۱/۱۲/۱۳۸۵

زندگی بی مرگ


زندگی بی مرگ
معرفی فیلم
ملک محسن قادری

زندگی بی مرگ تصویری بس شخصی از سفرفرانک کول کارگردان کانادایی دربرهوت صحراست، سفری یکه و تنها برپشت شتر برای درگذشتن از اقیانوس آرام و رسیدن به دریای سرخ ، سفری از اقیانوس به دریا. فرانک کول دراین سفر تشنگی، تنهایی وگم گشتگی را به جان می خرد و سرانجام به گونه اجتناب ناپذیر در پایان سفر درازخود با رخسار مرگ رویارو می شود. تصاویر خیره کننده این سفر دراز صحرایی و فلاش بک های فیلم به پدر بزرگ سالخورده کارگردان که با موزیک تاثیرگذار ریچارد هورویتز در هم می آمیزد حسی از بی قراری آدمی در میانه مرگ و فریاد بی پایان برای زنده ماندن را پدیدار می سازد. سفری به جستجوی مرگ، به سرزمین تشنگی، در گذار از صحرا ازغرب به شرق، جست و جویی از اقیانوس تا دریا. رها،گم گشته،یکه وتنها. بیش از 7000کیلومتر صحرانوردی و فیلمی در 1 ساعت و 20 دقیقه که درپایان سازنده اش را چندان خرسند نمی سازد.

کول پس از مرگ پدربزرگش به اندوهی بزرگ درافتاد، اندوه تجربه کردن مرگ،امااو پیش ازاین نیزبه مرگ می اندیشید،بسی روزها در آپارتمان ساکت و بی روحش در اوتاوا و در لحظات زندگی به مرگ اندیشیده بود،نه چون آدمی هراسان از زندگی یا سرخورده ازآن بلکه همچون آدمی به جست و جوی رازی شگفت در زندگی. جست و جوی چیزی ناگشوده. کول پسری درون گرا و خلوت گزین بود، با پرسش های بی شمار درباره زندگی و مرگ. صحرا را نماد مرگ و واقعیت آن می دانست.ازاین رو از زندگی در شهر نوین دست شست و پا به صحرا نهاد. او زندگی مدرن را نیز مرگی فرساینده می دانست.در لحظات آغازین فیلم تصاویراوازصحرا با تصویرهایی از پدربزرگش پیوند می خورند.این جست و جوی فلسفی خیلی زود وجهی استعاری به خود گرفت: استعاره آدمی که خود را به دست نیروهایی می سپرد تا او را در طبیعت فرو برند، طبیعتی دشمن خو و نا انسانی،چون گستره گم گشتگی جاودان.افزون بر این کاوش شخصی،آمادگی برای سفر و گام نهادن به آن به تجربه ای زیبایی شناختی بدل شد، راهی برای غلبه بر تنهایی پیش از آنکه این تنهایی مسافر را از پا دراندازد. و کول اینگونه پا به صحرا نهاد،بارها ره گم کرد، به نادانستگی راهنمایانی که آنها نیز چون او ره گم کرده بودند.پلیس او را به جرم جاسوسی دستگیرمی کند زیرا دراوج جنگ داخلی ازچاد می گذرد.کول به جان سپردن شترش می نگرد که گرسنگی از پایش درمی افکند.اما عزمش برای پی گرفتن سفر بی خلل می ماند،سفر همچون دغدغه ای فردی، نیازی انسانی، چون اثبات چیزی که واپسین کلام فیلم(مرگ او)بر آن مهر تایید می زند.فیلم با ضرب کلام خود او که بر روی فیلم به گوش می رسد تصاویرعمومی چشم اندازی درنهفته به خشکسالی را نشان می دهد،چشم اندازی بی مرز،همچون نقشه هایی که راه به منزل نمی برند و کول از آنها طرفی نمی بندد.کول تجزیه بدنش و نشانه های رنج را بر آن نشان می دهد.تصاویر اشیا را،و جانورانی که در گستره بی پایان شن می لغزند،صخره ها،استخوان های حیوانات،اسکلت شترها، و حشراتی که موریانه ها، مارها،عقرب ها می جوندشان، وشبح مبهم آدمیانی که در دور دست می گذرند، واینها همه کیهانی وهمناک پیش رو باز می گشایند: زیبایی ای پرگستره و بی مرز.

زندگی بی مرگ مستندی ساده درباره تجربه ورزشی خیره کننده یک انسان نیست بلکه شرح تجربه ای نامعمول و هراسناک است.کول ده سال بعد بار دیگرپا به سفر نهاد، سفری بی بازگشت در جست وجوی واپسین نمای فیلم.کول از این سفر باز نگشت.درشمال کشور مالی راهزنان به قتلش رساندند.آنچه در پی می آید نوشته هایی است که یکی از دوستان او/تهیه کننده و دستیار تدوین فیلم/و دیگران درباره اش نوشته اند.


زندگی در همزیستی نزدیک با مرگ
فرانسیس میکه
فرانسیس میکه دستیار تهیه و دستیار تدوین زندگی بی مرگ
وفیلم بردار سکانس های فیلم برداری شده در کاناداست.


در نخستین روز نوامبر اخبار دهشتناکی شنیدم در این باره که فرانک کول دوست نزدیکم به دست راهزنان مالی به قتل رسیده و دوربین های فیلم برداری، دو شتر و همه اسباب و وسایلش به سرقت رفته است و آنچه از او به جا مانده در زیرسنگ چینی در برهوت صحرا به خاک شده است.این همه چیزهایی بود که مقامات محلی گفته بودند.

اندک معنا یا نشانه ای به رهایی بر این مرگ متصور نبود جزاندوهی بس گران.فرانک در بهار سال 2000 پس از تکمیل« زندگی بی مرگ» بار دیگر پا به صحرا نهاد. این مستند شرح سفری است که وی در طی 11 ماه به مسافتی بیش از 7000کیلومتر در29 نوامبرسال 1989آغاز کرده و از کوه های سودان گام در سفر نهاده بود تا صحرا را بر پشت شتر درنوردد. کول تصاویر صحرا را به تنهایی با یک دوربین کوکی فیلم برداری کرد که ساز و کاری زمان بندی شده برای رهاشدن دکمه داشت.در طی 11 سال قبل با او در ساخت این فیلم، فیلم برداری سکانس های آغازین در کانادا، و سپس به گونه فکری در مرور سفر او تا شکل گیری کار نهایی همکاری داشتم.

من در 1982 با فرانک آشنا شدم، او در این هنگام بیست و هفت هشت سال داشت.داشتم برای شام خرگوش درست می کردم.غرق دیدن دریدن گوشت تازه حیوان بودم و به پاهای خزدارش فکر می کردم که هنوز به بدن پوست دارش متصل بود.سال ها بعد، در جریان تدوین زندگی بی مرگ در حالی که داشتیم تصاویر حیوانات سنگ شده صحرا را به چشم اندازهای صحرا پیوند می زدیم، به توانایی او برای یافتن زیبایی فضاهای خالی و شگفت آسا پی بردم.


من بسیار کلی تر مبهوت چیزی بودم که شما چه بسا آن را نقاب شخصیت یا پرسونای او بخوانید. فرانک همچون چله نشین آپارتمانی تک خواب و خالی در یکی از آسمان خراش های اوتاوا می زیست، چون آدمی که ازبسیاری ازاسباب مادی می پرهیزد و چندان در پی یافتن خویشان نزدیک دربیرون ازچارچوب خانواده اش نیست. با این همه، در گذر زمان دوستان نزدیک شدیم و من به خونگرمی، فروتنی و سخاوتش پی بردم، و به سویه « دیگر» وجودش، سویه ای که می توانست در یک بازی بیس بال کاملا پرخاش گرانه بنماید.

زندگی بی مرگ رهاورد رهیافت ها به نخستین فیلم بلند فرانک بود:« یک زندگی»، فیلمی که بخشی از« برنامه چشم انداز کانادا» درجشنواره جهانی فیلم تورنتو درسال 1987 بود. این نخستین فیلم، یک همگرایی روان شناختی بود میان شخصیتی که در اتاقی خالی خود را رویارو با یک رشته موقعیت های تهدید کننده زندگی می بیند و مردی که که تک و تنها در بیابان صحرا به بقا می اندیشد.

اگرچه فیلم به موفقیتی خیره کننده دست یافت فرانک اما احساس می کرد پرداخت داستانی بخش صحرا جایگزین ضعیفی برای برای رویارویی با گستره بی کران صحرا بود. این نمونه ای از رویکرد او به حرفه خود بود. اگرچه خود یکبار بیان داشت که هنرش طرح واره زندگی اوست اما من نمی توانم این دو را از هم جدا کنم.


در 1983 فرانک را با خود در پرواز با یک فروند هواپیمای« سسنا» همراه کردم. پس از دیدن چند منظره عادی از او پرسیدم آیا دوست دارد چیزی را تجربه کند...چیزی متفاوت. سپس ناگاه هواپیما را در حالت چرخشی کامل گذاشتم به طوری که دماغه آن کاملا به سمت پایین متمایل شد. همین طور که داشتیم به سرعت رو به زمین فرود می آمدیم، فرانک کنترل ها را به دست گرفت-- و کاملا بی حرکت ماند. ازاوخواستم که کنترل را رها کند و هنگامی که پذیرفت،هواپیما را به حالت پرواز عادی برگرداندم.


چند روز بعد، یادداشتی همراه با یک چک بر در ورودی خانه ام یافتم. شروع به خواندن آن کردم:« فرانسیس می خواهم مزد آن پرواز را به تو پول بدهم.این به من چیزی درباره خودم آموخت».برای لحظه ای گذرا و درحالی که درکابین هواپیما پیچ و تاب می خورد متقاعد شده بود که خواهد مرد. پس از آن، احساس کرده بود که از تجربه ای نزدیک به مرگ بازرسته است.


منظور این نیست که فرانک نیازبه دیگران داشت تا خود را در موقعیت های غائی بیابد.او گاه فصل های طوفانی را برای موج سواری در اقیانوس های آرام و اطلس برمی گزید. او پیش ازچنین سفری به مکزیکو مرا لحظه ای گذرا به مجری خواست خود بدل کرد. یکبار دیگر، در دیدار از نیویورک، اصرار داشت که در متروک ترین و رهامانده ترین نقاط محله ساوت برونکس رانندگی کنیم.


تدوین دوباره و ناپیوسته زندگی بی مرگ زمان بسیار زیادی برد. محدودیت های فنی در میان بود، محدودیت هایی که از کم و کاستی های تصویر و دشواری های فیلم برداری بر می خاست. فرانک به دلیل هراس خود دریافته بود که ناگزیر است اندیشه ها و احساساتش را بر زبان راند تا به گونه موثر در فیلم ارتباط ایجاد کند. با این همه، هرچند فرانک نگران بود که قهرمان مآبانه در فیلم ظاهر نشود—و ما از این نظر تا حد زیادی دستاوردهایش در روایت را دست کم گرفته بودیم—فیلم برتابنده رگه ای از خود شیفتگی در اوست که نه تنها بر آن اذعان داشت بلکه آن را می پذیرفت. با وجود توداری زیادش،آدمی بود که از دیدن خود بر پرده فیلم لذت می برد.


فرانک همواره می کوشید از صحرانوردی خود درکی فراهم آورد. اوناگزیر بود روزانه در اتاق تدوین آنچه را که یک تجربه جانکاه واقعی بود در ذهن مرور کند.اما همچنانکه روند شکل گیری فیلم پیش می رفت،این صحرا نوردی واقعی ازحالت تجرید بیرون رفت. منطق یاد و خاطره راهی به زبان فیلم بازگشود که لازمه آن هم آمیزی، چکیده سازی و کاستن بود.


پس از پایان زندگی بی مرگ، فرانک احساس می کرد پیوند با تجربه حسی واقعی درنوردیدن صحرا را کاملا از دست داده است. بنابراین کمی پس از نخستین پخش جهانی زندگی بی مرگ در جشنواره فیلم تسالونیکی یونان در آوریل2000، بار دیگر راهی صحرا شد.در نخستین روزهای ژوئن، فرانک تصاویری از شمال مراکش برایم فرستاد که آنها را به پایان زندگی بی مرگ برش زدم-،تصاویری از فرانک درحالی که دیگر بار در نور سرخ رنگ نفس تازه می کند.


برای پاره ای افراد فیلم بیش از پاسخ هایی که می دهد پرسش بر می انگیزد.هنوز نمی توانم به تمامی، ماهیت تناقض آمیز جست و جو و کند و کاو او را دریابم: این نکته که چه سان هراس دهشتناکش از مرگ بر آنش داشت تا بدین سان با آن رویا رو شود. به نظر می رسید فرانک همچون بسیاری از هنرمندان پراستعداد به حقیقتی ره می برد که آشکار شدنش بس دردناک است. فیلم و من تنها می توانیم پرتویی کم رنگ بر ژرفای درونش بیفکنیم.


فرانک دلبسته زندگی بود، هرچه شدید تر بهتر.او امید داشت این واپسین سفر به صحرا از او آدمی بسازد که خواهان پذیرش وجودی بس معمولی و متعارف تراست. پیش از رفتن، آگاه به مرگی که در پیش رو داشت، به آرامی درخواست کرد که از این موضوع نباید در فیلم ذکری به میان آید.من انگیزه او را می فهمیدم: براستی اگر او نمی توانست تنی بی مرگ داشته باشد پس بهتر آن که برپرده فیلم بی مرگ بماند.به هر رو این شخصیت فیلم نیست که در صحرا کشته شده بلکه وجودی حقیقی و یک دوست است.



اندوه و شتر
نوشته ویل ایتکین


در 1989فرانک کول ،فیلم ساز اهل اوتاوا در اندوه مرگ پدربزرگش تصمیم گرفت بیابان صحرا را برپشت شتر درنوردد.ارتباط میان این اندوه و شتر شاید در نگاه نخست مشهود نباشد اما به هر رو این منطق جنون آسای وی بود که وی را به این سفر رهنمون ساخت. فیلمی که از این سفر حاصل آمده مستندی نامعمول با نام زندگی بی مرگ است که دلمشغولی او به مرگ و بیابان را بیان می دارد.این سفر 7100کیلومتری که در طی 11 ماه به انجام رسید رکوردی بود که وی درمیان سالی به ارمغان آورد، سفری از اقیانوس آرام تا دریای سرخ برای در نوردیدن بی شمار کشورهایی که مرزشان در زیر شن نهفته بود، سفری درآمیخته به رویارویی با جنگ های داخلی و نبردهای سخت قبیله ای، همراه با خطر برخورد با دسته راهزنان و کودکانی که سنگ می پرانند، در همرهی هشت شتر بی رمق. زندگی بی مرگ تماشاگران جشنواره های جهانی فیلم را به حیرت و شگفتی فرو برد واین سفر خود رکوردی بود که در« کتاب رکوردهای گینس» برای نخستین سفرغربی شرقی در افریقا از راه صحرا نشسته بر پشت شتربه ثبت رسید.

کول بهار سال گذشته به صحرا بازگشت تا نمای پایانی فیلمش را بازیابد و باردیگر از صحرا درگذرد—بار دیگر سفری از غرب به شرق و بازگشتی دوباره.اما کول این بار در ماه اکتبر درنقطه ای نه چندان دور از تیمبوکتو به دست راهزنان به قتل رسید. در این هنگام چهل و شش ساله بود.

فرانسیس میکه تهیه کننده زندگی بی مرگ ودوست کول ازاوائل دهه 80 این فیلم را« تناقض» می خواند.«[کول]می خواست این فیلم گونه ای حکایت باشد—زندگی بی مرگ برای او یک آرمان بود.صحرا مرگ بود.اما او زندگی امروز را هم همین گونه می دید،همچون گونه ای مبارزه برای بقا.

فیلم با تصویر کول آغاز می شود که بدون پیراهن دراتاقی خالی می گرید،این صحنه با نماهایی دنبال می شود از آپارتمان لخت و خالی او دراوتاوا در حالی که آماده سفر می شود. تصویر سیاه و سفید و دانه درشت است. کول، پسری لاغر و کوچک زبان عربی می خواند وروش های به کارگیری کمک های اولیه را بررسی می کند. دیوارهای اتاقش را با نقشه های صحرا می پوشاند و می آموزد که چگونه راه خود را در برهوت بازیابد.او مقدار دریافت کالری بدنش را کاهش می دهد تا طول عمرش افزایش یابد و می آموزد که چگونه گوشه نشین باشد،او با گفتار متنی به صدای خود به ما می گوید: و بدین سان تنهایی هرگز از پایم نخواهد افکند.

با رسیدن کول به صحرا فیلم رنگی می شود.سروگردن نخستین شترهمچون جانوران خیالی نقش بسته بر دیوارکلیساهای سده میانه سر در قاب تصویرمی نهد.اگر کول به صحرا آمده تا با مرگ رویارو شود یا با آن دست و پنجه نرم کند،صحرا در این باره فرصتی بی کران به او می بخشد: مردار، استخوان های رنگ باخته و سرگین غلتان های رخشان که مورچه ها در سراسر صحرا به این سوی و آن سویشان می برند.

او در بیشتر روزهای سفر تنها بود: نه ساربانی، نه همرهانی فن شناس وآزموده به طبیعت صحرا، بلکه تنها یک دوربین بولکس 16 م م با ساز و کاری زمان بندی شده که به او امکان می داد تا هم فیلم بردار و هم موضوع باشد. او محدودیت ها را به سبک تبدیل ساخت: بیشتر نماها به صورت چشم اندازهای عرضی ساکن فیلم برداری شده اند: شب صحرا، به رنگ زرد مایل به قهوه ای و آبی که به نماهای شدیدا بسته پیوند می خورند: نماهای بسته راهنمایانی دستار به سر که یا در گردشی ناگهانی کول را ترک می گویند یا همچون ره گم کرده ای رو بر می گردانند. فیلم رنج فیلم ساز را به دقت بازمی نمایاند: آنجا که باد و شن بر پیرهن سیاه و شلوار جین نازک او رد می گذارند وبر دست ها و پاهایش تاول هایی می نهند چنان چون داغی از رنج.


به گفته میکه« ویژگی خود آزارانه ای در میان بود. اواز رنج بردن لذت می برد.» با این حال فیلم صرفا ثبت سینما وریته وار یک راهپیمایی دور و دراز نیست.[زندگی بی مرگ]« فیلمی بس ساختارمند است، تجریدی از سفر. فرانک برای دوربین بازی می کرد.این فیلمی پرداخت شده است، زنجیره ای از تابلوها.» میکه نقش عمده در تبدیل این فیلم به اثری تماشاگرپذیر داشت.« فرانک بس پایبند زیبایی شناسی بود. او قواعد ویژه خود را بنا نهاده بود».او همچنین ناب گرای سازش ناپذیری بود که نمی خواست واژگان یا موسیقی، تصاویر نابش را همراهی کنند.میکه و کریس پیجینز شش ماه صرف ساخت جلوه های صوتی ای کردند که نمونه ای از آنها صدای سایش دانه های شن در زیر سم های شتر و آواز پرندگان در شاخسار درختان واحه بود.

سه هفته پس ازپایان گرفتن ساخت فیلم در بهار 2000، کول به گفته میکه«اینجا نبود.او نمی خواست به این فیلم پیوند یابد... زیرا از بنیان ازآن ناخرسند بود». در بازگشت به صحرا، کول نمای پایانی زندگی بی مرگ را برای میکه فرستاد: نمای بسیار بازی از کول و شترش که آرام و گام به گام در بیابان ناپدید می شوند.


نمایش این فیلم در جشنواره ها و تلویزیون

12 ژانویه 2002 پخش از شبکه آرته
15 ژانویه2002 جشنواره نمو، پاریس، فرانسه
ژانویه 2002، تئاتریکال ران، سینمای سن میشل، پاریس، فرانسه
ژولای 2002 جشنواره کارلوو یواری، جمهوری چک

جشنواره ها

جایزه روماند از سوی تلویزیون سوییس به عنوان بهترین اثر بلند
جشنواره جهانی دیدهای جهان،نیون، سوییس

جایزه منتقدان جهان
جشنواره تصاویر سده 21 تسالونیکی
جشنواره جهانی فیلم مستند

جوایز ویژه هیات داوران
جشنواره جهانی فیلم مستند داکآویو،تل آویو
جایزه گلدن گیت
جشنواره جهانی فیلم سان فرانسیسکو
بهترین اثر بلند جشنواره جهانی فیلم امستردام



زندگی بی مرگ
محصول فرانک کول فیلمز/ نسسری ایلوژنز،2000،شانزده م م، رنگی و سیاه و سفید،83 دقیقه

۶ نظر:

همشهری کاوه گفت...

راستش برای من همیشه این سوال بوده: آدمی مثل فرانک که این همه سال گذاشته روی یک فیلم خرج زندگی شو از کجا می اورده؟ آن هم این فیلمی که تا این اندازه شخصی است .....

نوشته تان بیشتر از آنکه به فیلم بی‍ردازد به شخصیت و عقاید فرانک یرداخته بود. من که اصلا این آدم رو نمی شناختم از این نوشته لذت بردم ... به نظرم آدم جالبیه.... شاید آدم خودشیفته ای که از دیدن خودش روی یرده سینما لذت می بره تا این حد می تونه برای ساخت چنین فیلمی اینقدر یایه باشه

elham گفت...

az ashnayi ba webloge porbaretoon khoshhalsam

saeid گفت...

ما هر جا میریم اول باشیم این دار و دستنه ی کاوه و الهام و محمد هم اونجا هستن...محسن جان آقا به خدا من هر چی مطلباتو نگاه می کمنم بیشتر حرص می خورم که چرا دسترسی به فیلم مستند ندارم می تونی چند تا کانال که فیلم مستند پخش می کنن رو بهم بگی و ساعت هاشون رو ..و مثلا این فیلم رو از چه کانالی می تونم ببینم...کانال ارته چه ساعت هایی تو روز مستند نشون میده..

محمد جعفرپور رودگلی گفت...

آقا خیلی جالب و طولانی بود و کاش از فونت tahoma استفاده کنین / من که داشتم کور می شدم / چار روز طول کشید تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که تو notepad کپی کنمش بعد بخونم / ممنون ...

elham گفت...

mamnoon manam linketono gozashtam

وحید گفت...

برادر اینجا قحطی مسند است ، کاوه هم چیز خوبی گفته بود ، سرمایه ؟ نمی دونم مستند خرس گریزلی (هرتزوگ) رو دیدی یا نه ولی اونهم توسط یک خرس خورده شده بود (چه ربطی داشت ) بسوزد پدر بی artی . در ضمن نمی دونم مستند 4 ( شبکه 4 سیما ) می تونی ببینی یانه ولی از دستش نده کارای خوبی پخش می کنه ویه برنامه حرفیه ای در زمینه مسنده . با قهوه وسیگار جارموش به روزم .
.