم بریتانیا از آنتونی مینگلا،درباره کار با نابازیگران،از دست دادن اشتیاق به کار با ویدیوی دیجیتال و نیز دراین باره سخن می گوید که چرا اتومبیلش بهترین دوست اوست.متن کامل این گفت و گو در زیر می آید.

گاردین،پنج شنبه، 25 آوریل 2005

محسن قادری

جف اندرو: ممنون عباس از اینکه به اینجا آمدی. خیلی خوشحالم که دوباره می بینیمت.« ولی» از توهم به خاطر ترجمه ممنونم. کلوزآپ را[برای نمایش]انتخاب می کنم چون یکی از فیلم های ارزشمند شماست.چیزی که همیشه دوست داشتم درباره کلوزآپ ازت بپرسم اینه که روبه پایان فیلم هنگامی که سبزیان با مخملباف دیدار می کنه صدا خاموشی می گیره. آیا واقعا همینطور هم بود؟

عباس کیارستمی(با ترجمه ولی محلوجی):مایلم به همگی خوشامد بگم،به ویژه دوستان بسیارخوبی که اینجادربین حضار دیدمشون. کلوزآپ فیلم بسیار خاصی در کارهای من و فیلمی است که اساسا به روش خاصی ساختم چون درواقع وقت نداشتم به این فکر کنم که چطور ساخت آن را پیش ببرم.دراینجا پاسخ مفصلی به پرسش جف می دهم و به پرسش های دیگری که شاید بعدا پیش بیایند.

من قصد داشتم فیلم دیگری به اسم« پول توجیبی» بسازم که درباره بچه های یک مدرسه بود.گروه اول آماده کار بود که در روزنامه گزارشی درباره این اتفاق خواندم.موضوع خیلی ذهنم را به خود مشغول کرد-این موضوع به مشغله ذهنی ام تبدیل شد و به شدت بر من تاثیر گذاشت.بنابراین به تهیه کننده ام زنگ زدم واز او خواستم که پول توجیبی را کنار بگذاریم و کار دیگری را شروع کنیم و او نیز موافقت کرد.بنابراین تصمیم گرفتیم دوربین را به جای مدرسه به زندان ببریم و فیلم برداری را شروع کنیم.فیلم برداری 40 روزه تمام شد،با کلی مشکلات، چون درواقع آدم هایی که در ماجرای اصلی و واقعی حضورداشتند موافقت کرده بودند که نقش های منفی ای را که ایفا کرده بودند بازسازی کنند. برای همین واقعا هر روز منتظراین بودم که این بازیگران بیایند و بگویند که می خواهند کنار بکشند چون واداشتن آدم ها به گرفتن چنین نقش های منفی و ثبت آن در فیلم واقعا سخت است.فیلم نامه ای نداشتم. شب ها یادداشت هایی برمی داشتم ودرطی 40 روز فیلم برداری تمام شد.شاید باور نکنید اما دراین چهل روز چشم روی هم نگذاشتم.شما شروع فیلم را دیده اید آنجا که با سبزیان حرف می زنم.من عکسی ازپایان فیلم برداری دارم که درآن همه موهایم ریخته.باورکنید هنوزهم در تعجبم از اینکه توانسته ام این فیلم را بسازم.واقعا هنگامی که به روزهای ساخت این فیلم فکر می کنم، جدا احساس می کنم که کارگردان نبودم بلکه عضوی از تماشاگران بوده ام.چون فیلم، تا حد زیادی خود به خودی ساخته شد.شخصیت های دخیل درداستان بسیار واقعی بودند،من این بازیگران راچنان چه باید کارگردانی نمی کردم وانگارخودشان خوشان را کارگردانی می کردند.بنابراین فیلم بسیار خاصی بود.یکی از نگران کننده ترین جنبه های این فیلم دقیقا همان چیزی است که جف درباره آن پرسش داشت.از مخملباف کارگردان خواستم که بیاید وسبزیان را هنگام آزادی از زندان ملاقات کند.سبزیان هیچ تصوری نداشت که درآن روز چه پیش می آید و چه کسی را ملاقات خواهد کرد.این لحظه بسیار واقعی است،وقتی سبزیان شخصیت محبوبش راملاقات می کند،[و سبزیان غرق اشک می شود].آنها سوار موتور سیکلت شدند وما بدون اینکه سبزیان بداند داریم از داخل ماشین فیلم می گیریم آنها را دنبال می کردیم.من به گفت و گوی آنها گوش می دادم. چیزی که خیلی سخت بود این بود که یکی از شخصیت ها نمی دانست که رودرروی دوربین است در حالی که آن دیگری می دانست و آن که می دانست،نسبت به« فیلم نامه»اش آمادگی داشت.مخملباف درباره موضوعات زیادی صحبت می کرد که قصد داشت به فیلم راه یابند، بنابراین او زیادی بازیگر بود.ما این سکانس را فیلم داری کردیم در حالی که آشکارا نمی توانستیم آن راتکرار کنیم.سبزیان مخملباف رابه گونه پرشور در بر گرفت و واقعا از احساسش می گفت.مخملباف در اصل داشت شعارها یا هرآنچه را که می خواست بگوید تکرار می کرد،بنابراین هدفون رااز گوشم برداشتم ودست از گوش دادن کشیدم.

بنابراین بعد از یک شب بی خوابی به این نتیجه رسیدم که کاری که باید بکنم این است که بگویم مشکلی در صدا ایجاد شده.از این بابت از مخملباف بی نهایت سپاسگزارم که عامل وضعیت به وجودآمده شد و مجبورم کرد که صدا را حذف کنم. این چیزی است که ازآن پس برفیلم هایم و نحوه ساخت آنها تاثیر گذاشت.من از رنوار نقاش الگو می گیرم که می گوید اگر رنگ روی بومتان شره کرد زیاد نگران نباشید، درعوض سعی کنید شره رنگ را به عنوان یک عنصر به کار ببرید و چیز دیگری را از آن پدید آورید.همه فیلم سازی ما مدیون اشتباهاتی است که مرتکب می شویم.

جف اندرو:شما پاسخ پنج پرسش مرا دادید.می خواستم از شما درباره فیلم هایتان که از یکدیگر الهام گرفته می شوند بپرسم اما شما به آن پاسخ دادید. چون آشکارا از کلوزآپ چیزی آموختید که با آن ادامه دادید.منظورم این است که برای نمونه فیلمی چون« ده» اثری است که درآن مردم را وا می دارید برای شما فیلم بسازند.شما همه مفاهیم معمول فیلم نامه نویسی و درواقع تمایز میان مستند و داستانی را به یک سو نهاده اید.


عباس کیارستمی: نکته بسیار خوبی اشاره کردید و این بیشتر به نحوه ای برمی گردد که کلوزآپ بر فیلم های بعدی من تاثیر گذاشت. فکر می کنم آزادی ای که در ده به بازیگرانم دادم تا حد زیادی به تجربه کلوزآپ برمی گردد.در این نوع سینما،خواه با بازیگران کارکنید یا با نابازیگران،اگرهمان اندازه که شما آنها را کارگرانی می کنید بگذارید آنها نیزشما را کارگردانی کنند نتیجه نهایی بسیار دلنشین تر خواهد شد. در این شیوه قدرت های واقعی و فردی بازیگران امکان بروز می یابد و چیزی است که عمیقا بر تماشاگران تاثیر می گذارد.

جف اندرو:کلیپ بعدی ای که دیدیم از فیلم « زندگی ادامه دارد» بود که این خود از فیلمی دیگر الهام گرفته شده است- خانه دوست کجاست؟ این فیلم هم یکی از نخستین فیلم های شماست که به مقوله ای بسیار مهم می پردازد، پیوند زندگی و مرگ.من سعی کردم آن را دراین کلیپ نشان بدهم آنجا که مردی را می بینیم که می گوید« در این زلزله هرچه پیش آمده باشد به هر حال ما توالت لازم داریم.»به نظرم بیشترفیلم های شما از این پس به پیوند مرگ و زندگی می پردازند.

عباس کیارستمی: من آمادگی پاسخ به این پرسش را ندارم.گمان می کنم که هرپرسش ممکنی از من شده اما این واقعا جدید است برای همین پاسخ حاضر و آماده ای ندارم.زندگی و دیگر هیچ فیلم خیلی مهمی ست از این دیدگاه که آنچه به فیلم درآمد متاثر از سفری بود که من درست سه روزبعد از زلزله انجام دادم.من نه تنها ازخود فیلم که همچنین از تجربه بودن درآنجا حرف می زنم، جایی که تنها سه روز قبل 50000نفر مرده بودند.برای بازماندگان انگار این زندگی دوباره ای بود،تجربه مرگ در پیرامون خود.زلزله در ساعت 4 یا 5 صبح رخ داده بود بنابراین به یک مفهوم همه می توانستند بمیرند و این کاملا اتفاقی بود که آنها زنده بودند.بنابراین من درآنجا خود را به عنوان کارگردان فیلم نمی دیدم بلکه همچنین به عنوان مشاهده گر مردمی می دیدم که به مرگ محکوم شده بودند.از این رو، این تاثیربزرگی روی من گذاشت وموضوع مرگ و زندگی و همینطور حقیقت سنم[65 سال]از این پس در فیلم هایم تکرار شد. البته مورد دوم چیزی نیست که خیلی ذهنم را مشغول کند اما موضوعی است که به فیلم هایم پا نهاده -- باید برگردم ببینم کجا به بارمی نشیند. اما این پرسشی است که مرا به گذشته می برد و من باید به آن بیندیشم.

جف اندرو:خوب این در طعم گیلاس و باد ما را خواهد برد به بارمی نشیند که بعدا دیدیم.فیلم دوم اثری واقعا جالب است چون بیش تر شخصیت ها صدای شان به گوش می رسد اما خودشان دیده نمی شوند.برای نمونه در آن کلیپ، زن [صاحب قهوه خانه]دارد با کسی صحبت می کند که دارد ماشینی را پارک می کند و ما نمی بینیمش.همینطور 13 یا14 شخصیت در این فیلم اند که نادیده باقی می مانند.چرا فیلمی با این همه شخصیت ناپیدا ساختید؟

عباس کیارستمی: قبلا این پرسش از من شده.

جف اندرو:من پرسیده ام؟

عباس کیارستمی:.. و من پاسخ یکسان داده ام.فیلم های من به سوی گونه ای مینی مالیسم پیش می روند حتی گرچه این قصد در میان نباشد. عناصری که می توانند حذف شوند حذف می شوند.این را کسی به من یادآور شد که به نقاشی های رامبراند و کاربرد نور درکارهای او ارجاع داده بود، به این معنا که درحالی که برخی عناصر روشن و برجسته اند عناصر دیگر مات و کدرند یا حتی به تیرگی کشانده می شوند.واین همان کاری است که ما می کنیم—ما عناصری را برجسته می سازیم که می خواهیم برآنها تاکید بگذاریم. من درپی نفی یا اثبات این نیستم که چنین کاری کرده ام اما به شیوه [روبر]برسون به آفرینش از راه زدودن و نه از راه افزودن اعتقاد دارم.

جف اندرو:چیز دیگری که درباره این کلیپ کاملا جالب است این است که به نظر می رسد شخصیت اصلی دارد روی فیلم یا چنین چیزی کار می کند—شما کاملا روشن نمی کنید روی چه. اوعینکی با شیشه های رنگی روشن می زند و عکس هایی می گیرد که چه بسا خودنگاره باشد.برخی معتقدند که عنصری از خود نقادی فزاینده در کارشما وجود دارد. درفیلم های شما عباسی میانجی وجود دارد.


عباس کیارستمی: شاید کاملا درست باشد.فکر می کنم این از آن پرسش هایی است که باید به آن در جایگاه یک روانکاو پاسخ دهم.اما گمان می کنم گاهی ما به عنوان کارگردان دربه تصویر کشیدن ودرخواست از بازیگران مان برای اینکه رفتاری را به گونه خاص انجام دهند که چه بسا واقعا درحالت معمول پذیرفتنی نیست گناهکاریم.من تنهافرد در این میان نیستم.

جف اندرو:چیز دیگری درباره باد ما را خواهد برد.صحنه در یک قهوه خانه می گذرد.این قهوه خانه ای واقعی نیست. در اصل شما این صحنه را در روستایی واقعی شکل می دهید که سپس آن را کاملا تغییر دادید.و این ما را به مورد کلوزآپ و قضیه قطع کردن صدا باز می گرداند.غالبا گفته اید که به منظور رسیدن به حقیقت ناگزیرید دروغ هایی بگویید.می توانید بگویید چرا این گونه فکر می کنید؟

عباس کیارستمی: کاملا درست است، چون در روستای واقعی جایی که فیلم برداری می کردیم مردم در طول روز سخت کار می کنند و هنگامی که بعد از ظهر به خانه برمی گردند در واقع آنگونه که در فیلم می بینید درقهوه خانه دورهم گرد نمی آیند. بنابراین ما آن قهوخانه را طراحی کردیم تا برای شخصیت هایمان صحنه ای طرح ریزی کنیم که با مردم گفت و گویی داشته باشند.متوجه شدیم که داشتن گفت و گو با مردم روستا بسیار سخت است زیرا آنها زیاد مایل نبودند ساعت های دراز با ما بمانند و به گپ و گفت ادامه دهند. بنابراین ما این صحنه را اینگونه طرح ریزی کردیم تا این امکان را بیابیم.در واقع، خانمی که در این فیلم دیده می شود اهل آنجا نبود—او از روستای دیگری آمده بود. مانمی توانستیم کس دیگری را در آن روستا پیداکنیم که درواقع مایل به این کارباشد.و احتمالا شاید برایتان جالب باشد بدانید که او پس از دو روز به ما گفت که می خواهد دخترش را جای خودش بفرستد.و هیچ راهی وجود نداشت که به او حالی کنیم که دخترش به درد ما نمی خورد و این تنها خود اوست که لازم داریم.گمان می کنم بازی خیره کننده او به این خاطر بود که او واقعااین نکته را نمی دانست.این نکته که او چقدر برای فیلم برداری ما حیاتی است.شاید اگر او این را متوجه می شد هیچ وقت به این زیبایی کارش را انجام نمی داد.

جف اندرو: تماشاگران به روشنی احساس می کردند که باد ما را خواهد برد فیلمی داستانی است درحالی که بیشترآن ماجراها اساسا واقعی بود. وبعد با ده واقعا باور کردند که این فیلمی مستند بوده.درست است که این فیلم تاحدی برگرفته از زندگی واقعی مانیا اکبری و فرزندش بوده اما مقدار زیادی داستان نیزبه آن راه یافته.حالا دراین نقطه به نظرمی رسید شما به فن آوری دیجیتال زیاد توجه دارید-نه تنها« ای بی سی افریقا» را به همین روش ساختید بلکه همچنین پنج و 10 را درباره ده ساختید.آیا هنوزهم مثل زمانی که داشتید این فیلم ها را می ساختید احساس مطلوبی نسبت به سینمای دیجیتال دارید ؟

عباس کیارستمی: پرسش مهمی است و فکر می کنم باید دراین باره توضیح بیش تری بدهم اما[خطاب به حاضران] می دانم که خسته اید و فیلم را دیده اید، بنابراین سعی می کنم پاسخم را چکیده کنم.گمان می کنم این موضع بیشتردر مباحثات سینمای داستانی دربرابر سینمای مستند مطرح می شود اما از دید من تنها سینمای خوب و سینمای بد وجود دارد.

سینمای خوب چیزی است که می توانیم باورکنیم و سینمای بد چیزی است که نمی توانیم باور کنیم.چیزی که می بینید و باور می کنید چیزی است که من به آن علاقه زیادی دارم.واین پیوند چندانی به این ندارد که آیا ما آن را به روش 35 م م یا ویدیوی دیجیتال فیلم برداری کرده باشیم.چیزی که مهم است این است که آیا مخاطب آن را به عنوان حقیقت می پذیرد یا نه. این واقعیتی است که نابازیگران جلو دوربین دیجیتال خود را راحت تر احساس می کنند،بدون نورها وعوامل فنی در دور و برشان، و ما بدین سان به لحظات بسیار شخصی و درونی تر آنها راه می یابیم.بنابراین معتقدم فیلمی چون ده هرگز نمی توانست با دوربین 35 م م ساخته شود.بخش اول فیلم 17 دقیقه طول می کشد ودر پایان این بخش بچه واقعا دوربین را فراموش کرده.دیگران ممکن بود به دوربین نگاه کنند، حتی رانندگان ماشین های دور و بر به دوربین نگاه می کردند اما خود بچه هیچ توجهی به دوربین نداشت.بنابراین دوربین دیجیتال مزایای بسیاری دارد ومن بر این باور بودم که ویدیوی دیجیتال تاثیرگسترده ای بر فیلم سازی خواهد داشت.

اما درچهارپنج سال گذشته تاحدی اشتیاقم را به ویدیوی دیجیتال از دست داده ام. بیشترازآن روکه برای نمونه دانشجویان سینما که این روزها ویدیوی دیجیتال را به کار می برند واقعا چیزی پدید نیاورده اند که فراترازکارهای سطحی یا ساده باورانه باشد، بنابراین تردیدهایی پیدا کردم. با وجود امتیازهای وسیع ویدیوی دیجیتال وکاربرد بس آسان این ابزاربازهم آنها که آن را به کارمی برند در نگاه نخست باید به خوبی توجه داشته باشند که چگونه به بهترین شیوه آن را به کار گیرند.

جف اندرو: باید خاطر نشان کنم که پنج نخستین باردر اینجا به نمایش در می آید و این فیلم پژوهشی واقعی در این باره است که شما با سینمای دیجیتال چکار می توانید بکنید. اما پس ازاین کار عباس مشغول ساخت اپیزودی از فیلم « بلیط ها» شد که به روش 35 م م فیلم برداری شد.بنابراین آیا شما دوباره به سراغ 35 م م آمده اید ولی بازهم فیلم های دیجیتال خواهید ساخت؟

عباس کیارستمی: بستگی به چیزهای زیادی دارد.گمان می کنم اگراندیشمند دیجیتال باشید می توانید از یک دوربین دیجیتال استفاده کنید.ساختن پنج بدون دوربین دیجیتال غیرممکن بود.پنج با یک دوربین در نور مهتاب و بدون هیچ اسباب یا وسیله دیگری فیلم برداری شد.اگر از مزایای کامل دوربین دیجیتال بهره نبریم دوربین 35 م م بهترین ابزار خواهد بود. به ویژه برای فیلم برداری فیلم های داستانی—من هیچ مشکلی با 35 م م ندارم. به نظر می رسد که فیلم سازان به آنها که با دیجیتال کار می کنند و آنها که با آن کار نمی کنند تقسیم می شوند.فکر می کنم این چیز از پیش قطعی و مشخصی نیست—اینها همه به این بستگی دارد که چه طرحی در سر داریم، وبراین پایه می توانیم ابزار را برگزینیم.

جف اندرو:ما نوعی حرکت به جلو در فعالیت شما می بینیم، بنابراین در این نقطه مایلم به گذشته وآغازگاه های کارتان بازگردم.دروتا لینج، عکاس، گفته است:« تصادفی نیست که عکاس بدل به عکاس می شود، درست همان گونه که رام کننده شیرهم تصادفی رام کننده شیرنمی شود».اکنون با آگاهی براینکه چگونه کار فیلم را آغاز کردید آیا بازهم گمان می کنید این یک تصادف بود که فیلم ساز شدید؟

عباس کیارستمی:متاسفم،این پرسشی است که درک نمی کنم. [خطاب به حاضران] فکرم سخت مشغول شما بود.شاید خسته اید یا پرسش هایی دارید[پس از اینکه مترجم پرسش را تکرار می کند]پرسش ساده ای است اما پاسخ خیلی سختی دارد. گمان می کنم من با دوستانم که دکتر یا تاجر یا معمار هستند تفاوتی ندارم—همان ها که با هم شروع به دیدن فیلم های عصر طلایی کردیم.اما من خواه فیلم بسازم یا شعر بگویم یا عکاسی کنم همه اینها بیشترریشه درحس بی تابی من دارد.ودر واقع همه چیز به این بازمی گردد.

جف اندرو: بی تابی از چه؟ این بیشتر به عدم قطعیت بر نمی گردد؟

مترجم: بی قراری.

یکی از حاضران: دنیا یعنی بی قراری.

جف اندرو:به نظر می رسد سینمای شما سینمای پرسش ها باشد—شما پاسخ ها را ارائه نمی دهید بلکه وامیداریدمان که همه وقت به پرسش ها بیندیشیم. درواقع عکاسی هایتان هم چنین است و همینطور اشعارتان.

عباس کیارستمی:من ازاین نظرتنهادارم خودم را تکرارمی کنم.هیچ کدام ازکارهایی که کرده ام ازچنین نیتی برنخواسته. من هرگز قصد نداشتم شعر بگویم یاعکاس یا فیلم ساز باشم. فقط عکس های خیلی زیادی گرفتم ومی خواستم آنها را در آلبوم بگذارم، و سپس چند سال بعد تصمیم گرفتم آنها را به نمایش بگذارم و ناگاه عکاس خوانده شدم. همین وضع در مورد شعرهایم هم صادق است. آنها یادداشت هایی هستند که در کتابی نوشتم و این می توانست شعر تلقی شود.و یادآوری می کنم که اگر به مرکز« وی اند ای» سربزنید می توانید عکس هایم را آنجا ببینید.

جف اندرو: چرا این همه صبر کردید تا امکان دیدن عکس هایتان را بیابیم یا در واقع شعرهایتان را بخوانیم؟شما مدت های زیادی بود که هر دو کار را انجام می دادید اما تنها در پنج شش سال گذشته بوده که ما موفق به دیدن این آثار شدیم.

عباس کیارستمی:همان طور گه گفتم فکر نمی کردم آنها برای دیده شدن تهیه شده اند.این در واقع برای من بهانه ای بود تا وقتم را در طبیعت بگذرانم.

جف اندرو: دفعه قبل که به اینجا آمدید با طعم گیلاس بود که نخل زرین کن را برایتان به همراه داشت.و سپس باد ما را خواهد برد جایزه مهم ونیز را بدست آورد.ودراین نقطه واقعا به نظر می رسید که دارید یک فیلم سازشناخته شده جهانی می شوید و این چیزی بود تا پیش از آن به نظرنرسیده بود. این بدین معنا نبود که از هویت خود همچون فیلم ساز ایرانی دست بکشید، شما هنوزهم درایران زندگی می کنید و فیلم می سازید اما بیشتر به عنوان یک فیلم ساز جهانی تلقی می شوید.آیا با این ارزیابی موافقید،چگونه با شهرت و فشارهایی که به همراه آورده کنار می آیید؟

عباس کیارستمی: ما به هیچ چیز به آسانی نمی رسیم و غالبا بهای سنگینی می پردازیم و شاید در کشور ما این بها بسی سنگین تراست. فیلم بیش از هرچیز یک آوای جهانشمول و مشترک است و نمی توانیم آن را به یک فرهنگ خاص منحصر کنیم. آخرین تجربه فیلم سازی من « بلیط ها» بود، فیلمی سه بخشی که در ایتالیا ساخته شد و سومین بخش آن را من کارگردانی کردم. من درجایگاهی نیستم که داوری کنم آیا این فیلم خوبی است یا بد است اما آنچه می توانم بگویم این است که هیچ کس با آنچه تولید شد پیوند فرهنگی و زبانی نداشت.اگر به داشتن فرصت کار در ایران ادامه می دهم به خاطر آن است که این را خیلی بیشتر ترجیح می دهم. گذشته از این، گمان می کنم زبان یا آوای جهانی داشتن یعنی این که واقعا مهم نیست فارسی صحبت کنیم یا زبانی دیگر.گمان می کنم شاید همان طور که فوتبالیست ها در زمین خودشان بهتربازی می کنند فیلم سازان هم همین گونه در کشور خودشان آفریننده ترند، گو اینکه قواعد فوتبال همه جا یکسان است.

جف اندرو:من از فوتبال سر در نمی آورم، بنابراین در این مورد بحث را به شما حاضران وامی گذارم.

پرسش 1:آیا بعد از ساخت کلوزآپ ارتباط خود با سبزیان را حفظ کردید؟

عباس کیارستمی: آخرین باری که با هم ارتباط داشتیم سه روز پیش بود.من نزدیک شش هفت ماه خبری از او نداشتم.ما قصد داشتیم با هم به جشنواره ای در کره برویم اما آنها او را دعوت نکردند.او مرا مقصر می دانست و دراین مورد حق داشت چون من از آنها خواستم که دعوتش نکنند.چون برای آدم هایی مثل او ترک کشور بسیار سخت است.به او گفتم که برخواهم گشت و با هم فیلم کوتاهی خواهیم ساخت.خیلی خوشحال شد برای همین الان با خودم می گویم می خواهم با او چه چیزی بسازم.هیچ چیز درزندگی اش تغییر نکرده، هنوز همان طور که در فیلم می بینید زندگی می کند.گاه در بازار سیاه دی وی دی فیلم های خارجی کار می کند.با خودم می گویم احتمالا می توانم فیلم خودم را دربساطش پیدا کنم.در واقع او این روزها خیلی بیش از من در تهران شناخته شده است.درجشنواره ای که فیلمی از[سرگئی]پاراجانوف نمایش می دادند هیچ جایی برای من وجود نداشت و او مرا از بین جمعیت دید و بیرون آمد تا من بتوانم درسالن بنشینم.

جف اندرو:شاید فیلمی بسازید درباره شخصی که مجذوب سبزیان شده؟

پرسش 2:چه جور این بازی های طبیعی را از این نابازیگران می گیرید؟آیا فیلم نامه ای دارید؟حکومت ایران چه نگاهی به مقولات مطرح شده توسط بازیگران فیلم هایتان دارد؟

عباس کیارستمی: من فیلم نامه کاملی برای فیلم هایم ندارم. یک طرح کلی دارم و شخصیتی در ذهنم، و تا شخصیتی را که در ذهن دارم در واقعیت پیدا نکنم هیچ یادداشتی برنمی دارم.وقتی شخصیت را یافتم سعی می کنم با او وقت صرف کنم و سعی کنم او را خوب بشناسم.بنابراین یادداشت هایم از شخصیتی که از پیش در ذهن دارم نیستند بلکه درعوض برپایه مردمی هستند که درزندگی واقعی ملاقات کرده ام.این فرایندی طولانی است و ممکن است شش ماه طول بکشد. صرفا یادداشت برمی دارم و گفت و گو ها را به طور کامل نمی نویسم.و یادداشت ها بیشتر برپایه شناخت من ازآن شخص اند.بنابراین هنگامی که فیلم برداری را آغاز می کنیم هیچ تمریناتی با آنها به عمل نمی آورم.بنابراین،بیش ازآن که آنها را به سوی خودم بکشانم سعی می کنم هرچه بیش تر به آنها نزدیک می شوم.این به فرد واقعی خیلی بیش تر نزدیک است تا اینکه سعی کنم چیزی را بیآفرینم.بدین سان من به آنها چیزی می بخشم و دربرابر از آنها چیزهایی می گیرم.

شعری از مولوی به توضیح این نکته کمک می کند—چیزی دراین مضمون که: تو همچون گویی در کف چوگان من هستی که پرتابت می کنم اما به زمین که می خوری این منم که باید درپی تو روان شوم.بنابراین وقتی نتیجه نهایی را می بینید سخت بتوان گفت کی کارگردان است، من یا آنها؟.نهایتا هر چیزی به بازیگران تعلق دارد-ما فقط موقعیت را هدایت می کنیم.فکر می کنم این نوع کارگردانی خیلی شبیه مربی گری فوتبال است.شما بازیکنان تان را آماده می کنید و آنها را در جاهای مناسب قرار می دهید اما وقتی که بازی شروع می شود کارزیادی از دست تان برنمی آید-می توانید سیگاری بکشید یا عصبی بشوید اما کاردیگری از دست تان بر نمی آید. هنگام فیلم برداری ده در صندلی عقب ماشین نشسته بودم اما مداخله نمی کردم.گاهی،درماشین دیگری کار را دنبال می کردم بنابراین حتی سر« صحنه» هم حاضر نبودم چون فکر می کردم آنها در غیبت من کارشان را بهتر انجام می دهند.کارگردان ها همیشه خلق نمی کنند بلکه همچنین با درخواست های بیش از حد خود نابود هم می کنند.استفاده از نابازیگران قواعد خاص خود را دارد و واقعا نیازمند این است که شما به آنها امکان دهید کارخودشان را بکنند.

جف اندرو:آیا فکر می کنید دلیل اینکه شما این شیوه کار را ترجیح می دهید این است که کارتان را در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان واغلب در کار با کودکان شروع کردید، احتمالا کجا ناگزیر بودید به این روش کار کنید؟

عباس کیارستمی: این تا حد زیادی ریشه در این دوره از زندگی من دارد.اگر با کودکان موضوعاتم را بیان نمی کردم هرگز به این سبک نمی رسیدم.کودکان شخصیت های بسیار قوی و مستقلی دارند و می توانند از پس کارهای جالبی برآیند که از مارلون براندو بر نمی آید، گاهی واقعا کارگردانی ودرخواست از آنها به انجام کاری، بس دشوار است. وقتی که آکیرا کوروساوا را در ژاپن دیدار کردم پرسشی که او از من داشت این بود:«اساسا چگونه این بازی ها را از کودکان می گیرید؟ من در فیلم هایم از کودکان استفاده کرده ام اما متوجه شدم که حضورشان را آنقدر کاهش داده و کاهش داده ام تا از شرشان راحت شوم چون روشی برای کارگردانی آنها ندارم».نظر شخصی من این است که فرد بسیار بزرگ است، شبیه امپراطوری سوار بر اسب، واین برای یک کودک بسیار سخت است که با آن ارتباط برقرار کند.برای این که بتوانید با کودکان همکاری کنید ناگزیرید از سطح خودشان هم پایین تر بیایید تا بتوانید با آنها ارتباط برقرار کنید.بازیگران هم شبیه کودکانند.

پرسش 3:می توانید در مورد ارتباط تان با ماشین ها صحبت کنید؟

عباس کیارستمی: ماشینم بهترین دوست من است.همین طور دفترم، خانه ام، شهرم. وقتی توی ماشین نشسته ام وکسی در کنارم است احساس بسیارراحتی دارم.ما در راحت ترین صندلی ها هستیم چون چشم در چشم هم نداریم اما در کنار هم نشسته ایم. به همدیگر نگاه نمی کنیم و تنها هنگامی این کار را می کنیم که بخواهیم.آزادیم که نه به تندی بلکه به ملایمت به دوروبربنگریم. پرده بزرگی درپیش روی مان داریم وهمینطور دیدهای جانبی را.سکوت سنگین و دشواربه نظر نمی رسد. هیچ کس از دیگری پذیرایی نمی کند. و جنبه های بسیار دیگر.موضوع بسیار مهم تر این که ماشین ما را از جایی به جای دیگر می برد.

پرسش 4:من یک امریکایی هستم و گاه از جهت گیری ضد ایرانی رسانه های امریکایی دلزده می شوم.گمان می کنم فیلم های شما می توانند موجب شوند دو طرف امریکایی و ایرانی همدیگر را بهتر بشناسند اما بعید می دانم که رسانه های امریکایی مردم را واندارند که به چنین شیوه های ساده انگارانه ای بیندیشند.با خود می گویم آیا آنها می توانند ظرافت فرهنگ ایرانی وبه ویژه فیلم های شما را درک کنند؟نظرتان در این مورد چیست؟

عباس کیارستمی: ممنون از دیدگاه بسیار مثبت شما در این باره.متاسفانه منتقدان سینما درامریکا بسیار اندکند،چهارصد پانصد تن،و از آن سو منتقدان ایران بسیار بیشتر. به عنوان فیلم ساز برای ما بسیار مهم است که زمینه های مشترک فرهنگ ها را بیابیم، واین شاید کمتر برای سیاستمداران مورد داشته باشد که آدم هایی هستند که اغلب از یافتن کشمکش ها و اختلاف های میان ما سود می برند.

پرسش 5:چیزی که درباره فیلم های شما بسیار جالب است این است که این فیلم ها واقعیت مردم ایران پس از انقلاب را ترسیم می کنند. حکومت کنونی ایران به فیلم های شما چه واکنشی نشان می دهد؟

عباس کیارستمی: حکومت ایران درمجموع، رابطه ای با فیلم های من ندارد. آنها علاقه خاصی به آنها ندارند، شاید این نوع سینما چندان مورد علاقه آنها نیست.از سوی دیگر خود من مطمئن نیستم که فیلم هایم نشان گر واقعیت زندگی در ایران باشند، ما جنبه های مختلف زندگی را نشان می دهیم.ایران کشور بسیار بزرگ و گسترده ای است و گاه حتی برای ما که آنجا زندگی می کنیم درک برخی واقعیات بسیارسخت است.اما درکل،حکومت با مقولات مهم تری دست به گریبان است و شاید بتوان گفت که این فیلم ها درحقیقت برای آنها وجود ندارند.بحث این نیست که آیا آنها از این فیلم ها خوششان می آید یا نه بلکه اساسا این مساله برایشان بی اهمیت است.

پرسش 6:من پرسشی داشتم درباره نقل قولی که در روی جلد کتاب آلبرتو النا دیده می شود.ژان لوک گدارجمله معروفی دارد:« فیلم با د.و.گریفیث شروع می شود و با عباس کیارستمی خاتمه می یابد.»نظرتان در این باره چیست؟



عباس کیارستمی:این فرصت بسیار خوبی است که دراین باره صحبت کنم و فکر می کنم ژان لوک گدار بسیار خوشحال خواهد شد از اینکه در مورد نظرش توضیح بدهم.اظهار نظر گدار شش هفت سال پیش بیان شد پس از آنکه من زندگی و دیگر هیچ را ساختم. بنابراین اگر این کتاب شش هفت سال پیش منتشر شده او بسیار خوشحال خواهد بود.در هر حال او دیگراعتقادی به این گفته ندارد. و حالا در هر مصاحبه ای با خونسردی اظهارنظرشیطنت آمیزی درباره من می کند، بنابراین فکر نمی کنم که او دیگر هیچ اعتقادی به این حرف داشته باشد. بنابراین من از طرف خودم آنچه را او گفته اصلاح می کنم و امیدوارم او از آنچه گفته ام راضی باشد.فکر می کنم من به ویژه با ده دارم سینما را ازمسیرش خارج می کنم.

جف اندرو: باید خاطر نشان کنم که یکی از همکاران من هفته قبل با ژان لوک گدار مصاحبه کرد و از او همین را پرسید و با توجه به این تغییر موضع فکر نمی کنم او یکی از فیلم های شما را درچند سال گذشته دیده باشد. اوگرچه موضع خود را حفظ نکرده اما حقیقتا باید چنین می کرد. بسیار خوب، در این جا مجبوریم پرسش ها را پایان دهیم و به آنتونی مینگلا رییس کانون فیلم بریتانیا خوشامد بگوییم.

آنتونی مینگلا:هنگامی که ریاست کانون فیلم بریتانیا را به عهده گرفتم نمی دانستم چه میزان از وقتم صرف این خواهد شد که تلاش کنم دلیلی وجودی برای کانون فیلم بریتانیا بیابم: این که هدف کانون چیست، چرا وجود دارد و چرابه بودجه نیاز دارد. و آنگاه مواردی چون مراسم امشب پیش می آید که ضمن آن فیلمی فوق العاده می بینیم وبه سخنان یک استاد سینما گوش می سپاریم و بدین سان همه این موارد بهتر نمود می یابند.امید داشتم همه آنها که باید بودجه کانون را تامین کنند امشب می توانستند درجمع ما باشند اما ما به جای آنان به همه دوستان ایرانی مان خوش آمد می گوییم.

هدف وجودی بی اف آی[کانون فیلم بریتانیا] ارج گذاشتن به همه شاعران سینما از گذشته تا امروزاست. ما امشب به وضوح یک شاعر بزرگ سینما را درکنار خود داریم. یک سنت بسیارمهم بی اف آی دادن جوایز است و من گمان می کنم یکی از بزرگ ترین وظایفی که در بی اف آی بر دوش دارم برآوردن این آرمان بر پایه و بنیانی قاعده مند است اما این نخستین موردی است که من در دوران تصدی ام به انجام می رسانم.من این جایزه را نه از طرف خود بلکه از طرف مدیر عاملان بی اف آی اعطا می کنم که به اتفاق آرا رای دادند تا جایزه کانون فیلم بریتانیا رابه عباس کیارستمی اعطا کنیم. این افتخار و سعادت بزرگی است و من آن را از طرف همه کسانی که در بی اف آی کار می کنند و به فیلم و دنیای سینما ومهارت بزرگی که در سینمای جهان وجود دارد توجه دارند اعطا می کنم. اوهنرمند و شاعر بزرگی است. و من گاه می اندیشم که اگر ساموئل بکت فیلم هایی می ساخت آنها را همان گونه می ساخت که کیارستمی می سازد. بنابراین این برای من افتخاری است که این جایزه را به شما اعطا کنم عباس.

عباس کیارستمی:خیلی متشکرم.دریافت چنین جایزه ارزشمندی مایه بسی خرسندی و افتخاراست به ویژه از دست شما.