۲/۲۰/۱۳۸۴

فيلم ساز همچون شكارچي/1


فيلم ساز همچون شكارچي

تحليل نانوك شمالي(1922) ساخته رابرت فلاهرتي
ويليام راتمن
بخش نخست
محسن قادري

نانوك شمالي(1922)،رابرت فلاهرتي


دير زماني نيست كه حوزه مطالعات سينمايي توجه عمده به فيلم هاي مستند نشان داده است.اندك بودن پژوهش هاي انتقادي درباره فيلم هاي مستند تا حدي نشان گر غفلت عمومي نسبت به مقوله نقد در مطالعات سينمايي است،اين خود پيامد دگرگوني رخ داده در ربع قرن گذشته درحوزه مطالعات سينمايي و اولويت دادن به چيزي است كه اين حوزه آن را « نظريه» و(اخيرا) نيز « تاريخ نگاري» مي خواند.با اين همه، خصومت خاصي در بي توجهي حوزه مطالعات سينمايي حتي نسبت به آثار ارزشمند سنت مستند وجود داشته است.اين امر ناشي از دعويي است كه به هواداري از فيلم ها ي مستند ابراز شده، دعويي كه كمتر از سوي سازندگان و ستايندگان و بيستر از سو ي مخالفان و انتقاد كنندگان اين نوع فيلم ابراز شده و بر پايه آن صرفا مي خواسته اند منكر سينماي مستند شوند، دعوي بر اين كه اين فيلم ها واقعيت را مستقيما به ثبت مي رسانند و بنا بر اين ذاتا قابل اعتماد تر ازفيلم هاي داستاني اند.از نقطه نظر چارچوب هاي نظري غالب در اين حوزه، اين گونه دعوي به گونه تحمل ناپذيري ساده باورانه به نظر مي رسد.در اواخر سال هاي 1970،ديدگاه حاكم بر اين حوزه اين بود كه درواقع همه فيلم هاي داستاني مستندند و همه فيلم هاي مستند، داستاني اند و بنا بر اين اختلاف بنيادي ندارند، اين كه فيلم هاي مستند و داستاني به يكسان در معرض تبديل شدن به ابزارهاي ايدئولوژي سركوبگرانه هستند و به يكسان نيزنياز به ايستادگي دارند.


دراوائل سال هاي 1990 انتشار«بازنمايي واقعيت»(1991)نوشته بيل نيكولز و«نظريه پردازي مستند»( 1993)نوشته مايكل رنوو حاكي از يك دگرگوني بود.براي هردو كتاب،نقطه عطف اين شناخت است كه اگرچه فيلم هاي مستند ذاتا قابل اعتماد تر ازفيلم هاي داستاني نيستند،اما اختلاف هاي عمده اي ميان شان هست. تامل درباب اين اختلاف هاهدف عمده اين مقاله نيز هست.« نانوك شمالي»(1922) نقطه عطف مناسبي براي اين گونه تاملات است چرا كه تقريبا همه فيلم سازان مستند مدعي ميراث بردن از آن هستند.چرا كه اين فيلم لحظه اي را رقم مي زند پيش از آن كه تمايز ميان مستند و داستاني مطرح باشد.



ويديو كاست نانوك كه پخش عمده يافته، فيلم را با عنواني مقدمه مي بخشد مبني بر اين كه « در باره اين اثر عموما تلقي بر اين است كه همه كوشش هاي بعدي براي بر پرده آوردن زندگي واقعي از آن نشات گرفته اند.» تاكيد ضمني اين عبارت اين است كه فيلم هاي داستاني« كوشش هايي براي بر پرده آوردن زندگي واقعي» نيستند. آنها كوشش هايي، شايد براي بر پرده آوردن زندگي خيالي بربنيان وهم و اسطوره اند. با اين همه، فيلم هاي داستاني زندگي واقعي را بر پرده مي آورند، و گرچه شخصيت هايشان تخيلي اند، اما موضوعات پيش روي دوربين واقعي اند.و از آن سو فيلم هاي مستند مي توانند سرشار از وهم و اسطوره باشند.

فلاهرتي فيلم ساز،نانوك و خانواده اش رابه گونه فعال درفيلم برداري مشاركت بخشيد،غالبا به آنها مي گفت كه چه كار كنند و حركاتشان را براي دوربين كارگرداني مي كرد.(اشارات روشن گرانه اي درباب توليد نانوك درنگاشته هاي«برسام»،«كالدرمارشال»،«روتا»و«رايت»وجود دارد. همچنين بنگريد فلاهرتي). بسياري ازآنچه دراين فيلم ديده مي شود رفتار نمونه وار خانواده نانوك است(ساختن ايگلو، بر افروختن آتش). برخي نيزرفتارهاي نمونه وار نيستند.فلاهرتي از موضوعات خود خواست كه يك شيوه خطرناك شكار فك را كه مردمان نانوك از زمان داد و ستد پوست به جاي اسلحه آن را ترك كرده بودند باز سازي كنند.اگرچه فيلم نانوك به طور دقيق جنبه هايي از شيوه زندگي شخصيت هاي خود را به تصوير مي كشد،اما هدف اوليه آن ارائه دادن حجمي از دانش علمي درباب فرهنگ هاي انساني نيست، اين فيلم به دور از يك فيلم قوم پژوهي در مفهوم رايج آن است.فيلم، به منظور دستيابي به اهداف خود، پيچيدگي ساختارهاي اجتماعي را كه خاص فرهنگ نانوك هستند و با ساختارهاي اجتماعي ما تفاوت دارند ناديده مي گيرد.( به نظر مي رسد كه نانوك بيش از يك همسر داشته باشد اما هيچ ميان نوشته اي دال بر اين كه نيلا تنها زني نيست كه در رختخواب او مي خوابد وجود ندارد.) فيلم همچنين دست اندازي دنياي مدرن را ناديده مي گيرد، دنيايي كه به خانواده نانوك انتخابي نمي دهد جز آنكه بخشي از آن باشد. فلاهرتي شيوه زندگي نانوك را به گونه اي جاودان و دگرگون ناپذير به تصوير مي كشد، در حالي كه شيوه زندگي اي كه فيلم به تصوير مي كشد ازپيش به تهديدي مهلك درافتاده است( به تعبير دقيق تر،اين شيوه زندگي هرگز وجود نداشته زيرا هيچ شيوه زندگي جاودانه و دگرگون ناپذير نيست). طبيعت، محيطي كه نانوك در آن به نمايش در مي آيد، نيز خود، به گونه اي مهلك تهديد گرديده و در خطر است.(در باب رابطه نانوك با سينماي قوم پژوه ، بنگريد براي نمونه، نگاشته هاي « وينستون» را كه درشگفت است كه تاريخ مستند چه تفاوتي مي يافت، و بنابر ارزيابي او چه بهتر مي گشت، اگر انسان شناسي چون « فرانتس بوس»، و نه هنرمند-كاوشگري مدعي و خود خوانده چون فلاهرتي به شيوه اي استعمارنگرانه،اين الگوي آغازين را مي آفريد.) فلاهرتي با به تصوير كشيدن« شيوه زندگي جاودان و دگرگون ناپذير» موضوعات خود منافعي را در سر داشت. اگر تمدن غرب فرهنگ نانوك را به نابودي مي كشد،خود پروژه فيلم سازنيزدر اين كار دخيل است. نسخه ويديويي فيلم، عنواني را در بر دارد مبني بر اين كه « اين فيلم با كمك روويون فرر، شركت خز فرانسه تحقق يافت»، اما عنوان بندي فلاهرتي تنها« مهر و يك رنگي، و شكيبايي نانوك و خانواده او» را در شمار مي آورد. ارج گذاري فلاهرتي بر مشاركت موضوعات خود،كه توام با ناتواني او در اشاره به اين است كه فيلمش از حمايت مالي يك شركت خز برخوردار است، به نظر مزورانه مي آيد.با اين حال دليلي براي ترديد نسبت به صداقت او وجود ندارد هنگامي كه قدرداني خود را از « صفات انساني» موضوعاتش بيان مي دارد، يا اعلام مي دارد كه نمي توانسته نانوك رابدون مشاركت فعال آنها بسازد.اين كه فلاهرتي از موضوعات خود قدرداني مي كند بدين معنا نيست كه رابطه او با آنها رابطه اي بي غل و غش بوده است.اما ما چگونه مي توانيم فلاهرتي را قضاوت كنيم.


فلاهرتي تا حدي شيوه زندگي واقعي خانواده نانوك را مخدوش مي نمايد تا داستاني برآغازد درباره كوشش هاي دليرانه مردي كه مي خواهد خانواده خود را در شرايط سخت و دشوار طبيعي زنده نگه دارد،داستاني نه درباره ستيز اين مرد با ضد قهرمان ها يا تكاپوي او براي دستاوردي عاشقانه( يا، به اين منظور، نابودي دنيايش به دست نيروهايي كه همچون تهديد نمي پنداردشان.) داستاني كه فلاهرتي مي گويد كاملا متفاوت از داستانهايي است كه فيلم ساز هم روزگار او« د.و.گريفيث» گفته است. اما داستان فلاهرتي، همچون داستان گريفيث، واقعا اتفاق نيفتاده بود. اين داستان از وجه ادبي يك سرگذشت است.و از آنجا كه نانوك قهرمان چنين داستاني است، او نيز چون هر يك از شخصيت هاي گريفيث« نمودي» داستاني دارد.

فيلم نانوك بر اين ادعاست كه قهرمانش آدمي واقعي است و نه شخصيتي داستاني. با اين حال،آدم هاي واقعي نيز خود شخصيت هايي درون داستان ها هستند( ما آفريدگان خيال خويشيم و خيال ديگران.) آدم هاي واقعي نيز بازيگرانند.( ما شخصيت هايي را بازي مي كنيم كه ما و ديگران ما مي پنداريمشان، شخصيت هايي كه ما مي توانيم باشيمشان.)ستاره فيلم نانوك به جاي بازي كردن شخصيت، در نقش خود هويدا مي شود، يا شايد به بيان درست تر، خود را بازي مي كند( نه شخصيتي غير خود را). با اين حال،« خويشتن»ي كه اين مرد به بازي در مي آورد و « خويشتن» ي كه او را به بازي در مي آورد به سادگي دو روي يك سكه نيستند.


در فيلم، اين مرد« نانوك» ناميده مي شود، گرچه در واقعيت نام قبيله اي« آلاكاريالاك» را بر خود دارد.ميان نوشته فلاهرتي نانوك را از وجه اساطيري، خيالي و « متناقض» مشخص مي سازد. از اين رو نانوك همچون شخصيتي سر بر مي دارد كه به وسيله و براي فيلمي خلق شده كه در آن ظاهر مي شود. اما نانوك دربرابر دوربين، يك « نقاب شخصيتي» صرف نيست، او موجودي انساني است كه گوشت و خون دارد. نانوك « واقعي»- مردي كه فلاهرتي به فيلم در مي آورد- خود يك شخصيت است، آفريده خيال و اسطوره و در همان مفهومي كه همه موجودات انساني هستند، اما او عنصري ساختاري نيست كه در خدمت روايت قرار مي گيرد و مطالبه افزون تري نسبت به مولف يا مخاطب بر نمي انگيزد.

نانوك« واقعي» از آنجا كه در ساخت فيلم نانوك مشاركت جسته ، رابطه اي با دوربين دارد كه بخشي از واقعيت او، بخشي از واقعيت دوربين، بخشي از واقعيت فيلم شده، بخشي از واقعيت درون فيلم، و سرانجام بخشي از واقعيت فيلم است. نانوك بياني است از روابط واقعي ميان دوربين و موضوعات انساني، روابطي كه به نوبه خود بيان هايي از دوربين و از موضوعات آنند و هم از اين رو نمودار شدني اند. با اين حال نانوك همچنين در قالب شخصيتي داستاني نمودار مي شود كه واقعيتش خارج از فيلمي كه او را خلق كرده نيست. نانوك فيلم شده، هيچ واقعيتي دربرابر نانوك از وجه غير واقع(داستاني) خود ندارد جز آن كه او شخصيت فيلمي داستاني است. اما اين بدان معنا نيست كه نانوك داستاني واقعيتي براي دوربين ندارد.(ميان شخصيتي داستاني و دوربين واقعي، چه رابطه واقعي امكان پذير است؟ چه رابطه اي كه قادر به بيان و در نتيجه قادر به نمودارسازي ماهيت موضوع يا ماهيت دوربين باشد؟). در يك فيلم داستاني، نمودارسازي آدم ها به وسيله دوربين همچنين نمودارسازي آدم هايي واقعي است كه آنها را تجسم مي بخشند، نمودارسازي هايي كه روابط بين دوربين و موضوعات انساني را بيان و بنابراين آشكار مي سازند. داستان غالب اين است كه شخصيت و نه بازيگر، واقعي است.آنچه كه در يك فيلم داستاني، داستاني است در داستان آن نهفته است و اين كه اين تنها يك داستان است. آنچه درمورد نانوك داستاني است در داستان آن نهفته است كه مي خواهد بگويد اين ابدا داستان نيست.« استنلي كاول» مثال مي آورد كه تنها چيزي كه در فيلم اهميت دارد اين است كه به موضوع اجازه داده شده تا خود را آشكار سازد.(كاوال 127). اين مقاله بر روي سه مرحله از فيلم نانوك تامل مي ورزد- تصاوير آغازين نانوك و نيلا، صحنه اي كه در آن سوداگر(در تكريم شكار بزرگ) به نانوك توضيح مي دهد كه « چگونه سفيد پوست صدايش را در قوطي مي كند» و صحنه مهيجي كه نانوك در آن در كار بلعيدن گوشت فك شكار شده، مكث مي كند و نگاهش با نگاه دوربين گره مي خورد- نگاهي كه به اين نمودارسازي مي انجامد و ازاين راه بر مقولاتي از اين دست كه محور سنت مستند بوده اند پيشي مي جويد.

ژاکلین وو: مرگ پدربزرگ يا خواب حقيقت

ژاکلین وو

مرگ پدربزرگ يا خواب حقيقت،1978
گي گوتيه
محسن قادری

ژاکلین وو مستند ساز سويسي كه در پرونده كاري خود تعدادي فيلم آموزشي نيز درباره دوران تعيين سطح دانش آموزان يك مدرسه راهنمايي ژنو دارد غير مستقيم در كارهايش متاثر از نظريه ماكس وبر درباره نقش مذهب پروتستان بر تكامل سرمايه داري غرب بوده است.سينما وظيفه بيان تئوري ها را ندارد،هر چند مي تواند جنبه هايي از آنها را به نمايش گذارد و نمودهاي آنها را در زندگي روزمره باز يابد. ژول ريموند،شخصيت محوري فيلم «پدربزرگ يا خواب حقيقت» در آغاز كشاورز،سپس كارگر و آنگاه رييس يك شركت كوچك خانوادگي است كه پنج دختر او به عنوان كارگر درآنجا به كار مي پردازند.شركت گسترش مي يابد و تك پسر ژول اداره آن رابه عهده مي گيرد.

فيلم بر اساس گفته هاي جداگانه هريك ازاين دختران، روايت زندگي و مرگ اين شخصيت نمونه وارسوييس پروتستان را بازمي گويد، روايتي از اخلاق كار و تلاش و موفقيت بدون سازش و مصالحه.روايت اين پنج دختر بافت خانوادگي و حرفه اي آغاز سده بيستم را بازنمايي مي كند. اطلاعات ايشان به قدر كافي دقيق و بسنده است تا نشان دهد كه سوييس چگونه سوييس شد.مطابق آنچه كه به اين جنبه از تاريخ صنعت مرتبط است ،آنان روايت متفاوتي از مرگ آرام و خوشنودانه مردي ارائه مي دهند كه عزمي راسخ در تحقق آرمان هاي خود و حصول به وظيفه اش داشته است. فيلم در نشان دادن دشواري هاي زندگي خانوادگي به ويژه از نظر موشكافي روابط عاشقانه، و بله يا نه گفتن ها در زندگي بسيار موفق است.زندگي و سرگذشت جمعي با توجه به ابهام هاي نهفته در خود بسيار روشن و واضح در اين فيلم به تصوير درآمده است.

ژاکلین وو درچند واژه

ژاکلین وو پیش ازهمکاری با ژان روش در موزه انسان شناسی پاریس در1955 و کاربا ریچارد لیکاک درکانون فن آوری ماساچوست در زمینه های ادبی،سینما ومردم شناسی در سوییس و فرانسه به تحصیل می پرداخت.او با نخستین فیلم کوتاهش«سبد گوشت»،1966، که تولید مشترکی با همکاری ایو یرسین بود،فعالیت فیلم سازی خود را آغاز نهاد. نخستین فیلم بلندش«مرگ پدربزرگ یا خواب حقیقت» برگزیده فستیوال سال1978 لوکارنو شد.وی از آن پس مستندهای بسیار ودواثرداستانی ساخته است.تقریبا همه فیلم های ژاکلین وو جوایزارزنده جهانی برایش به همراه داشته اند.اوتا امروزبیش از 50فیلم ساخته که بیش تر آنها درسوییس و گاه در فرانسه و امریکا تولید شده اند و در شماری از جشنواره های جهانی به نمایش درآمده اند.ژاکلین وو با پرداختن به موضوعاتی چون کشاورزان سوییس،شراب سازان، صنعت گران،ارتش رهایی بخش و البته زنان سوییس، به یکی از مهم ترین تولیدکنندگان فیلم مستند این کشور بدل شده است.

پیوندها

۲/۱۴/۱۳۸۴

ياداشت هاي روزانه مدير مدرسه

نامه صحرا،2006،گونه داستانی،ویتوریو دستا

يادداشت هاي روزانه مدير مدرسه،1973
گي گوتيه
محسن قادری

يادداشت هاي روزانه مدير مدرسه ، مستندي از« ويتوريو د ستا» مستند ساز و سینماگرداستانی ايتاليا از روي تجربيات نگاشته شده يك مربي رمي شكل گرفت كه يك سال تحصيلي را در يكي از حومه هاي فقير نشين رم بررسي كرده بود. دستا كه سخت تحت تاثير زبان واقع گرايانه اين نوشته قرار گرفته بود اقتباسي از آن را به تلويزيون ايتاليا پيشنهاد داد.او خيلي زود پي برد كه طرح كلاسيك به هيچ رو نمي تواند براي اين فيلم كارايي داشته باشد. او مدرسه اي را برگزيد و بدون هرگونه دخالت در كار دانش آموزان و بدون تعيين چارچوب خاص، طي چند ماه اتفاقات روزمره يك كلاس درس را فيلم برداري كرد. با توجه به انتخاب ابزار سبك و كم حجم كه ضرورت اين نوع كار بود، فيلم برداري كاردر كمال سادگي و راحتي به انجام رسيد.افراد گروه به حداقل كاهش يافت وبدون مزاحمت در كار دانش آموزان، زندگي روزمره كلاس به فيلم درآمد. پس از چهارده ماه مونتاژ، كارگردان، فيلمي پنج ساعته ازدل اين تصاوير بيرون آورد كه به طور هفتگي در پنج قسمت از تلويزيون ايتاليا پخش شد.مردم با علاقه روش نوين دستا در معرفي مدرسه و و مشكلات آن و نحوه ارتباط با يك محيط اجتماعي را دنبال مي كردند.دستا به عنوان دنبال كننده نئو رئاليسم و همچنين به عنوان نوآور در كشورش مورد تحسين قرار گرفت.اوخود سبك كارش را چنين برمي شمرد.

چيزي كه در بسياري از فيلم هاي كنوني آزارم مي دهد سبكي است كه فيلم ساز قصد ارائه دادن آن را دارد. ما اعتماد چنداني به ظرفيت و گنجايش تماشاگر عام نداريم ، به عبارت ديگر هميشه گونه اي تكلف هنري وجود دارد كه انگارمي خواهد بگويد كه: اين را هم بهتان اضافه مي دهم. براي من، سبك چيزي است كه از ماهيت آنچه مي خواهم بگويم بر مي آيد. براي مستند «يادداشت روزانه مدير مدرسه» سبكي را براي خودم درنظر نگرفتم، همه چيز همين جوري و خود به خودي به وجود آمد.اگر با وجود همه چيز باز هم سبكي در كار ديده مي شود، ناخواسته بوده است. بايد داروخانه نسخه پيچي زبان سينمايي را نابود كرد.

جنبش مستند بريتانيا





جنبش مستند بريتانيا
يان اتكن
محسن قادری

جنبش سينماي مستند بريتانيا تاثير قابل ملاحظه اي بر فرهنگ فيلم بريتانيا داشت. اگرچه دوره تاثير فزاينده اين جنبش درميانه سال هاي 1930 تا 1940 بود اما ميراث آن ادامه يافت ومي توان گفت كه تا به امروز نيز اين تاثير تداوم داشته است. جنبش مستند همچنين موضوع مباحثات چشمگير در زمينه نقش آن در سال هاي 1930 و تاثيرش بر فيلم و تلويزيون امروز بوده است. در واقع، محدود حوزه هاي تاريخ فيلم انگلستان اين چنين بحث انگيز بوده اند يا اين همه مباحثات تحليلي برانگيخته اند.

تحليل هاي گوناگون و ضد و نقيضي از اين جنبش در دست است. بر اساس يك تحليل؛جان گريرسون، رييس اين جنبش، نظريه مهمي درباره رابطه فيلم با نوگرايي( مدرنيته) و مردم سالاري( دموكراسي) ارائه داد. گريرسون مردي با عقايد راسخ و عميق، گروهي شاگرد متعهد تربيت كرد تا اين نظريه را به تحقق رساند.از اين رو، فيلم سازان جنبش فيلم مستند واكنش نيروهاي تثبيت شده و قطب هاي صنعت فيلم را برانگيختند. اين مبارزه به تدريج كم رنگ شد و جنبش مستند از صحنه رقابت حذف گرديد و سرانجام نيز به دست كساني كه گريرسون« بي اصل و نسب هاي زبون انگليسي» مي خواندشان به شكست انجاميد.



با اين حال، اين تنها برداشت و تحليل موجود از جنبش مستند نيست. برداشت ديگر اين است كه اين جنبش و رهبرآن نقش محوري در گسترش و رشد فرهنگ تحليلي فيلم انگلستان ايفا كردند والگوي آغازين واقع گرايانه اي بنا نهادند كه جنبش آوانگارد را به گونه ای انتقادي ناديده مي گرفت. بنابه تحليل ديگر، گريرسون و فيلم سازانش، گروهي از تازه كارران خيرخواه و ناوارد بودند كه نمي توانستند خود را با شرايط به سرعت رو به دگرگوني انطباق دهند و از اين رو مسئول تضعيف كوشش هايي هستند كه ديگران به عمل مي آوردند تا نظام فيلم سازي همگاني موثري در بريتانيا پايه گذاري نمايند.

۲/۱۰/۱۳۸۴

دوربين قلم

گل سرخ زمستان،رمانی از آستروک

دوربين قلم
الكساندر آستروك
محسن قادری


سينماي فرانسه يك نشريه سينمايي روشن فكري است كه در زمان جنبش مقاومت شكل گرفت ودرآن برخي از بزرگ ترين نويسندگان اين دوران قلم زده اند.مقاله جاودان وشناخته شده الكساندرآستروك در اين نشريه با اين نقل قول از اورسون ولزآغاز مي شود:« چيزي كه در سينما برايم جالب است، تجريد است.»آستروك در پايان جنگ، تعريف نويني ازحوزه سينما ارائه داد كه ميراث آن به ما رسيد. او مفهوم مولف را بنيان نهاد كه در پيدايش موج نو اهميت فراوان دارد. در عين حال وي فيلم ها را از الزام پرداختن به « موضوع» رهايي بخشيد و بهره گيري از « فرم» را پيش كشيد. آن چه در پي مي آيد برشي از اين نگاشته است.

سينما به سادگي به يك ابزار بيان تبديل مي شود، چيزي كه همه هنرهاي پيش از آن و مشخصا نقاشي و داستان بوده اند. سينما پس از آن كه همواره در حكم جاذبه اي بازاري، سرگرمي، هم رديف تئاترهاي عام پسند و وسيله حفظ تصاوير يك دوران بوده، كم كم به يك زبان تبديل مي شود. زبان و به يك تعبير، قالبي كه هنرمند در آن و با آن مي تواند انديشه خود را بيان دارد، خود را متمايز سازد يا دغده هايش را به زباني ديگر بيان دارد، كما آنكه امروزه مقاله و رمان چنين مي كنند. هم از اين روست كه من اين عصر جديد سينما را عصر دوربين قلم مي نامم.

اين تصوير معناي كاملا روشني دارد.اين تصوير مي خواهد بگويد كه سينما رفته رفته از اين سرسپردگي بصري ،از تصوير براي تصوير،ازجدايي ناپذيري با قصه و از عينيت رهايي مي يابد تا به ابزارنگارشي بس انعطاف پذير و بس موشكاف چون ابزارزبان مكتوب بدل شود.

اين هنركه از همه قابليت ها برخوردار اما در بند همه گونه تعصب در افتاده است، تا ابد در اين قلمرو كوچك واقع گرايي و اوهام اجتماعي به دست و پا زدن ادامه نخواهد داد، همان قلمرويي كه ما در حواشي ادبيات عامه پسند به او ارزاني داشته ايم وبه اوحوزه انتخاب عكاسان را نمي دهيم. هيچ قلمرويي نبايد برسينما ممنوع باشد. پادرمياني بي پرده، نقطه نظر درباره توليد انساني، روان شناسي، متافيزيك، انديشه ها واحساسات، به گونه مشخص در حوزه صلاحيت سينما هستند [...]. بايد به خوبي دانست كه سينما تا امروزچيزي جز يك نمايش نبوده است و اين دقيقا بر مي گردد به اين واقعيت كه همه فيلم ها در سالن ها به نمايش درمي آيند. اما امروزه با گسترش فيلم 16 م م و تلويزيون، دور نيست روزي كه هركس در خانه خود دستگاه هاي نمايش فيلم داشته باشد و با رفتن به كتاب فروشي محل ، فيلم هاي نگاشته شده درباره فلان و بهمان موضوع يا فلان فرم را تهيه نمايد، همان گونه كه نقد ادبي و رمان، يا نگاشته ها درباب رياضي و تاريخ و مقالات عامه فهم چنين مي كنند.از اين زمان به بعد ديگر نبايد از سينما كه بايد از سينماها سخن گفت، درست همان گونه كه امروز از ادبيات سخن مي گوييم. زيرا سينما همچون ادبيات پيش از آنكه هنري خاص باشد، زباني است كه مي تواند بيانگر حوزه اي از تفكر باشد[...] باري، در اينجا صحبت از يك مكتب يا حتي يك جنبش در ميان نيست، بلكه شايد به طور ساده يك گرايش مد نظر باشد، يك آگاهي، يك نوع دگرگوني سينما، يك آينده ممكنه خاص، و اشتياق به اينكه اين آينده پيش بيافتد.

الكساندر آستروك

فيلم ساز، فيلم نامه نويس، بازيگر فرانسوي و صاحب نظريه دوربين قلم، زاده 13 ژوئيه 1923، پاريس.وی فعالیت خود را به عنوان منتقد ومورخ ادبی از1942آغاز کرد.در 1948،دو بیانیه-مقاله از او انتشار یافتند:« دوربین قلم»و« آینده سینما» که او را همچون اعلام کننده موج نو وسینمای مولف مطرح می سازند.آستروک فیلم ها و آثار زیر را پدید آورده است.

کارگردانی فیلم بلند
آموزش احساساتی ،1961
طعمه برای سایه،1960
دیدارهای بد،1955

کارگردانی مستند،مجموعه تلویزیونی،فیلم کوتاه،فیلم های تلویزیونی
لویی یازدهم یا قدرت مرکزی،1979
لویی یازدهم یا زایش پادشاه،1978
کارآگاهان بزرگ،1975،اپیزود نامه ربوده شده
مورنائو،شیوه روشنفکری،1967
پرده ارغوانی،1952

بازیگری
قرار ملاقات ژوئیه،1949

بازیگری و همکاری در پروژه های مستند، مجموعه تلویزیونی،فیلم کوتاه،فیلم تلویزیونی
چهره های دزدیده شده،ساخته فرانسوا تروفو،در نقش خودش
تاریخ سینمای فرانسه از زبان سازندگانش،1974،در نقش خودش

فیلم نگاشته های بلند
جان های سخت،2000
طعمه برای سایه،1960
دیدارهای بد،1955

فیلم نگاشته های مستند،مجموعه تلویزیونی،فیلم کوتاه، فیلم تلویزیونی
پرده ارغوانی،1952

۲/۰۷/۱۳۸۴

خاستگاه مستند: پيدايش يك مفهوم


خاستگاه مستند: پيدايش يك مفهوم
ژان برشان
محسن قادری


کاربرد اصطلاح « مستند» در جریان سال های دهه سی رواج یافت. معمولا گفته می شود که جان گریرسون فیلم ساز انگلیسی، نخستین کسی است که این واژه را به کار برد و در سینما آن را از حالت صفت به موصوف در آورد. این نام گذاری بر می گردد به مقاله ای که او در 8 فوریه 1926 در « نیویورک سان» درباره « موآنا» دومین فیلم فلاهرتی به چاپ رساند. تقارن جالبی که در این میان رخ داد این بود که اوخود به مثابه پدر معنوی آینده سینمای مستند انگلستان، رابرت فلاهرتی را پدر سینمای مستند خواند. در فرانسه نیز این اصطلاح ده سالی بود که کاربرد یافته بود. با این همه ،از آنجا که این اصطلاح حوزه کاملا مشخصی نیافته بود، کاربرد آن نیز چندان واضح و آشکار نبود. در واقع، اساس تولید فیلم هایی که قصد داشتند تصویر واقعیت را به مردم نشان دهند، به رویدادهای جاری خلاصه می شد(شرکت پاته در 1908 « پاته ژورنال» را و شرکت گومون نیزشعبه« گومون آکتوالیته» را در 1910 دایر کردند.)سفر نیز از دیگر موضوعات مورد توجه این فیلم ها بود.آثاری که به فیلم های سفرنامه ای معروف شدند.درجاده مستقیمی که برادران لومیر با سینماتوگراف هموار کرده بودند، تصور « سیاحت بدون حركت» سخت غالب بود.

با این اوصاف، آنچه را که ما با مقاله گریرسون از آن یاد کرده و تاریخ گذاری می کنیم، پیدایش تجربه ای نوین است. عکاسی نیز در جای خود، همین تجربه مشترک ر از سر گذراند. عکاسی برای آن که خود را همچون هنر بشناساند می بایست عملکرد واقعی اش به مثابه هنر « مستند نگار» را به اثبات می رساند و برای دست یابی به این هدف به تکاپو بر می خاست. از این رو، در حوالی سال 1930 این ایده که « هنر» و« سند» می توانند به گونه ای یکسان با یکدیگر پیوند یابند، بحث روز شد. نمونه عالی این امر ، کوششی بود که در 1935در زمینه عکاسی از سوي « اداره امنیت کشاورزی» امریکا آغاز شد و امروزه به واسطه آن می توانیم تصویری کم نظیر از امریکای دوران بحران اقتصادی را شاهد باشیم. مفهوم « مستند » در این زمان در حوزه عکاسی خود را با چنان قدرتی به اثبات رساند که به نوعی مطالبه ذاتي بدل شد.

ويژگي هاي برجسته و ارزشمند این کوشش از این قرار بودند: مطالبه مستند، به ثبت رساندن « چیزها آن سان که هستند»، آزمودن و تجربه كردن فاجعه- در آن زمان، بحران اقتصادی سال 1929 امریکا-، دیدگاه اخلاقی مشخص و بيان شده، و سرانجام، آگاهی بر دقت رسانه عكس. این ويژگي هاي برجسته تا امروز مرتبا مد نظر بوده اند.

از این دوره به بعد، که همچنین دوره گذار از سینمای خاموش به گویاست، شاهد گرایش یکسانی به کار در حوزه سینما هستیم. به عبارت دیگر، اين بیش از آنکه به خودي خود يك زیبایی شناسی باشد، گونه اي پيوند است با جهان، چیزی که بعدتر« نگاه» خوانده شد، و اكنون مفهومي شناخته شده در زبان هنر است.

نامي كه در آن زمان بر اين گرايش نهاده شد از يك اصطلاح كهن لاتين بر مي خاست:« سند» بيان گر نگاشته اي است كه براي برهان يا آگاهي(خبر) به كار مي رود و با مفهوم واقعيت از منظر حقوقي و مذهبي پيوند دارد. در واقع،اين تصور كه آنچه كه را مي بينيم واقعا تحقق پذيرفته است به باور ما از تصوير عكاسي شده بر مي گردد، اين باور كه تصوير، خواه متحرك يا غيرمتحرك، ردي از بازي نور بر فيلم حساس به نور است، به بيان ديگرتصوير چيزي است كه در نقطه تلاقي يك مكانيزم توليد (دوربين) و نمودي از طبيعت قرار گرفته و خود تجسمي از يك واقعيت بنيادي است.اين همان چيزي است كه تفكر هستي شناسي تصوير عكاسي را بنيان مي نهد.